چشم من بیا منو یاری بکن!

یکی از بستگان به تازگی به سرطان روده دچار شده. طرف شب خوابید، صبح با یک خونریزی در ادرار دچار شک شد و رفت پیش پزشک. با دادن یک کونوسکوپی ساده، متوجه وجود یک غده سرطانی بزرگ در روده هایش شد.

بعد از کلی سرگردانی و رفت و آمد در این سیستم درمانی معیوب که پزشکانش مثل جوات های ظریفشان، از زیادی کالبدهای آماده برای آزمون و خطاهایشان دچار اشتباه ادراکی شده و به یقین رسیده اند که خودای روی زمین اند، برای چند جلسه پرتو درمانی به یک مرکزی در کرج معرفی شده تا در آنجا مراحل درمان را طی کند. به گفته پزشک معالج این مرکز درمانی مثلا به صورت خصوصی اداره می شود و ...

در اولین جلسه پرتو درمانی، پزشک معالج با خوشحالی توی چشمای بیمارِ شوک شده یِ ترسیده یِ بیچاره یِ بی حالِ نگاه کرده و بهش گفته که:«من، شما رو از اون بیمارستان های دولتی نجات دادم. چون اونجا دستگاه پرتو درمانیش انقدر قدیمیه که به صورت نقطه به نقطه عمل نمی کنه و وقتی بیمار رو ـ لخت می کنند ـ می فرستند توی اون دستگاه، پوست اکثر جاهای بدنش مثل مقعد، آلت تناسلی و ... هم می سوزه و ...»

در واقع این جلادانِ پزشک نمایِ مهربانِ زرنگ، در کمال آرامش هر روز صبح دستکش های سفید خود را می پوشند و با ایمان به خدای متعال می روند در مطب هایشان تا نظارت کنند که بیمارشون که برای درمان سرطان روده به اونها مراجعه کرده، توی اون دستگاه بعد از چند جلسه دو طرفش خوب کباب می شه یا نه، عین یه مرغی که توی فِر گذاشته می شه! تا پس از نظارت بر این فرایند کباب شدن و بررسی آن، به این نتیجه برسند که آیا آن غده سرطانی موجود در روده بیمار، با این ۳۵ جلسه پرتو درمانی، کوچک تر شده یا نه تا پس از آن این کالبد جزغاله شده را برای یک عمل ۸ ساعتی در بهترین هتل بیمارستان های خصوصی این مملکت، آماده کرده و ....!

این آقای پزشک مهربون، احتمالا به قد و بالای خوشگل این بستگان ـ مردی نزدیک ۵۰ سال است ـ ما نگاه کرده و چون فهمیده که زن و شوهر کارمندند و بیمه شون هم هی، بَدَک نیست، یه دو دو تا چهار تای ساده با انگشت های توی دستکشش کرده و فهمیده که اینها توی این شرایط، با کمی فشار از بالا و پایین، بالاخره می توانند از عهده خرج و مخارج عمل و بیمارستان و اینا بربیایند، واسه همین دلش هم برای اون دستگاهی که وارد ایران کرده و داره خاک می خوره و بالاخره باید خرجش دربیاد توی این بازار، سوخته و هم رحم به جوونی این فامیل ما کرده و خلاصه به این نتیجه رسیده که اینو بفرسته توی همون مرکزی که به صورت خصوصی داره ادارش می کنه و اون دستگاهی رو که ـ البته معلوم نیست با مالوندن کدوم بچه آیت اللهی، سرداری و ... ـ تونسته وارد کشور بکنه، تا مراحل درمان رو برای بیماران این مدلی راحت تر کنه و ... بله!

ناگفته نماند که، من هم با دیدن قیافه زار و نزار اون فامیلمون، مثل همسرش ناخودآگاه وقتی برای عیادت پیششون رفته بودم، ته دلم از این جلادِ دکتر نما قدردانی کردم و توی دلم گفتم:« باز دمش گرم! توی این شرایط به فکر مردمه!»

ولی وقتی پای حرف های همسر این فامیلمون نشستم، ناخودآگاه بیشتر و از ته دلم برای بقا و ماندگاری اون دکتر سسکش دعا کردم! چون همسر فامیلمون می گفت: « هزینه عمل یه چیزی حول و حوش ۱۲۰یا ۱۵۰ میلیون شد، که فقط ۵۰ میلیون به صورت زیرمیزی به دکتر پرداخته شده و ...» یعنی خود آقای دکتر مهربان، وقتی که اینها وقت گرفتند رفتند مطبش، بعد ویزیت رو به صورت نقدی پرداخت کردند ـ چون اکثر دکترها، این روزها مثل آرایشگرها، بقال ها و ... از خودپرداز استفاده نمی کنند تا کمتر مالیات به دولت بدهند ـ و رفتند توی اتاق دکتر، در اتاقش رو بسته و به این ها خیلی شیک گفته که :« این دستگاه در بیمارستان های دولتی این کشور اصلا وجود نداره و فقط من دارمش توی اینجا! هزینه عمل من فقط ۱۰ تا ۱۲ میلیون تومن میشه، باقیش رو بیمه و بیمارستان و اینها بر می دارند. من ۵۰ میلیون تومن رو به صورت خودمانی به شما بگویم که زیر میزی از شما می خواهم بگیرم تا بتونم هزینه و دستمزد دستیارهام و متخصصینی که دارند با من همکاری می کنند توی عمل رو بپردازم. چون اون عمل ۸ ساعته، عمل سنگینیه. این دستگاهی هم که چند جلسه قراره باهاش پرتودرمانی بشید، یه چیزی داره که اون فقط ۵۰ میلیون تومنه و برای هر فردی به صورت جدا باید استفاده بشه و... البته نگران نباشید بخشی از هزینه هاش رو با بیمه و اینها می تونید دریافت کنید. ولی در عوض جاهای دیگه بدنتون نمی سوزه و ....»

به صورت خلاصه، یه جورایی بهشون حالی کرده بوده که آقا جون با این کار، ریسک سوختن جاهای دیگه بدنت کمتر می شه و فقط شاید نهایتا شومبولتو کونت بسوزه! اما باز هم زنده ای هنوز ها!

وقتی زن فامیل داشت این حرف ها رو به راحتی و با سادگی تمام می زد، من فقط می خواستم گریه کنم! این روزها، همش اون آهنگ رو می شنوم که می گفت:« غیر گریه مگه کاری می شه کرد...»

تن به چه کثافتی دادیم با این همه مقام و تحصیلات بالا!

در مستراح، هر چه مقامت بالاتر باشد، فقط گُه خور بیشتری هستی! بوخودا

اون وقت توی این شرایط، یک سری هنوز دونبال اینند که عروس ننه یکی دیگه بشوند و باز هم بچه بزایند، بزایند، بزایند تا مبادا رخت از این جهان بربسته و دین شان ناقص مانده باشد!

تازه یه سری دیگه شونم دونبال اینند که روسری هاشون رو بردارند و زندگی زن هاشون رو به صورت آزاد بکونند! ولی، آنگاه، پس از آن در مقابل این گروه، یک سری دونبال اینند که با «شورت های قرمز» زنان همسادا برای خود پرچم های مبارزه طلبی بدوزند تا واسه خودشون با این سنگرسازی ها به مروز زمان دم و دستگاهی و نهایتا دکان دو نبشی توی چهارراه ولیعصر(عج) نبش حسینیه سید الشهداء راه بیاندازند و ...!

البته بعضی هاشونم که به واسطه جهل و عقب ماندگی ِ ننه و باباهای خودشون نتونستند با سوات بشوند، هجرت می کنند به خارج و یقه وزیر خارجه سوئد را به صورت کاملا آتش به اختیاری می گیرند که: « وا! شوما چرا وقتی می رید خونه اینا، با روسری می رید و ...! باید اینا رو تحریم کنید تا شاید به حول و قوه الهی ننه و بابای من اول تر از همه بمیرند تا اشک های مصنوعیم، این بار از ته دل و به صورت کاملا طبیعی از چشام در بیاد جلوی دوربین و ...! بالاخره دروغ را هر چه بزرگ تر بگویی، باورپذیری اش بیشتر می شود!»

و منم که مثلا عاقِلَشونم، اومدم بین این دیونه ها دکتر اندوشمند سیاسو بشم!

و خلاصه اینکه، به قول «داریوش شایگان» ما دچار توهم مضاعف هستیم! و من در تکمیل فرمایشات اوشون اضافه کنم که:« اگه بعضی هامون متوهمیم، بعضی هامون هم متوهم تریم»!

توی این شرایط، خودایا! تو خودت فقط بیا ما رو بخور، بلکم خودت نجات پیدا کنی از ابتذالِ شرِ ما!

اعتمادی که شکست، مثل روز اول نمی شه!

پادشاه فصل هایمان پاییز هم از این سرزمین مهاجرت کرده و رفته، اما ولی آنگاه «هچ» کس خبر ندارد. اواخر آذرماهیم اما دریغ از بارانی، سوز سرمایی، باد خنک صبح گاهی! «هچ که هچ»!

راستی پدر و مادرها پاییز رو برای بچه هاشون چه جوری توصیف می کنند؟ فصل برگ ریزان، زرد شدن برگ درختان یا فصل بارش باران و ...؟ دقیقا کدوم ویژگی این فصل رو برای بچه هاشون تعریف می کنند؟

این روزها که همه مشغول «آئو آئو آئو » کردن هستند، کی حواسش هست که بدجوری حواسمون نیست؟

روز و شب، انگار مغزهای ما رو با گردوشکن های آهنینی فشار می دهند که اینجوری پوست و مغزمون جدا جدا هر کدوم به یه طرفی پرت شده که این جوری «هچ» نمی بینیم! انقده گیج و گنگیم که هر تکه از وجودمون به یک طرفی پرتاب می شه، اما «هچ» حرکتی شکل نمی گیره! ایستاده در باتلاقی هر روز و شب در حال فرو رفتنیم، اما اصلا «هچ»خبر نداریم.

یک جوری دوستانه درِ هم می مالیم که مسولانمان هم دچار گنگی و گیجی می شوند که بالاخره حرام کنند یا حلال کنند این اقدام دوستانه عملی را!

مومنانه شیرجه در گُه زدن هم هنری بود که فقط نزد ما بود بوخودا

من نشد با تو بمونم، چه حیف!

سوسن خانوم رامین( سوسن صفاوردی همسر محمدعلی رامین معاون مطبوعاتی محموتی) این روزها در گفتگو با یه تارنمایی اظهارات فضلی از خودش در وَکرده و گفته که:«یکی از مشکلاتی که ما آمدیم ایران، در مدارس بود. فرزندان من در مدارس مختلف تحصیل کردند و همیشه می‌گفتند که چرا این‌ها تبعیت نمی‌کنند؟ از مدارس امام صادق و فرهنگ گرفته تا ... من واقعا پشیمان هستم که بچه‌هایم به آن مدارس رفتند چرا که برخی از تغییرات از همانجا شروع شد، تضاد با آنچه ما در خارج از کشور ... »

در واقع این سوسن خانوم قصه ما، خواسته یه جورایی همه تقصیرها رو که نه، ولی بخش بزرگی از تقصیرها رو بندازه گردن مدارس، سیستم آموزشی و دانشگاه و این چیزها، که البته کاملا هم حق داره، واقعنی اگه بخواهیم خلاصه توضیح بدیم این سیستم پرورشی که راه انداختن توی ایران، خعلیییییی سیستم گُهیه! تا جایی که اصلا قابل دفاع نیست. اما این سوسن خانوم با اینکه مثل «آذر منصوری» شون خانوم دکتره و اینا، اما قشنگ تر بلدِ صحبت کنه، ولی یادش رفته که روان شناسان خعلییی وقتِ که دیگه بر این باورند که چارچوب شخصیتی بچه در دوران جنینی یعنی در شکم مادر شکل می گیرد. آره دادا

البته به نظرم به لحاظ تاریخی، اون دورانی بود که اینا یعنی سوسن جونینا با فائزه ها یا بی فائزه ها، با چادر می پریدند روی دوچرخه و شیرجه می رفتند توی استخر، تا به جهانیان ثابت کنند که با چادرم میشه، مگه چیه!

در واقع به قول سوسن جون که می گفت:«وقتی که من زمانی که آلمان بودم ۱۸ سالم بود. یک دختر تنها برای تحصیل رفته بودم و بعد از ازدواجم بچه ‎هایم آنجا بدنیا آمدند و .... » اگه همون زمانی که رفته بود آلمان برای تحصیل، به جای بازیگوشی با ممدعلی، مثل بچه آدم می نشست و درسش رو می خوند، شاید الان این شرایط رو مجبور نبود تحمل کنه و این شرایط رو به ما هم تحمیل کنه! که مجبور باشیم از دو رویی و تناقضی که خودش و خاندانش و بچه هاش بهش دچار شده و کور شدندی همی، انتقاد کنیم!

واقعیت اینه که درستِ که شخصیت بچه ها در مدارس و سیستم های آموزشی پرورش داده می شه، اما بچه ها دروغ گویی، دو رویی و چاپلوسی و ... هزار تا صفت دیگه رو اول توی خانواده و به واسطه رفتار والدین با هم می آموزند. این چیزها دیگه ثابت شده در علم روان شناسی و بحث نداره. پس اگر این خانوم که همیشه هم مدعی بوده، به جای حرف زدن درباره جامعه و روابط جامعه و حاکم و این خزعبلات، تکلیف خودش رو اول با خودش، بعد هم با ممدعلی البته قبل از به دنیا اومدن بچه هاش مشخص کرده بود، شاید الان دیگه زنان این مملکت ـ از جمله دختر و عروس خودش ـ مجبور نبودند که از این همه پر رویی این خاندان های سیاسی در کوچه های حیرت دستار پاره پوره کنند! واقعنی رو که نیست بوخودا

یکی نیست بهشون بگه کَل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی، سوسن خانوم! شوما خبر داری آیا با این همه کمالات، هنوز یکی از متعلقاتِ ممدعلی هستی! یعنی اندازه یخچال یا جاکفشی خونه اون هم هنوز شخصیت مستقل نداری! توی این شرایط، چه جوری روت می شده بیای جلوی دوربین ها بایستی و با گردنی افراشته واسه ملت قیافه بگیری و بگی : "شدیدا از این ابا دارم که به عنوان همسر آقای رامین معرفی یا به کس دیگری منسوب شوم. من یک شخصیت حقیقی هستم که سال‌ها هم در این مملکت کار کرده‌ام و دیدگاه خودم را دارم. "

جالب اینه که با پررویی و وقاحت تمام هم در تشریح تغییر رویکرد فرزندش این جوری می گه: «افراد وقتی چیزی به آنها آموزش داده می‌شود اما در عمل رفتار دیگری را می‌بینند، طبیعی است که سیر تغییر را شروع می‌کنند. » اتفاقا باید از دست این آدم ها، به بغل خامنه ای و خوموینو پرید! والا بوخودا

سوسن جون! بهت برنخوره ها عزیزکم! ولی یاسین دو رویی رو بیشتر از شوما یاد گرفته تا اون بابای خارکشش! بوخودا چون کلا مادرها در تربیت فرزندان نقش بیشتری از پدرها دارند، به خاطر اینکه بچه ۹ ماه اول توی شکم مادر سیر آفاق و انفس می کند. اصلا همین شرایط طبیعی فیزیکی زنها بوده که فمینیست ها ازش استفاده کرده و قوانین حمایتی از زنان را تصویب می کنند تا از این طریق واسه کنترل کردن سیاستمدارها موثر باشند. احتمالا واسه همینه که سرباز نه ببخشید بچه نمزان و جمعیت رو کم می کنند و ...! والا بوخودا

بله! قبول داریم. نقش پدر هم مهمبه، ولی این باز هم نمی تونه به اندازه نقش مادر در انتخاب پدر مهم باشه! چون شوما بهتر از کفاری مثل ما می دانید که تنها تفاوت میان انسان و حیوان، در اراده و اختیار اوست! والا بوخودا! چشاتو باز می کردی، این چه شووری بود که کردی آخه! می خواستی وکیل وزیر بشی، یا دنبال تیپیکال شرقی بودی جانم؟ هر چه بوده و هست، برو خودتی!

ملت الان خودِ خدا با ۱۲۴ هزار تا پیامبرش رو از آسمون ها هم بیارن پایین و بزارن جلوی خاندان سوسن و بَر و بَچَش، مگه می تونند بهشون ثابت کنند که بابا! خونه شوما خونه نبوده، رسما دیوانه خونه بوده، اما سوسن جون، شوما فقط خبر نداشتی، یا داشتی و نمی خواستی قبول کنی، چون به نفعت نبود! خودا شاهده نمی تونند! تازه دقیقا خودش هم به دوربین زل زده و چنین اعتراف می کنه که:«در خانواده ما بدون اغراق همواره فرهنگ سوال کردن و مطالبه‌گری وجود داشته اگرچه در خیلی از مواقع به قول گفتنی مورد پسند هم نبوده است.»

اینها رسما دیوانه اند، فقط کارت مخصوص دیوانه ها رو ندارند بوخودا تازه با چراغ هم دونبال دیوانه و مقصر می گردند در شهر، سسکش های خارکش!

تازه بهش بر هم خورده که «به ما می‌گویند چرا بچه هایتان را طرد نمی‌کنید، انگار فقط زبان حذف و قلع و قمع را بلدند!» من اگه خواهرم این ویژگی ها رو داشت، خودم همه بچه هاشو فراری می دادم از همون بیمارستان ها! تا از دست این ننه دیوانه راحت شون کنم. والا بوخودا

سوسن جون! ولی خودمونیما، یه خونه با سه تا بچه بهت دادند ها. شووره که کلا روان پریش شده بود و با چوب اوفتاده بود دونبال جهانیان تا با محموتی و رفقاش همایش بین المللی راه بندازند بلکم بتونند هولوکاست رو دوباره بررسی کنند! اون دختره بدبختِ دم بختتم که با تمام چادرهایی که تو محکم به سر کردی و یقه هایی که باباش محکم تر بسته بود، نهایتا شد هنرمندِ مانکنِ لخت در یکی از کشورهای کفار کثافت پلید! این دو تا پسراتم که هر چی هم که شده باشند به واسطه زور و حمایت پدر و مادر، اما مردی ازشون بیرون نیومد بوخودا البته در این زمینه باید از مهناز ابزارها بیشتر پرس و جو کرد و ...!

به نظرم وقتشه دیگه که سوسن خانوم ها، هم کاملا آتش به اختیار و در یک اقدام عملی، یک خودشکنی درست و حسابی راه بندازند که در مورد اینها، خودایی آیینه شکستن خطاست دیگه!والا بوخودا واسه خودتون جلوی آینه دو تا گوش خوشگل دراز کشیدین، دلیل نمشه که ملت رو هم با همون دو تا گوش دراز مخملی کنین که! شما این کاره بودی، رامین رو به توان سه نمی رسوندی! والسلام

احتمالا امروز و فردا هم باید منتظر فیلم های تبلیغاتی نوه رامین باشیم که از نواندیشی دینی پدربزرگش داره تعریف می کنه تا صداشو به گوش جهانیان برسونه، اسم بچشم یه چیزی بزار که معناش به فارسی بشه: رها شده در برابر باد یا جمبوری اسلامی پدربزرگمینا که ایرانِ من شده حالا!

کسی چه می دونه! شاید به همین خاطره که اون حجتِ اسلام عبدالحسین خسروپناه یعنی دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی شون، هم به این نتیجه رسیده که بیاد جلوی دوربین و با دست پاچگی تمام تر اینجوری این ماجراها رو جمع و جور کنه که:« تولید چادر رو دو برابر کردیم.»! کوروش! تو آسوده بخوابیا، ما هنوز بیداریما!

بالا خره، هر کی بود برای قایم کردن این همه کثافت، مجبور بود که تولید رو بیشتر کنه دیگه! والا بوخودا، کاری دیگه نمی شه کرد توی این شرایط. منم بودم فقط قایمش می کردم!

تنها دلیل این نفس، کشیدنم برگشتنِ!

رسما برخی دانشگاه رو اشغال کردند. نه که فکر کنید حکومت یا ارگان خاصی باشه ها نه! حکومت اصلا نیازی نداره که این کار رو بکنه، چون ملت به اندازه کافی گرسنه و آتش به اختیار هستند تا خودشون بیل و کلنگ هاشون رو جا کنند توی کیف های سامسونتشون و بپرند روی صندلی های اوستادی و دانشجویی!

طرف با این شرایط داغون اقتصادی، ترمی ۲۰ و اندی میلیون تومان می دهد تا مثلا دکتر بشود، ولی از بس شغل های مختلف دارد اصلا فرصت مطالعه ندارد! تازه شانس آوردیم جایی این مساله رو به عنوان سابقه کاری حساب نمی کنند وگرنه اینا «همین فرصت مطالعه ندارم» رو هم به عنوان یکی از افتخارات و سوابقشون می نوشتند توی اون رزومه صد صفحه ای، بچه زرنگ های سسکش!

وقتی ازشون می پرسی، چرا می خواهی دکتر بشی؟ بستگی به درصد پدرسوختگی و فرصت طلبیشون اینجوری پاسخ می دهند:«چون دوست دارم این رشته رو»، «چون تدریس کردن رو دوست دارم» و ....! ولی نمی دونم چرا «هچ» کدوم از اینها، مطالعه کردن رو دوست ندارند نکبت های زیادی خواه! نمدونم کدوم خری به این ها یاد داده که دوست داشتن یعنی فقط داشتن! والا بوخودا

یادمه سر کلاس ناجی گری، یه مربی داشتم که شغل اصلیش پرستاری بود که مدرس دوره های ناجیگری هم بود. چون خودش پرستار بود، روز اولی که اومد سر کلاس، جزوه ای رو که فدراسیون غریق نجات بهمون داده بود رو پرت کرد یه طرف و گفت:«اینا مزخرفه! این چیزهایی که می گم یادداشت کنید و خوب گوش کنید که ...» به خاطر شغل پرستاریش، می گفت این مطالبی که برای کمک های اولیه توی این جزوه نوشته شده، اگر انجام بشه، غریق اگه به واسطه نرسیدن اکسیژن نمیره، حتما به وسیله اشتباه و خطای ناجی یا کشته می شه یا قطع نخاع و ...

این زن فیزیک، قدرت بدنی و سواد رو یک جا با هم داشت. فقط لباش غنچه نبود. یعنی همون چیزی که اینجا زن ها باید داشته باشند واسه به دست آوردن موفقیت! واسه همین زنِ موفق ِ معروفی نبود. فقط یه مدرس ساده بود!

خلاصه، وقتی بچه ها توی استخر، بهش شکایت می کردند که چرا انقد باید دور استخر رو کرال بریم و چرا باید این همه تمرین سخت انجام بدیم که همه جامون درد بگیره و فلان، توی چشم های طرف زل می زد و خیلی جدی بهش می گفت:«خوب! ناجی نشو»

این روزها، به تقلید از اون باید به پسرهای زرنگ کلاس هر روز این رو یادآوری کنم.

طرف ۵۰ تا شغل داره. وضعیت مالیش هم تا جایی خوبه که مثلا دو سه تا رشته دانشگاهی رو در دانشگاه آزاد داره با هم می خونه و براش هم مهم نیست این رقم ها! و اصلا هم خبر نداره که یکی از همین رقم ها، برای خیلی از بچه های این مملکت، آرزوست!

یارو هر روز صبح یه مبالغی رو علاوه بر اینکه بر سر و صورت دوست دختراش می پاشه، دورِ سرِ روسای مختلف دانشگاهی می چرخونه و به عنوان شاباش می ریزه روی سرشون!

حالا اینکه اون شغل ها رو چه زمانی اصلا وقت می کنه که بهشون بپردازه، به کنار! اینکه این پول ها رو از کجا آورده هم به کنار، ولی واقعنی چرا بلد نیست لذت داشتن این پول ها را ببره، چرا بلد نیست این پول ها رو جوری خرج کنه که حال کنه؟ سوال اصلی اینه والا بوخودا

برای عشق و حال می آی دانشگاه؟ خوب خره برو حداقل رشته زنان زایمانی، پزشکی یا هنری چیزی بخون تا هر روزت روزی از نو باشد میون زنها، داماد هزار چهره! علوم سیاسی هم شد رشته واسه عشق و حال! سبیل به سبیل نشستین دور هم، اول و آخرشم که نمخای بخونی تا بفهمی شایگان چی می گفت، سید جوات طباطبایی با کدوم خط کش ملت رو می زد، شریعتی چرا اونقده مختلط شده بود و ... که عبرت بگیری اونجوری نشی! بچه زرنگی دیگه همه اینها رو تو بلتییییی!

آخه شوماها با این درصد از هوش مصنوعی تون که خودایی خعلللییییی حیف شدین بابا! دانشمند هسته ای باید می شدین تا ایسرائول بیاد شوما رو بار کامیون کنه و ببره بوخودا اسکل ها!

اینها واقعنی دنبال چی اند؟ اگر فرصت تحصیل نداری، برو دنبال انجام کارهایی که بهت سپرده شده. اگه با هیچ کدومشون حال نمی کنی و به لحاظ مالی نیازمند هم نیستی، برو دنبال عشق و حالت دیگه. اینجا چه می کنی!

تازه اینها از ما شاکی هم می شند که چرا کتاب می خونی؟ چرا انقد سوال می پرسی! سسکش ها!

چون پول می دم آقا! ما عادت نداریم مجانی فرو کنیم! یا یکی بدیم دو تا حساب کنیم! روشنه ؟ والا بوخودا

مولوی بنده خودا گفته بود که:

چونکه با کودک سر و کارت فتاد/ هم زبان کودکی باید گشاد

اما نمدونم چیزی درباره این جور آدم ها گفته بود آیا یا نه! مردم عافیت طلب شومبول به دست شیخ پرست شاه دوست دیاث سیاسی!

هر چند که هزار تا شاعر دیگه هم بیاری واسه این جور آدم ها، اول و آخرش چون فکر می کنند خعلللللیییی زرنگ و موفقند، اثری نخواهد داشت.

این جور آدم ها رو با هزار تا مشکلی که خودشون برای خودشون به وجود می آورند ـ دقیقا مثل اون هاپوهایی که دم هر درخت و بو ته ای که می رسند، یه لنگه پا رو می دند بالا و خودشون رو خالی می کنند تا ردشون رو گم نکنند ـ باید از کنارشون ـ به همون شکل ـ فقط عبور کرد و رفت. فقط همین!

آی مترسک سر و صدا کن که کلاغا رسیدند!

بیچاره «شایگان» ها و «سید جواد طباطبایی» ها که به چنین سرنوشتی در این سرزمین، محکوم شده بودند که بیاندیشند، بنویسند و فیلسوف شوند تا این روزها، به وسیله «اصغری» ها و «اکبری »هایِ کلاس ما، نقد بشوند!خودایا! یه همچین سرنوشت شومی رو به ما «هچ» عطا نکن! واسه خودت، ما که نخواستیم.

مغول ها حمله می کردند و کتاب های آدم رو آتیش می زدند، بهتر از این بود که این کفتارها بخواهند نقد کنند افکار آدم رو!

یارو گُه رو از گوشت کوبیده نمتونه تشخیص بده، یه بار هم کتاب های اون بدبختایِ مادر مرده یِ سیاه طالع رو هم نخونده ها، ولی توی کلاس یه جورایی اونها رو نقد می کنه که انگار شوور ننه مرده اش رو جلوی چشاش می بینه!

گِره های مغزی این آدم های فرصت طلب رو چه جوری باز کنیم حالا ! فقط اون رگِ ترکیِ اصلاح شده ام بود که اجازه نَمداد بِهِم تا بلندشم، زانومو بکونم توی حلق سسکشش! بوخودا

مردتیکه خودش در پاسخ به اوستادیو، توی دهنش بلند بلند داره می گه که :«من اصلا کتاب های اینها رو نخوندما ...» !

نَوَفَهمَم چرا اوستادیو اصرار داره که نقش بازجو رو بازی کرده و مدام ازش پرسش که می کنه «هچ»، تازه بهش تریبون هم می ده که این به خزعبلات گوییش درباره اون بدبختا ادامه بده که اینم اصلا به جهندم! ولی، اما، آخه مغز ما رو چرا به فنای الهی می سپاری اوستادیو !

میخواهی بیشتر خودتو بترسونی، پاشو برو توی گوشه اتاق تاریکت بشین، بزن و بترس! ما رو سننه

بله! البته که حق با شوماست. روش تدریس اوستادیو حرف نداره، به جای مواجه شدن و درگیر شدن تن به تن، جا خالی میده تا ضربه مستقیم بخوره توی مغز ما و ما هم «هَمه با هَم» درگیر بشیم! اصلا واسه همین روش تدریسِ فلسفیش بوده که من عاشق اندیشه هاش شدم و به خاطرش اومدم تَه ِ این دهات، تا اندیشه هاش رو یاد بگیرم!

ولی خوب، شرمنده! چون نمتونیم فقط با عبارت های آرمانگرایانه این اوستادیوها به زندگی ادامه بدهیم، چون ناخودآگاه روش های تدریس و اقدامات عملی این اوستادیوها، رو هم یاد می گیرم دیگه. کور که نیستیم، بالا خره هر چی هم که یاد نگرفته باشیم، خوب یاد می گیریم که به وقتش چه جوری جا خالی بدیم تا زنده مانده و اوستادیو همی بشویم! والا بوخودا

خلاصه اینکه، این «گاو» های تیز کرده با مدرک دکترا، به صورت کاملا طبیعی و در آینده نه چندان دور، با دستان توانمند شوما اوستادیوی عزیز، وارد سیستم تحلیلگری، کارشناسی و نخبگی این مملکت خواهند شد. یعنی از سعید حجاریان ها، ممدقوچانی ها، یاسر جبرایولوها و یامین پورها هم دکترتر شده و بدتر می شوند ها! آن وقت است که بازم باید میان آویزون شدن از ریش پرفسوری جوات ها و ریش به دقت کاشته شده امیرها سرگردان از این طرف به اون طرف بدوی ها اوستادیو

بالاخره اونها به واسطه مالیدن های بسیارتر ـ به هر حال از سن های پایین تر شروع کردن دیگه ـ دست هایشان شکل مالش نرم قهرمانانه تری را به خود گرفته و مثل خود شوما اوستادیوی محترم شادتر خواهند زیست! والا بوخودا ولی اینهایی که مُهر فارغ التحصیلی رو شوما بر پیشانیشان می کوبی با آن نمره ها، دیگه خععععععععللللللییی از مرحله پرت اند ها! خبر داری آیا؟

اوستادیو، انگاری هنوز هم خبر نداره که مثل تتلوهای این مملکت، اون شومبول سرگردانش این روزها، انقده از کنترل خارج و دراز شده که حتی می تونه دور گردن خودش رو مثل طنابِ زمخت یه دار بگیره و اتفاقا، اولین کسی که توی این فضای آلوده خفه کنه، خودشه بوخودا!

اینجا، فضا دیگه زیادی مردونه شده! بوی کثافت ِ بچه زرنگی شون بدجوری همه جا رو گرفته و ...

ناصر فکوهی استاد اسبق دانشگاه های ایران، با اینکه اتفاقا هم جنس اوستادیو ماست، احتمالا وقتی رفته خارج به این نتیجه رسیده که :« همه چیز جهان بر اساس سودی که مردان باید ببرند و در بهترین موقعیت باشند، تنظیم شده است و نه بر اساس نیازهای زنان. آیا باید به گفته برخی فمینیست ها به دنبال جنگ میان مردان و زنان باشیم. بر اساس مطالعات روان شناسی، زبانشناسی و بیولوژیک و ...زنان و مردان از لحاظ (ظاهری) تفاوت هایی دارند، ولی هر دو حق زیست دارند و حق دارند از موهبت های زیستی یکسان برخوردار شوند. دیکتاتورها از زنان به شدت می ترسند. چون زنان آنها را به یاد گذشته ای می اندازند که خود از بطن یک زن به وجود آمده اند و بعد با ابزار و زبان همه چیز را به نفع خود مصادره کردند. حال مایلیم نشان دهیم خود محوریت مبتنی بر جنسیت یعنی مرد بودگی چرا امر خطرناک و نابودکننده گونه انسانی است؟ چطور مردسالاری می تواند به محیط زیست آسیب بزند و شهرها را به ویرانشهر تبدیل کند؟ موضوع صرفا اخلاق نیست. همیشه در رابطه خود و دیگری و مبادله عادلانه بین خود و دیگری که با طبیعت و زندگی در تقابل نباشد اخلاق انسانی مطرح است ولی اینجا ما به اخلاق نمی پردازیم بلکه به این موضوع می پردازیم که چطور انسان می تواند با این شکل از رابطه خود و دیگری وارد یک فرایند خودکشی شود؟اشاره کردم که به دلایل تاریخی مبتنی بر تحول، همه چیز مذکر شده است. به ابزارها و شیوه کارکردشان و شکل ظاهری شان و تکرار عمل جنسی در اتصال ابزارها و ... دقت کنید. ابزارها به شکلی طراحی شده اند که قدرت مردانه را به نمایش بگذارند و شهرها به شکلی طراحی شده اند که بیشتر آسایش مردان تامین شود. گویی زن ها، کودکان، میانسالان و اقلیت ها دیده نمی شوند. هر روز شاهد هستیم که خاورمیانه به عنوان یکی از زن ستیزترین مناطق جهان بیشتر و پیشتر به سوی ویرانی می رود. این اتفاق به علت دخالت ابرقدرتهایی می افتد که به دنبال منافع خودشان هستند و این اتفاق حتی اگر به دست زنان انجام شود یک فرایند مردانه است. خانم تاچر(نخست وزیر مشت آهنیت بریتانیا در دهه ۱۹۸۰) هم زن بود، اما او شاید از هر مردی مردتر بود چون تفکر هژمونیک و سلطه داشت. بنابراین تفکر سلطه به جنس بیولوژیک ارتباطی ندارد. مفهوم زنانگی که از آن صحبت می کنیم هم صرفا یک مفهوم بیولوژیک نیست، بلکه مفهومی جامعه شناختی، زبان شناختی، روان شناختی و ... است. زنان در وجود خودشان از جمله در بیولوژی شان از قدرت بزرگ زایش، خلاقیت و آرامش برخوردار هستند.تفاوت قدرت نهفته در آرامش و قدرت موجود در خشونت بسیار زیاد است. همان تفاوتی که میان توسعه و عقب ماندگی وجود دارد. نظام اجتماعی توسعه یافته بسیار پرقدرت است اما در آرامش. در مقابل، یک دولت عقب افتاده چن به سادگی آدم ها را به زندان می اندازد، شکنجه می کند و می کشد، شاید پر قدرت به نظر برسد ولی به نحو متناقضی ضعیف است. این وضعیت در جهان کنونی قابل دوام نیست. جهان کنونی جهانی سیاره ای است. هر رویکردی جز رویکرد سیاره ای باعث عقب افتادگی جهانی و حتی نابودی می شود. مردسالاران گمان می کنند با ثروت و قدرت نظامی می توانند هر کاری بکنند اما جهان نیاز به ترمیم رابطه خود و دیگری دارد. زن و مرد باید در یک رابطه تمام گرانه یا تکمیل کننده قرار داشته باشند. رابطه ای که هر یک بتوانند هویت و فردیت مستقل خود را حفظ کنند و در عین حال به ساخت و شکل گیری هویت و فردیت دیگری نیز کمک کنند. این دروغ بزرگ که همه اتفاق هایی که می افتد اجتناب ناپذیر است و همه چیز بر مبنای نومیدی تنظیم شده است را باید از ذهن خود دور کنید. نومیدی اگر از سوی کسانی مطرح شود که آن را با اندیشه همراه نکنند، صرفا ابزاری است برای ایجاد بلاهت و حماقت، همان طور که خوشبینی بی دلیل نیز ابزار ایجاد حماقت است. وقتی کسی از فهم جهان، خود و دیگری عاجز شود و خود را اسیر سنت های به دروغ مقدس کند و به ورطه حماقت بیفتد، نه تنها زندگی خود را تباه می کند، بلکه زندگی و سرنوشت دیگران را نیز به تباهی می کشد. سخن آخر اینکه، به گمان من این موضوع به دین ربطی ندارد. در جهان حدود دو میلیارد مسلمان زندگی می کنند و این مشکلات بین همه وجود ندارد. سنت و دین سیار با هم هم پوشانی دارند اما با هم تفاوت دارند. سنت ها می توانند کاملا ضد دین باشند.»

خلاصه اینکه، به قول اون «معینی» که اتفاقا «زِد» هم فامیلیش بود:

دیگه دست هات رو ندارم، ندارم، چه حیف!

که خاموش می شه ستارم، ستارم، ستارم، چه حیف!

کدوم عکسای دوتاییمونون رو روی طاقچه بزارم، چه حیف!

پخش و پلا، توی ذهن منی، همه جا هست، یه چیزی ازت!

می خوام یادم بره عشق ِ منی، اگه دست به سیاهی ها، میشه نزد؟

چقدر تلخِ غمت، الان چی تنِمه، همون پیرهنی که، خریدی تو برام!

سرت گرمه ولی، ولی به عشقم نه ولی، که ریخت از تن من همه بال و پرام!

من سرم را شیره می مالم که یادت نیستم!

اما پشت حجم بی خیالی، دوستت دارم هنوز!

راستی تتلوها از چه کسانی یاد می گیرند که سو استفاده کنند از دختران مردم؟ کیا این ها رو انقده خاروندند که انقده بزرگ شدند که دیگه توی دست های خودشونم جا نشد؟ پرسش دیگه، به مغز آدمی می جهد ییهویی!

حرفاتم کلیشه اند، تو حالت خوب میشه ولی نه پیشِ من!

روز دانشجو، توی دانشگاه فرماندار رو ـ که اتفاقا خودش فارغ التحصیل همین دانشگاه بوده ـ آورده بودند تا برای دانشجوها سخنرانی کنه. یارو از درس خواندن به همراه ایمان به خدای متعال یه خزعبلاتی رو سر هم کرد و از این شاخه به اون شاخه پرید و ...

کاری به موضوع بی ربطش ندارم، اما اصرار بیش از حدش رو برای ارایه چیزی که بهش تسلط کافی نداره رو اصلا نفهمیدم! یارو انقده مزخرف گفت که دیگه خانم ها هم، داشتند بهش متلک می انداختند! مجید، دلبندم! بلد نیستی درباره موضوعی صحبت کنی، حداقل یاد بگیر دهنتو واسه ارایه هر موضوعی باز نکنی! والا بوخودا. اینم خودش یه مهارتیه ها!

خلاصه، بعدش هم به یه سری قاری قرآن و پژوهشگر قرآنی جایزه دادند و اون آخرای برنامه هم چند تا دانشجوی برتر علمی و شاگرد اولی رو بالا آوردند و یه چیزایی بهشون دادند و تمام! ولی تابلو بود که خودشون رو کشته بودند تا حتی برای انتخاب دانشجوها هم، عناوینی مثل«سید»، «جانباز» و ... رو انتخاب کنند. کلا از اون همه استادیوهای نمره بده ِ این دانشجوهای برترـ که اتفاقا یکیشون هم الان فرماندار این شهر شده ـ هم «هچ» تقدیری هم نکردندی!

ولی در کل، پروژه «ارزش سازی» رو به بدترین شکل ممکن انجام دادند تا جایی که تقریبا توی دلم داشتم فریاد می زدم:«محموتی کوجایی»! خوداشاهده یه جور وضع کثافتی بود که دست به دامن اون بابا شده بودم و خودمم نمی فهمیدم! همونی که الان بری جلوی دهن حتی «ده نمکی» شون هم میکروفن بگیری، میگه اون پوپولیستی بیش نبود! و «هچ» اوستادیویی هم نمتونه توضیح بده که مثلا فرق دولت این پوپولیست با دولت خاتمیِ گفتگوی تمدن چی و حسن چاخان کلید دار چی بود! روش های تبلیغاتی که یکی بود و همشون هم که آخرش اومدند گفتند: نزاشتند ما کار کنیم! و با انگشت همه اشتباهات رو انداختند گردن یکی دیگه. والا بوخودا

بگذریم! جالب این بود که یه خانمی رو صدا کردند که فرزند جانباز بود و مثلا شاگرد اول! همون خانم با اون ظاهر هلومسلکش، به تنهایی برای رد کردن فرضیه آقای فرماندار که می گفت درس را به همراه ایمان به خدا بخونید کافی بود! طرف، از صد تا هلو و شاخ اینستاگرام هم هلوتر بود بوخودا تا جایی که یکی از بچه های کلاس که پیش من نشسته بود تا این رفت بالا برای گرفتن جایزش، تقریبا با صدای بلند گفت:« اوه! اوه! این شاگرد اوله و ... فکر کنم این تتلویِ ـ کافر کثافت ِ ـ دخترباز، اینو ندیده بود وگرنه الان لازم نبود برگرده ایران چون احتمالا الان با این مشغول اجرای پروژه حمایت از خانواده های جانبازان روی کشتی های تنگه بسفر بود و الان داشت با خوندن سرود بالا و پایین می پرید روی کشتی و ...! » بوخودا

ولی خنده دار هم بود. وقتی مراسم تازه داشت شروع می شد، همه پسران و دختران ِ «زن، زندگی، آزادی» دانشگاه هم، برای سرودن سرود ملی، سرپا ایستادند و برای شنیدن صدای قرآن، سکوت اختیار کردند! «شایگان» اگه زنده بود می تونست با عکس های همین مراسم، محکم بخوابونه توی دهنِ «سید جواد طباطبایی» و قاه قاه بخنده و بگه:«دیدی! دیدی! نمی توانیم تفکر فلسفی داشته باشیم! میگم نمی تونیم پرسش کنیم واسه همینه. »

توی این شرایط منم هنوز نمی فهمم چرا «فائزه» شون از توی حیاط هواخوری اوین، انتظار داره که ما هم از دوچرخه سواری بانوان حمایت کنیم! اونم توی شرایطی که به واسطه مدیریت غلط «بابا» و رفقاش، دیگه مردهای این سرزمین هم نمی تونند سوار دوچرخه بشند، بس که هوا کثیفه!

راستی دانشگاه ما با اینکه توی شهری پر از باغ های انگور ساخته شده و روستایی با چند تا سیلوی گندم ـ که نمدونم چرا به جای تصاویری از گندم و خوشه هایش، تصاویر آیت الله خمینی، آیت الله خامنه ای و سردار قاسمی روی آن کوبیده شده ـ و چند کارخانه بیش نیست، هواش انقده کثیفِ که...

ولی قیافه گرفتن پسرهای زرنگ دانشگاه هم خیلی جالب بود. چند روز پیش، یه چشمه از خنگی این دخترکِ ضعیفه اومدم براشون توی گروه تلگرامی کلاس، کلا همه با سپر و کلاهخود امروز توی کلاس حاضر بودند.

خودایا! بیا ما رو بخور و از دست این 25 سانتیا نجات بده. برای درست کردن اینها، هزینه و زمان بسیار لازم است و با این جیب و مغز خالی دولتمردان ما واقعنی امکان پذیر نیست!

ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد!

این هوا، فقط به درد معتادهایِ دودیِ مفنگیِ پَلَشتی می خوره که از صبح تا شب، کِز کنند توی یه گوشه ای و دود کنند همه چی رو بره هوا!

آدم هایی مثل ما که دو سوم وجودمون اکسیژنِ، خودایی توی این آب و هوا کم می یارند و «فقط باید این قلبو در آورد و گذاشت گوشه طاقچه!»

رسما حس خفگی بهت دست می ده. نه می شه پیاده رفت، نه می شه دوچرخه سوار شد. فقط باید با کله رفت توی شکم هر کسی که از طرف مقابل می آید. بوخودا

هان ای مسول پلشت! فقط ما خفه نمی شیما خبر داری آیا؟

ان شاالله و به حول و قوه الهی، کل خانوادت هم در همین آب و هوا و در راه رضای خدا، به فنای الهی رهسپار خواهند شد تا شاید با قلیان ها و حوریان آویزان شده از در و دیوار بهشت برین، محشور بشوند.

و صد البته «دلخوش به این مقدار نباشید» که وقتی سرطان و هزار کوفت و درد دیگری را گرفتید و به کشورهای کفار پناهنده شدید برای درمان اون هزار تا کوفت و درد و بیماری، بتوانید به راحتی از دستان توانمند اجل برهید ها! چون لایف استایل مهمبه دادا و جامعه پزشکی با این همه پیشرفت و تجهیزات و فلان، هنوز شعارش اینه:«پیشگیری، بهتر از درمان است»

ولی خودایی رفتین اون دنیای آخرت، اگه بازم یکی یه دونه مهناز ابزار زشتِ کچل تحویلتون دادن (یعنی از این شبیه ساز شده های گوگوش) دیگه به ما ربطی نداره ها! چون انسان فقط در اراده و اختیار است که با حیوانات تفاوت دارد. ما هم «اطلاعی نداشتیم»، که بهتون خبر بدیم!

چه وضع کثافتیه که درست کردین واسه خودتون آخه دکل دزدها! ملت رو به شُخم نداشته ات حساب کردی، به زن و بچه خودت رحم کن الاغ!

ما نشد حتی یه بارم، کوچه مون چراغونی شه!

حتما یک روز، می روم آمریکا نه برای زندگی کردن در دموکرات ترین کشور این دونیای دنی، بلکه برای دیدن مصمه های یه شبه مسیح شده! می دونی چُرا؟ چون هرگز منتظر «هچ» پیامبری نبودم که نجاتم بدهد. واسه این که در فرهنگی زاده شده بودم که یاد بگیرم و یاد گرفته ام که « از دامنِ زن مردان به معراج » می رسند! بوخودا

میخوام برُم اونجا و به مسیح کوچولومون خبر بدم که : نیازی به «هچ» جمبوری اسلامی یا آمریکای کثافتی نبود! ما خودمان را در این کشور خفه کردیم با این هوای آلوده! خبر داری آیا؟

حالا برو و «صدای ِ ما را به گوش جهانیان برسون» تا اونها ـ با بررسی این موش های آزمایشگاهی ـ بیشتر ببینند که چگونه بعضی از ملت ها، نیازی به دشمن ندارند! خودشان سرِ دخترکان و پسرکانشان را با داس، با هوای کثیف، با حماقت، خلاصه با هر چی دمِ دستشون بیاد، خواهند برید! بوخودا

این ملت یا امت، با هر لقبی که خواستی صدایشان کنی بکون! اما این ها کور و کَرتر از آن شده اند که دیگری را ببینند یا بشنوند!

اما تو باز هم راحت باش و شاد زی! مادر و پدرت هم روزی ـ اگر خدایگان این سرزمین بخواهند و به حول و قوه الهی! ـ در این فضای آلوده خفه خواهند شد و میراثِ بی خبری شان را برایت باقی می گذارند تا شاید برای آن دلِ خون کرده ات نوش دارویی بیابی!

البته من از الان چون می دونم که تو یکی ـ چون سوادشو نداری ـ نمتونی نوش دارویی کشف کنی، پس حتما آیا من مومن و مسلمانم؟ و تو کافر پیشه ای بیش نیستی مصمه مسیح شده! هان؟ پرسشِ دیگه و اتفاقا، پرسش کردن بی قید و شرط، یکی از ویژگی های اندیشه غرب می باشد بوخودا

راستی در آن سازمان حقوق بشرِ حشری تان، زندگی کردن با آدم های احمقِ بی سوات، جزو شکنجه های سفید به حساب نیامده آیا؟ لدفن این رو هم به آن موارد اضافه کرده و اعلام کنید که زندگی با انسان هایِ بی سواتی که نمی خواهند بفهمند و بپذیرند که بی سواتن، از هر شکنجه یِ سفیدی، سپیدتر بود بوخودا

بیخود نبوده که شعرا چونین سرودند:

آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند( این منم، این منم، این منم!)
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند( اینم مصمه های یه شبه مسیح شده سسکش مون!)(1)
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

پس نتیجه می گیریم آنگاه، تفنگت را زمین بگذار، بگذار اساتید کارشون رو بکنند ذلیل مرده!

پیوست:

(1) منظور نگارنده از «مصمه های یه شبه مسیح شده» هم ایهام دارد ها! پس، هر کسی می تواند مصمه یه شبه مسیح شده باشد، حتی شوما دوست عزیز! والا

جایِ تو حرف می زنم من هر شب، با گُلای باغچه!

پسرهای ِ زرنگِ کلاس با اوستادیویی که جوونتره دست به یکی کردن تا مثلا منِ «خانومِ ساده یِ خنگِ بچه تهرونی» رو خام کرده و انتخابِ واحدمون رو یکی کنند تا بتونند کلاس ها رو بپیچونند و از این زرنگ بازی های مردونه که ...

سال ها کار کردن توی فضای مردانه شرقی به من ثابت کرده بود که انگیزه به دست آوردن پول و قدرت، در اکثر پسرهای این مملکت انقده زیاده که تقریبا به کوریِ مطلقشون منجر شده و طرف، توانایی این رو نداره که بتونه ببینه داره تِرمی خوداد تومن پول می ده، اونم واسه رشته ای که فقط یادگیری واقعیش، می تونه براش درآمدزا باشه و لاغیر. زندگی با آدم های کور، خودش یه مدلی از شکنجه یِ سفیدِ واسه همین منم گاهی «میخام این قلبو درآرم، بزارم گوشه طاقچه» بوخودا

اما خوب، پسرها همیشه دوست دارند از راحت ترین راه، بیشترین پول رو به دست بیاورند دیگه، وقتی خرجِ همه یِ خونواده رو بندازی گردن یه نفر، خوب! بالاخره طرف هم کم میاره دیگه، طبیعیه!اینها یاد نمی گیرند که برای رسیدن به ته خط، باید مسیر رو طی کنند. نه که همیشه از محبت «طی الارض» کردن مادرها، همسرها و خواهرهاشون بهره مند بودن، واسه همین تقریبا اکثرشون نَوَفَهمند که مسیر ـ ولو ناهموارـ را باید طی کرد دلبندم!

خلاصه، پسرهای زرنگ با اوستادیو جوون هر هفته کلاس ها رو می پیچونند و هر روز از زرنگی و داناییِ خودشون جلوی ما قُدقُد نه ببخشید قوقولی قوقول می کردند و اون دستمال قرمزی رو که نباید جلویِ چشایِ این گاو وحشی زخم خورده تاریخ می گرفتند رو می گرفتند تا بالاخره این گاو وحشی، خسته شده، و شاخِ نهایی رو در کمالِ صحت عقل بهشون بزنه!

یه روز کله سحر، توی گروه تلگرامی اون یکی اوستادیویِ پیر، فقط چند خط از «شکوفه های اندیشه ای این دخترِ خنگِ ساده یِ ضعیفه» رو منتشر کرده و از اوستادیوی پیری که آتش به اختیاری را تمام عُمر آموخته بود، در کمال خنگی و سادگی پرسیدم که :«استاد! باید مطالب اون کتاب رو این طوری نقد کنیم آیا؟ »

اوستادیوی پیرِ مجربِ منتظرِ ابن الوقت هم روی هوا فرصت رو قاپید و با تایید نوشته های ِ من، از دیگر بچه های کلاس هم خواست که کتاب رو به این روش نقد کنند و تقریبا از اول هفته تا همین الان ـ البته وقتی سرش از همایش های مزخرفی که در طول هفته برگزار می کنه، خلوت میشه ـ با خوندن دوباره مطلب و انتشار مجددش در گروه، این چنین می نویسه که:« توجه داشته باشید که شما دانشجوی دکتری هستید و کار اصلی شما نقد است مثل این » وتصویر مطالب من را دوباره منتشر می کنه و ادامه می ده :«این نقد، باقری (یعنی نویسنده کتاب مورد نظر) را عاقلانه ویران کرده ...هر چند در نقل قول از جهانبگلو منبع نداده و کارش را خراب کرده و ...» البته منبع رو چند خط پایین تر گفته بودم، اما فکر کنم پیرمرد با ضعف ِ حاصل از تجربه پیری اش، هنوز اون بخش رو ندیده!

و خلاصه اینکه، تقریبا هفته گذشته تا همین امرزو، هر روز بَر و بَچِ زرنگِ کلاس رو با این خط کشی که من دادم دستش، مورد نوازش الهی قرار می ده و ...!

فعلا، پسرهای ِ زرنگِ کلاس «هَمه با هَم» در افق های دور، محو شده و یه جورایی در حال خاریدن پاچه های ِ دخترِ خنگِ کلاسند تا برای جلسه بعد، مگر چیزی از زیر زبانش بیرون بکشند و با زرنگ بازی در کلاس بگویند تا شاید اوستادیو کمتر نوازششان کنه و ...

پای صحبت هر کدوم از این پسرهای ِ بچه زرنگ کلاس ـ که اتفاقا به زورِ مهریه اسلامی بعضی هاشون هم به مقام عظمایِ پدریت رسیده اند ـ که بشینی، ناخودآگاه توی ذهنشون دخترها رو «خنگی» بیش فرض نمی کنند! بوخودا

البته بخشی از این امر طبیعی است، چون واقعنی من هم برای بعضی از دخترها و خانوم های دانشگاه، بعضی وقت ها صفتی جز «خنگ» پیدا نمی کنم، با آن تلاشی که می کنند تا شأن ِ مقامِ زنانگی ِ مزخرف را حفظ کنند و هر روز ساعت ها وقت صرف می کنند تا این شان و مقام را در توالت های بد بو بر سر و صورت خود بمالند! چیه؟ نکنه فکر می کنید خانم ها فقط در توالت آرایش می کنند، نه جانم حجابشون رو هم مجبورند همون جا کامل کنند! وسط حیاط که نمتونه بکشه پایین، کامل کنه!والا بوخودا

اما نکته جالب اینِ که همین پسر قشنگای کلاس ـ که نهایتا یکی دو سال بزرگ تر یا کوچک تر از من هستند ـ در نقدهاشون از دوره های تاریخی به بعضی از پادشاهان این مملکت مثل ناصرالدین شاه یا محمدرضا شاه که می رسند، اولین و آخرین چیزی که به ذهنشان خطور می کند اینه که اونها رو به زن بارگی، ناآگاهی و ... متهم می کنند! اما انقده کورند که نمی بینند که خودشون دقیقا همین کار رو می کنند، منتهی فقط پادشاه یک کشور نیستند!

آره دادا! این ها رو فقط خانوم ها می تونند ببینند. می دونی چَرا؟ چون خانوم ها حتی اگه بچه نزایند، ذاتا مادرند! و مادرها ذاتا استعداد تحلیلگری دارند، واسه همینه که از روی عارق زدن بچه ها و پی پی هاشون می تونند حدس بزنند که بچه شون چی کوفت کرده که به این روز افتاده یا باید چی کوفت کنه که ...! احتمالا، یه بخشیش هم به این خاطرِ که اون کوفت رو خودشون با دست های خودشون پختن و به خورد بچه دادن ها! اما به هر حال، الکی نیست که میگن دخترها، زودتر از پسرها بزرگ می شوند و ...!

در کل، شرایط راضی کننده ای نیست مثل همیشه، چرا که بازی کردن نقش ِ آن نگاری که به مکتب نرفته، مساله آموز صد مدرس شد واقعنی دیگه خعلللللییییی سخت شده !و یه جورایی، رسما تعبیر می شه به پَر دادن امید، منتهی با آگاهی کامل و با دستانِ خود که دردش انقده زیاد شده که به مرحله بی حسی و سِر شدگی رسیده!

نمدونم چرا ولی، گاهی فکر می کنم مثلا امیر کبیرِ بچه زرنگ ِ این مملکت، اگه دختر بود، راحت تر می تونست این مملکت رو نجات بده! چون اون حتما می تونست ببینه که مشکل توی ناصرالدین شاه نیست، بلکه توی ننه ناصرالدین شاه بوده والا با اون انتخاب هاش، نهایتش با رییس پیش قراول ها می ریخت روی هم، ننه شاه رو رام می کرد تا مملکت اینقده به فنای الهی سپرده نشه بوخودا تازه الان نوه و نتیجه هاش هم نشسته بر تخت پادشاهی، داشتند سر ننه شازده انگلیسِ رو که حاصل ازدواج مخفی با پسر ناتنی «بایدن» امریکاییه رو می مالوندن. والا بوخودا!

گم بشم برم یا نه، جای خالیشم کم نیست!

آن قدر به نبودنم عادت کرده بود که از آمدنِ دوباره ام می ترسید. طفلکی، آمادگی لازم برای «بودنم» را نداشت که این چنین می گریخت!

گرفتار سنت شرقی پدرانش بود یا نه، اما او هم ترجیحش این بود که گرفتار همان شب سیاهی باشد که «راه مقصودش در آن گم شده بود».

آن چنان مومنانه به برون آمدن کوکب هدایتی از گوشه ای دلخوش کرده بود، که یک ساعت گنجاندن درسایه عنایت را، «هچ» نمی فهمید! از این رو همچنان، حمایتگری از خونریز را روا داشته و بر بی مزد و منتی هر خدمتی در جهان هستی، تن می سپرد!

تجربه، همیشه چیز خوبی نیست. چرا که تکرار مجددش خود به تنهایی اثبات کننده این موضوع است که تو نه آنقدرها که باید بدانی می دانستی و نه آن قدرها که باید ندانی، نمی دانی! چیزی میان دانایی و نادانی، که «برزخ روح» می توان نامیدش.

خراش های نامریی که در این برزخ خانه روح می خوری، گاهی آن چنان عمیق می شود که زخم های نامریی را بر قلبت حک می کند که حتی به روز ترین فناوریهای بشری هم هنوز توانِ «هک کردنش» را به دست نیاورده اند.

دردناکی این خراش ها از آن جهت است که اتفاقا نزدیک ترین هایت، مسببین به وجود آمدنش می شوند. چرا که نزدیک ترند. دورترین ها که فرصت چنین کاری را ندارند. دستشان کوتاه تر از آن است که روحِ لطیفت را با ناخن های تیزشان بخراشند و از این رو، «مصلحت دیدِ ما» همیشه آن می شود که یاران مان، همه کارِ خویش گذارده و خَمِ طُره یار دیگری را بگیرند تا شاید به واسطه بند بودن دستشان در طره یارِ دیگری، فرصت کمتری برای زخم زدن دوباره بر ما، بیابند. البته این هم نه از سر خوب بودنمان بود، بلکه به خاطر همان «مصلحت» مان است که کار بد را هم «مطلق نکنیم»!

اما چرا با تمام آگاهی، هنوز هم تن به این خراش ها می سپاریم؟ می رویم که خراشمان بزنند؟ بر می گردیم که خراش هایمان را عمیق تر کنند؟ آیا جور از حبیب همچنان خوشتر از رعایت مدعی است آن هم وقتی که با سلاحِ چشمانمان، همچنان شاهدِ سرهای بریده یِ بی جرم و بی جنایتی هستیم که تنها گناهشان، گرفتار شدن در زلفِ کمندِ این حبیبِ نانجیب بوده است؟

سرگردانی در کوچه های حسرتی که محصولِ بی نهایتی این راه و ناتوانی ما در «صورت بستن» از این راه است، آیا بیهوده نیست؟

چند درصد عمر بشر در چنین حس و حالی باید بگذرد؟ چرا؟ واقعنی راهِ دیگری برای پایان دادن به این فضاهای تاریک نیست؟ پس، اینهمه کلمه برای چه تولید شده بود؟ چرا باید به«آیین درویشان» که «گفتگو نکردن» است تن بدهیم و ترساندن و ترسانیدن از ماجراها و بازگو کردنشان، را برگزینیم؟ چرا همیشه چون محکومان مجبور به ترجیح دادن ِ اتاق تاریکیم، آن هم وقتی برای خوابیدن در آن اتاق تاریک همیشگی، فرصت زیادی نداریم!

سرنوشت تلخ این ولایت، همیشه رفتن «ولی شناسانش» بوده که این چنین محکومیم به زیستن در وحشتی که از هر طرف که برویم ـ ولو دور ایران رو بچرخیم یا دور جهان هستی رو ـ به واسطه تاریکیِ این کوریِ مطلق، به صورت کاملا طبیعی، افزوده خواهد شد و بیابان و راه بی نهایتش تنها چیزی است که بر ما رخ خواهد نمود!

و بار دیگر، کوچِ من از من، «نهایت» مان خواهد شد که چه بشود! هان؟

آسمان همیشه با من است...

کیست این پنهان مرا در جان و تن!

باید که با خرِ درون آینه روبه رو شد! باید که وجودش را به رسمیت شناخت و با او پای میز مذاکره نشست، وگرنه این خر درون آینه، دست به اقدام عملی که بزنه، از هر آتش به اختیاری، آتش به اختیارتره! می شناسمش، سال هاست!

هیچ کس با مَن، چنان مَن مردم آزاری نکرد

این مَنِ مَن هم نشست و مثل من کاری نکرد

ای مَنِ با من، که بی مَن، مَن تر از مَن می شوی

هر چه هم مَن مَن کنی، حاشا شوی چون من قوی

مَن مَنِ مَن، مَن مَنِ بی رنگ و بی تاثیر نیست

هیچ کس با مَن مَنِ مَن، مثل مَن درگیر نیست!

زین خرد، جاهل همی باید شدن!

سرِ کلاس زبان تخصصی، اوستادیو از یکی از بچه ها خواست که متن انگلیسی رو بلند بخونه. آقاهه هم با روش کاملا ابتداییِ ادا کردن تک تکِ حروف، شروع کرد به خوندن متن انگلیسی. بعد از اون هم متن ترجمه فارسی خوانده شد که درباره «فردگرایی» در تئوری دموکراسی بود.

اوستادیو رو کرد به کلاس و گفت:«منظور از این متن فارسی چیه؟ چی می خواهد بگه به شما؟» هر کسی یه چیزی می گفت، اما کاملا متناقض با اون متن! وقتی نوبت به من رسید، من هم با شک و تردید توضیحاتی دادم. نه که تنها دانشجوی کلاس بودم که دوره کارشناسیش این رشته رو نخونده بود، شک کردم که نکنه این تعریف، یه تعریف تخصصیه که فقط من بلد نیستم و مثل اینها، نفهمیدمش!

خلاصه، بعد از توضیحات من، اوستادیو سر به نشانه تایید تکون داد و رو به من گفت:«می بینی! هر کسی یه برداشتی از متن داشت.»

فهمیدم که توضیحِ من به متن نزدیک تر بوده، البته طبیعی بود برام. وقتی سرانه مطالعه در مملکت رو ۲ دقیقه برآورد کردند، بالاخره نتیجش باید از یه جاهایی بزنه بیرون دیگه!

واقعیت این بود که خیلی از اینها، این شاید اولین و آخرین، کلاس زبانی باشه که حضور داشتند. این مردانِ بزرگ شده در روستا، مگه چقده در طول زندگی فرصت این رو داشتند که مطالعه کنند. همش دنبال پول و تامین معاشِ خانواده و ...! همین الانشم خستگی از سر و ریختِ خیلی هاشون میباره، ولی همشون دنبال این هستند که متخصصِ دکتر باشند!

بعد از چند دقیقه اوستادیو شروع کرد به توضیح دادن که همون طور که خانم ... گفتند:« فردگرایی یعنی ....»

فاجعه بود فاجعه! توی اون کلاس ۶ نفری نه تنها کسی مسلط به زبان انگلیسی نبود، بلکه کسی حتی متن فارسی رو هم نمی فهمید! یعنی زبان رسمی کشور را. اینها بی سوادهای این مملکت نبودند. افرادی بودند که حداقل 12 سال در دوران مدرسه، 4 سال در دوران لیسانس، دو سال در دوره کارشناسی ارشد کلاس رفته و درس خونده بودند، یعنی 18 سال از عمرشون رو پشت میزهای مدرسه و دانشگاه این مملکت، به جای اینکه بروند دنبال الواتی، نشسته بودند در سنگرهای علمی این مملکت و دود چراغ خورده بودند تا مثلا باسواد شوند. اما این بود سطح سواد و آگاهیشون!

توی این شرایط مهم نبود که کسی به زبان انگلیسی تسلط نداشته باشه، چرا که بالاخره تا حدودی قابل توجیه بود با این سیستم آموزشی که ما توش درس خوندیم و معلم هایی که به جای روش تدریس درست و داشتن تخصص، فقط به واسطه سبیل و چادرشون گزینش می شوند و اون منابع داغون درسی و ... اینها قابلِ هضم بود، اما نکته اصلی این بود که فارسی هم بلد نبودند این آقایونا! یعنی یه متن رو که می خوندند، واقعنی «هچ» درکی ازش نداشتند. اونجا بود که می تونستی عمقِ معناییِ این جمله رو با تمام وجود درک کنی: «دانشگاهی که دانشگاه نباشد، دانشگاه نیست»! خوداشاهده

توی یه همچین شرایطی کی روش می شه، نه اصلا کی توانایی این رو داره که مثلا بره ایبراهوم و جمیله رو فقط به خاطر ضعف در روخوانی متون فارسی که نوشته می شه و به دستشون داده می شه، ببره زیر سوال هان؟ نقد کردنشون بخوره توی سرم، فقط یکی به من بگه، آیا کسی هست که بتونه بفهمه که مثلا ایبراهوم متن فارسی رو غلط روخوانی کرده نه خودایی! هل مِن ناصر ینصرنی، اصلا آیا؟

تازه اوستادیو هم داره با ما کشف آفاق و انفس می کنه. توی کتاب هاشون کاملا واضح و مبرهن، این رو اعتراف می کنند. یارو از وقتی که من بچه بودم، به عنوان اوستادیو و مشاور اقتصادی همه رییس جمبورای این مملکت کار کرده، همش هم از اقتصاد رانتی حرف زده، می زنه و مطمئنم که پس از ما هم اون حرف ها رو خواهد زد! اما کتابشو که باز می کنی، خودش در صفحه اول کتابش این طوری ـاونم با افتخار ها! ـ توضیح می ده که :« کتابی که پیش رو دارید در طی مدت زمانی در حدود هشت سال تنظیم شده و عمدتا حاصل تدریس درس مبانی اقتصاد طی سالیان ذکر شده است. مسلما اگر تلاش دانشجویان عزیز در تنظیم جزوات درسی این جانب و ارایه منظم آنها به عنوان پیش نویس های اولیه نبود، این کتاب به شکل حاضر قابل ارائه نمی شد و ...» یعنی رسما، دفتر مشقش، یعنی روش دیکته نوشتن در حوزه اقتصادیش، برنامه این 40 و اندی سال زندگی 85 میلیون نفر بوده! معلومه که اینها نمی تونند هچ کدوم از رییس جمبورها رو نقد کنند. مگه اصلا چیزی جز اون کاری که رییس جمبورِ الانی انجام میده بلدند، چون احتمالا این برنامه اقتصادیِ همون طرحی بوده که پانزده سال پیش یکی از خودشون توی یکی از جلساتِ محرمانه ای که هچ کس جز خودش حضور نداشته، در گوشِ رییس جمبور اسبق گفته، الان دست دست چرخیده چرخیده، رفته با تغییر فونت و تیتر و اینا، الان به عنوان طرح اقتصادی رییس جمبور جدید در حال اجراست. فقط به روشون نمیارن بچه زرنگا!

الان هم بهشون بگی، «نخستین» کاری که می کنند خودشون رو با اوستادیوهای کشور آمریکا ـ ولاغیر ـ و دانشگاه های اونجا مقایسه می کنند که بله! اونجا هم همین طوره و مباحثه و دیالوگ میان دانشجو و اوستادیو یک روش کاملا علمی مدرن و جدید و ... از این خزعبلات دیگه! خودایی اون آقاهه راست می گفت که اینها، «دیاثین سیاسی» اند! من هم به تقلید از اون مرجع تقلید بزرگوار، اضافه می کنم: که اینها دیاثین علمی هم هستند!

خلاصه اینکه، این همکلاسی های ما قرارِ در فرداهای نه چندان دور، تحلیل گر مسایل سیاسی ـ اقتصادی، مدیر و متخصص و نماینده مجلس این مرز و بوم باشند. دیگه ما وضعیت رو توصیف کردیم، بقیشو خود دانید!

اما، پس آنگاه، اگر با این سیستم آموزشی، هنوز هم انتظار دارید مثلا وقتی یه نماینده مجلس ـ مثل اون بابا که با گلابی توی کیف سامسونت می رفت مجلس ـ رو انتقاد کنند، اونم نقد منصفانه، حتما در اولین فرصت خودتون رو به یه دامپزشکی، روان شناسی دکتر زنان و زایمانی چیزی نمایش بدهید! واقعنی فکر می کنید که مثلا اینها را می توان نقد کرد؟ یا اون مدیره که طرزِ نشستنش رویِ صندلی، توی رسانه ها مطرح شد، واقعنی فکر می کنید که باید نقدش کرد؟ چه چیز این شرایط را باید نقد کرد؟ اینها رو فقط با پسِ گردنی باید برد به همون دارالمجانینی که محمدعلی جمالزاده به اون قشنگی توصیفش کرده بود. بوخودا

محمد علی جمالزاده در کتاب دار المجانینش چقده قشنگ مکالمه میان مدیر دارالمجانین ـ که خودش هم یه تختش کم بود و شب ها با معشوقکان خیالی زیر یه درخت مغازله می کرد ـ و یکی از اون آدم هایی که خودشو به دیوانگی زده بود، توصیف کرده بود که :«(اقا مدیر دار المجانین)جلوی آبشار خنده خنک را باز نموده گفت: هر روزه همین آش است و همین کاسه. عزیزم گوش ما باین قبیل قصه ها عادت کرده است. تمام این دیوانه هایی را که می بینی تاچشمِ پرستار را دور می بینند، یکی به یکی میدوند اینجا که خرم از بیخ دم نداشت و ما از اول دیوانه نبوده ایم و ما را بی جهت در اینجا به زندان انداخته اند. گفتم: حضرت مدیر میان من و آنها هزاران فرسنگ تفاوت است و تر و خشک را که نباید با هم سوزانید. گفت: از قضا آنها هم همین را می گویند....»

چی فکر کردی با خودت، ببین ادا اطفارات بیخوده!

یعنی رسما آدمو به خارکشی وامی دارند در این مملکت! با نصب این فیلترشکن ها و این پروکسی ها، این چه صفحاتیه که هی واسه آدم باز می شه؟ ما رو به کوجا هدایت می کنند این صفحات هان اونم در یک مملکت اسلامی؟؟ والا تویِ ممالک خارجه اش هم هچ زنیِ با لباس خواب ییهویی نمی پره وسط صفحه گوشیت، البته اگر خودت در تاریکیِ بی خبریِ نشات گرفته از بی سوادی، اجازه بهش نداده باشی!

نشستی پشت میز، در حالی که انگشت سبابه ات هم رو پروکسیِ گوشی موبایل ِ خودتِ، تا خودایی ناکرده یه وقت پروکسی مجانی رو از دست ندی و ییهویی از تمام جهانِ هستی مفت پرت بشی بیرون، و دیگه نتونی مثلا صداها و متن هایی که اوستادیو در گروه دانشگاهی که توی تلگرام تشکیل داده، دانلود کنی و بی خبر بمونی و خیرِ ارواحِ عمت، می خواهی در راه کسب علم بکوشی که ییهویی یه خانم خُشجِل مُشجِل، میاد توی صفحه گوشیت، اونم بدون یه یاالله گفتن! و از انواع خاطرات جنسیش برات پیغام می فرسته! چرا واقعنی؟ من نمی فهمم چه جوری حجت الاسلام و المسلمین سید محمدرضا شریعتمدار(نویسنده کتاب عقل و سیاست در اندیشه سیاسی ایران معاصر) می خواد توی این شرایط از اندیشه سیاسی اسلام گرایان نواندیشی مثل آیت الله خمینی دفاع کنه! من که یک زنم، خودا شاهده در این شرایط حواسم به هزار جای دیگه میره بوخودا

شب و نصفه شب، اونم بدون هچ انرژی ای ـ که نشات گرفته از سوخت وساز بدون اکسیژنِ غذاهای فست فودیِ بدون گوشت و کلسیم و پروتئینی و ترکیب این هوای آلوده خوردی ـ و با خستگی فراوان، باید یه انگشتمون رو فرو کنیم توی موبایل ِ کنار تختمون که یه وقت خودایی نکرده پروکسی قطع نشه ها، فیلتر شکن نپره ها و ... !این چه بساطیه واسه ملت راه انداختن این مبارزان شورت های مامان دوزپوشِ شورتِ قرمز دوست ِ جاده های گمراهی! چرا واقعنی!

واسه دانلود کردن یا فرستادن یه مقاله یا یه متن، باید دست به دامن هر چی ساقی اینترنت بشیم! آخه واسه چی؟ چون بعضی ها می خوان صدای ملت رو به گوش جهانیان صادر کنند و برای رسیدن به آرمان های خودشون یا امامِ راحلشون ـ اونم از نافِ ممالک خارجه ـ ملتی را همچونان به فنایِ الهی بسپارند و به سرابی به نام آزادی و استقلال برسانند؟ واتسَپ و تلگرام دیگه هم باید بشه جزو آرزوهای دست نیافتنی نسل های بعد از انقلاب و بچه هاشون آیا خارکش های وطنی سکونت گزیده در ممالک خارجه؟

خودایا خودت که هج وقت در این مملکت حضور به هم نرساندی، مسیح و مهدیتم که نفرستادی واسشون تا حجت را بر همه تمام کرده باشی! حداقل یکی از اون فیلسوفانِ دَل ُ دیونه ات رو که با چراغ همی گرد شهر می گشتند و از دیو و دد ملول شده و دنبال انسان بودن رو بفرست تا شاید آفتاب حسنی برون آید ز ابر برای این مردم فلک زده!

در ضمن، این صغری و کبری خانوم های یه شبه پانته آ شده ات رو هم جمع کن ببر از محل ما که دیگه خودایی حوصله شون رو ندارم. اندفه خودم به جای برادران یگان ویژه میرم سراغشون ها بوخودا!

قرار بود این موقع باشیم کجا، ببین حالا کجاشیم!

اولین سفیر ایران توی لبنان و اردن رو آورده بودند دانشگاه ـ البته با استفاده از پلتفرم های تصویری و صوتی این کفار کثافتِ جنایتکار ـ تا مثلا درباره اوضاع غزه و حماس و اینها صحبت کند و رسما ما رو هم از وسط کلاس کشوندن توی جلسه تا سوابق انقلابیِ اوستادیوها همچنان اضافه بشه و ...!

بعد از نیم ساعتی معطلی به خاطر برقرار نشدن ارتباط اینترنتی و کمبود تجهیزات و ...، بالاخره تصویر دستمالچی نامی که گوشی تلفن رو فرو کرده بود توی حلقش، روی پرده سفید آمفی تئاتر دانشگاه ظاهر شد. دستمالچی که آخرش هم درست نفهمیدم فامیلِ خانوادگیش بود یا صفتِ ذات متعالیش، تا تونست باد در گلو انداخته و از رشادت های برادران حماس و چهره پلید نتانیاهوووو و اسراییل گفت و گفت و ...

خلاصه ی ِ حرفاش این بود که چهره نتانیاهو در جهان خراب شده و برد با حماس بوده و از این چیزها!

حرفاش که تموم شد، گفت اگه دانشجویی، استادی سوالی داره مطرح کنه. از دیوار صدا در اومد، اما از هیچ کدوم از آدم هایی که روی صندلی آمفی تئاتر نشسته بودند، صدایی در نیومد و مثل همیشه بر همگان واضح و مبرهن گشت که هیشکی در جلسه اصلا حضور نداشته!

خلاصه، یه استاد روحانی که در دانشگاه همیشه هست و اتفاقا واحد انس با قرآن ترم پیش رو بدون اینکه حتی یه روز سر کلاسش برم، با اون پاس کردم،تا پولِ اون واحد به حساب دانشگاه ریخته بشه، نهایتا برای خالی نبودن عریضه، بعد از چاق سلامتی و حال شوما خوبه، حال ما از شوما خوبترِ و از این حرف ها، یه سوال کلیشه ای که خوب آخرش بالاخره راهکارش چیه؟ پرسید و اون بنده خودا هم که دیگه فکر کنم به خودش هم ثابت شده بود که هیشکی حرفاشو گوش نکرده، با ابروهای بالا رفته ای که دیگه شبیه علامت تعجب شده بود، مجبور شد که یه چهار پنج دقیقه ای هم راهکار ارائه کنه. ولی معلوم بود که خودشم هنوز توی عالم گرگیجگی، داره سیرِ آفاق و انفس می کنه، چون اولش خودش گفت که این اوضاع راهکاری نمی تونه داشته باشه، ولی خوب امیدواریم که به حول و قوه الهی با توافق دو طرف و از این چیزها... و به نقش ایران هم به عنوان برای یافتن فرصت های تازه توی این دعوا و گرفتن ژست میانجیگری و از این چیزها اشاراتی کرد و بعد از چند دقیقه هم جلسه تمام شد و رفت. اتفاقا، دقیقا معلوم شد که به گفته اون آقابزرگه «با دستمال های کثیف نمی شه شیشه رو پاک کرد» بوخودا

خیلی دلم می خواست بهش بگم که:«دقیقا درست می فرمایید. من هم با شما در این زمینه موافقم که چهره بین المللی نتانیاهو خراب شده، مخصوصا به خاطر فساد اقتصادی خودش و خانوادش که چند وقت پیش توی بعضی از رسانه های خودی، علیهش مطرح شده بود و این روزها، با اون همه تصاویری که از کشتار کودک و نوجوانی که توی رسانه های مختلف در حال نمایشه و اینا دیگه تصویر بین المللی هم براش نمونده و اینا، اما، آیا، آنگاه فقط چهره نتانیاهو بود که خراب شد یا چهره رهبران حماس هم ـ حالا اگه نخواهیم بگوییم خراب ـ یه جورایی بیشتر و عمیق تر نمایش داده نشد آیا؟

به هر حال، خر کردنِ مخاطبان این روزها یخده مشکل تر شده دیگه! مخاطب امروزی چه بخواهیم چه نخواهیم، از روی همون تصاویر دیگه می تونه گلچین شدگی شون رو بفهمه و اینو درک کنه که رهبران حماس دیگه هیچ ترسی ندارند از اینکه از جنازه های کودکان هم برای خود به عنوان سپر انسانی و دستیابی به آرمان هاشون استفاده کنند و ...! کشته شدن یک کودک در هر ده دقیقه، چیزی نیست که به راحتی بتوان از حافظه بشریت پاک کرد.

بله! من هم مثل شوما می فهمم و می تونم قبول کنم که پدران این کودکان آرمانهایی داشته اند که به دنبال آن آرمان رفته اند، حتی این را هم می توانم بپذیرم که زنان این سرزمین هم آرمان هایی داشته اند که انتخاب کردند ورِ دلِ اون مردها باشند و به هر حال، دارند تقاصِ اون آرمان هاشون رو پس می دهند، اتفاقا شاید من خودم به هزینه خودم برای کسی که بخواهد از آرمان هایش دفاع کند، بلیط بگیرم و بفرستم در میدان مبارزه آرمان طلبی! اما سوء استفاده کردن از اون همه بچه، فکر نمی کنم برای هیچ آدمی پذیرفتنی باشه!

واقعیت اینه که در قرن ۲۱ دیگه پذیرفتنی نیست که اون همه کودکی رو که حتی قدرت تصمیم گیری و انتخاب کردن رو ندارند و گناهی نداشتن جز اینکه، چشم باز کردن دیدن توی ناف غزه به جهان هستی سلام گفتن! بفرستی زیر تانک!

اتفاقا وقتی هر ساعت از شبانه روز، شبکه الجزیره رو که نگاه می کنی، یه دختر بچه خوشجل مُشجل ده ساله، یا یه پسر بچه شنگول رو نشوندن جلوی دوربین و اون هی با بغض می گه:«ما اینجا آب نداریم، برق نداریم، غذا برای خوردن نداریم نمی تونیم مدرسه بریم و ...» رو نشون میده، این تصویر فقط نمی تونه به دلسوزیِ مخاطبِ امروزی ختم بشه، بلکه ناخودآگاه با پردازش مغزی اون مخاطب، یه علامت سوال گنده توی مغز مخاطب ایجاد می که که نهایتا مخاطب توی دلش برای راضی کردن وجدان معذبش، به خودش بگه که چقده بابا و ننت بی عقل بودن طفلکی که بعد از این همه سال، نتونستن برات فکر کنند و فقط تو رو زاییدن که این همه زجر بکشی و ...!

ولی حسش نبود که بپرسم. راستی، چرا حسش نبود؟ این نبودِ حس فقط هم مختص من نبود ها! خیلی ها اونجا بودند از طیف های مذهبی و غیر مذهبی، چادری و غیر چادری، اصلاح طلب و اصولگرا و ... اما هیچ کس حس ِ این رو نداشت که حتی پرسش کنه! نمی دونم. شاید راست می گفتند که خودِ این هم که جوابی ننویسند جوابی باشه دیگه!

ولی در کل، بچه ها! بی حسی چیز خوبی نیست. بی حسی، بی تفاوتی میاره و بی تفاوتی، هم موجب فوران ییهویی بدبختی می شه! پس، آنگاه هچ وقت بی حسِ بی تفاوت نباشید تا بدبخت نشید. هچ وقت!

این بود انشای ِ من!