چشم من بیا منو یاری بکن!
یکی از بستگان به تازگی به سرطان روده دچار شده. طرف شب خوابید، صبح با یک خونریزی در ادرار دچار شک شد و رفت پیش پزشک. با دادن یک کونوسکوپی ساده، متوجه وجود یک غده سرطانی بزرگ در روده هایش شد.
بعد از کلی سرگردانی و رفت و آمد در این سیستم درمانی معیوب که پزشکانش مثل جوات های ظریفشان، از زیادی کالبدهای آماده برای آزمون و خطاهایشان دچار اشتباه ادراکی شده و به یقین رسیده اند که خودای روی زمین اند،
برای چند جلسه پرتو درمانی به یک مرکزی در کرج معرفی شده تا در آنجا مراحل درمان را طی کند. به گفته پزشک معالج این مرکز درمانی مثلا به صورت خصوصی اداره می شود و ...
در اولین جلسه پرتو درمانی، پزشک معالج با خوشحالی توی چشمای بیمارِ شوک شده یِ ترسیده یِ بیچاره یِ بی حالِ نگاه کرده و بهش گفته که:«من، شما رو از اون بیمارستان های دولتی نجات دادم. چون اونجا دستگاه پرتو درمانیش انقدر قدیمیه که به صورت نقطه به نقطه عمل نمی کنه و وقتی بیمار رو ـ لخت می کنند ـ می فرستند توی اون دستگاه، پوست اکثر جاهای بدنش مثل مقعد، آلت تناسلی و ... هم می سوزه و ...»![]()
در واقع این جلادانِ پزشک نمایِ مهربانِ زرنگ، در کمال آرامش هر روز صبح دستکش های سفید خود را می پوشند و با ایمان به خدای متعال می روند در مطب هایشان تا نظارت کنند که بیمارشون که برای درمان سرطان روده به اونها مراجعه کرده، توی اون دستگاه بعد از چند جلسه دو طرفش خوب کباب می شه یا نه، عین یه مرغی که توی فِر گذاشته می شه! تا پس از نظارت بر این فرایند کباب شدن و بررسی آن، به این نتیجه برسند که آیا آن غده سرطانی موجود در روده بیمار، با این ۳۵ جلسه پرتو درمانی، کوچک تر شده یا نه تا پس از آن این کالبد جزغاله شده را برای یک عمل ۸ ساعتی در بهترین هتل بیمارستان های خصوصی این مملکت، آماده کرده و ....!![]()
این آقای پزشک مهربون، احتمالا به قد و بالای خوشگل این بستگان ـ مردی نزدیک ۵۰ سال است ـ ما نگاه کرده و چون فهمیده که زن و شوهر کارمندند و بیمه شون هم هی، بَدَک نیست، یه دو دو تا چهار تای ساده با انگشت های توی دستکشش کرده و فهمیده که اینها توی این شرایط، با کمی فشار از بالا و پایین، بالاخره می توانند از عهده خرج و مخارج عمل و بیمارستان و اینا بربیایند، واسه همین دلش هم برای اون دستگاهی که وارد ایران کرده
و داره خاک می خوره و بالاخره باید خرجش دربیاد توی این بازار، سوخته و هم رحم به جوونی این فامیل ما کرده و خلاصه به این نتیجه رسیده که اینو بفرسته توی همون مرکزی که به صورت خصوصی داره ادارش می کنه و اون دستگاهی رو که ـ البته معلوم نیست با مالوندن کدوم بچه آیت اللهی، سرداری و ... ـ تونسته وارد کشور بکنه، تا مراحل درمان رو برای بیماران این مدلی راحت تر کنه و ... بله!![]()
ناگفته نماند که، من هم با دیدن قیافه زار و نزار اون فامیلمون، مثل همسرش ناخودآگاه وقتی برای عیادت پیششون رفته بودم، ته دلم از این جلادِ دکتر نما قدردانی کردم و توی دلم گفتم:« باز دمش گرم! توی این شرایط به فکر مردمه!»![]()
![]()
ولی وقتی پای حرف های همسر این فامیلمون نشستم، ناخودآگاه بیشتر و از ته دلم برای بقا و ماندگاری اون دکتر سسکش دعا کردم!
چون همسر فامیلمون می گفت: « هزینه عمل یه چیزی حول و حوش ۱۲۰یا ۱۵۰ میلیون شد، که فقط ۵۰ میلیون به صورت زیرمیزی به دکتر پرداخته شده و ...» یعنی خود آقای دکتر مهربان، وقتی که اینها وقت گرفتند رفتند مطبش، بعد ویزیت رو به صورت نقدی پرداخت کردند ـ چون اکثر دکترها، این روزها مثل آرایشگرها، بقال ها و ... از خودپرداز استفاده نمی کنند تا کمتر مالیات به دولت بدهند ـ و رفتند توی اتاق دکتر، در اتاقش رو بسته و به این ها خیلی شیک گفته که :« این دستگاه در بیمارستان های دولتی این کشور اصلا وجود نداره و فقط من دارمش توی اینجا!
هزینه عمل من فقط ۱۰ تا ۱۲ میلیون تومن میشه، باقیش رو بیمه و بیمارستان و اینها بر می دارند. من ۵۰ میلیون تومن رو به صورت خودمانی به شما بگویم که زیر میزی از شما می خواهم بگیرم تا بتونم هزینه و دستمزد دستیارهام و متخصصینی که دارند با من همکاری می کنند توی عمل رو بپردازم. چون اون عمل ۸ ساعته، عمل سنگینیه. این دستگاهی هم که چند جلسه قراره باهاش پرتودرمانی بشید، یه چیزی داره که اون فقط ۵۰ میلیون تومنه و برای هر فردی به صورت جدا باید استفاده بشه و... البته نگران نباشید بخشی از هزینه هاش رو با بیمه و اینها می تونید دریافت کنید. ولی در عوض جاهای دیگه بدنتون نمی سوزه و ....»![]()
به صورت خلاصه، یه جورایی بهشون حالی کرده بوده که آقا جون با این کار، ریسک سوختن جاهای دیگه بدنت کمتر می شه و فقط شاید نهایتا شومبولتو کونت بسوزه! اما باز هم زنده ای هنوز ها!![]()
![]()
وقتی زن فامیل داشت این حرف ها رو به راحتی و با سادگی تمام می زد، من فقط می خواستم گریه کنم!![]()
![]()
این روزها، همش اون آهنگ رو می شنوم که می گفت:« غیر گریه مگه کاری می شه کرد...»
تن به چه کثافتی دادیم با این همه مقام و تحصیلات بالا!![]()
![]()
در مستراح، هر چه مقامت بالاتر باشد، فقط گُه خور بیشتری هستی! بوخودا
اون وقت توی این شرایط، یک سری هنوز دونبال اینند که عروس ننه یکی دیگه بشوند و باز هم بچه بزایند، بزایند، بزایند تا مبادا رخت از این جهان بربسته و دین شان ناقص مانده باشد!![]()
تازه یه سری دیگه شونم دونبال اینند که روسری هاشون رو بردارند و زندگی زن هاشون رو به صورت آزاد بکونند! ولی، آنگاه، پس از آن در مقابل این گروه، یک سری دونبال اینند که با «شورت های قرمز» زنان همسادا برای خود پرچم های مبارزه طلبی بدوزند تا واسه خودشون با این سنگرسازی ها به مروز زمان دم و دستگاهی و نهایتا دکان دو نبشی توی چهارراه ولیعصر(عج) نبش حسینیه سید الشهداء
راه بیاندازند و ...!
البته بعضی هاشونم که به واسطه جهل و عقب ماندگی ِ ننه و باباهای خودشون نتونستند با سوات بشوند، هجرت می کنند به خارج و یقه وزیر خارجه سوئد را به صورت کاملا آتش به اختیاری می گیرند که: « وا! شوما چرا وقتی می رید خونه اینا، با روسری می رید و ...! باید اینا رو تحریم کنید تا شاید به حول و قوه الهی ننه و بابای من اول تر از همه بمیرند تا اشک های مصنوعیم، این بار از ته دل و به صورت کاملا طبیعی از چشام در بیاد جلوی دوربین و ...! بالاخره دروغ را هر چه بزرگ تر بگویی، باورپذیری اش بیشتر می شود!»![]()
و منم که مثلا عاقِلَشونم، اومدم بین این دیونه ها دکتر اندوشمند سیاسو بشم!![]()
و خلاصه اینکه، به قول «داریوش شایگان» ما دچار توهم مضاعف هستیم! و من در تکمیل فرمایشات اوشون اضافه کنم که:« اگه بعضی هامون متوهمیم، بعضی هامون هم متوهم تریم»!
توی این شرایط، خودایا! تو خودت فقط بیا ما رو بخور، بلکم خودت نجات پیدا کنی از ابتذالِ شرِ ما!![]()


اظهارات فضلی از خودش در وَکرده و گفته که:«یکی از مشکلاتی که ما آمدیم ایران،
از مدارس امام صادق و فرهنگ گرفته تا ... من واقعا پشیمان هستم که بچههایم به آن مدارس رفتند چرا که برخی از تغییرات از همانجا شروع شد، تضاد با آنچه ما در خارج از کشور ... »
تا جایی که اصلا قابل دفاع نیست. اما این سوسن خانوم با اینکه مثل «آذر منصوری» شون خانوم دکتره و اینا، اما قشنگ تر بلدِ صحبت کنه، ولی یادش رفته که روان شناسان خعلییی وقتِ که دیگه بر این باورند که چارچوب شخصیتی بچه در دوران جنینی یعنی در شکم مادر شکل می گیرد. آره دادا
، شاید الان این شرایط رو مجبور نبود تحمل کنه و این شرایط رو به ما هم تحمیل کنه!

اتفاقا باید از دست این آدم ها، به بغل خامنه ای و خوموینو پرید! والا بوخودا
چون کلا مادرها در تربیت فرزندان نقش بیشتری از پدرها دارند، به خاطر اینکه بچه ۹ ماه اول توی شکم مادر سیر آفاق و انفس می کند. اصلا همین شرایط طبیعی فیزیکی زنها بوده که فمینیست ها ازش استفاده کرده و قوانین حمایتی از زنان را تصویب می کنند تا از این طریق واسه کنترل کردن سیاستمدارها موثر باشند. احتمالا واسه همینه که سرباز نه ببخشید بچه نمزان و جمعیت رو کم می کنند و ...! والا بوخودا
والا بوخودا! چشاتو باز می کردی، این چه شووری بود که کردی آخه! می خواستی وکیل وزیر بشی، یا دنبال تیپیکال شرقی بودی جانم؟ هر چه بوده و هست، برو خودتی!
در یکی از کشورهای کفار کثافت پلید! این دو تا پسراتم که هر چی هم که شده باشند به واسطه زور و حمایت پدر و مادر، اما مردی ازشون بیرون نیومد بوخودا
ولی اینهایی که مُهر فارغ التحصیلی رو شوما بر پیشانیشان می کوبی با آن نمره ها، دیگه خععععععععللللللییی از مرحله پرت اند ها! خبر داری آیا؟
تا جایی که یکی از بچه های کلاس که پیش من نشسته بود تا این رفت بالا برای گرفتن جایزش، تقریبا با صدای بلند گفت:« اوه! اوه! این شاگرد اوله و ... فکر کنم این تتلویِ ـ کافر کثافت ِ ـ دخترباز، اینو ندیده بود وگرنه الان لازم نبود برگرده ایران چون احتمالا الان با این مشغول اجرای پروژه حمایت از خانواده های جانبازان روی کشتی های تنگه بسفر بود و الان داشت با خوندن سرود بالا و پایین می پرید روی کشتی و ...! » بوخودا



گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!