سرِ کلاس زبان تخصصی، اوستادیو از یکی از بچه ها خواست که متن انگلیسی رو بلند بخونه. آقاهه هم با روش کاملا ابتداییِ ادا کردن تک تکِ حروف، شروع کرد به خوندن متن انگلیسی. بعد از اون هم متن ترجمه فارسی خوانده شد که درباره «فردگرایی» در تئوری دموکراسی بود.

اوستادیو رو کرد به کلاس و گفت:«منظور از این متن فارسی چیه؟ چی می خواهد بگه به شما؟» هر کسی یه چیزی می گفت، اما کاملا متناقض با اون متن! وقتی نوبت به من رسید، من هم با شک و تردید توضیحاتی دادم. نه که تنها دانشجوی کلاس بودم که دوره کارشناسیش این رشته رو نخونده بود، شک کردم که نکنه این تعریف، یه تعریف تخصصیه که فقط من بلد نیستم و مثل اینها، نفهمیدمش!

خلاصه، بعد از توضیحات من، اوستادیو سر به نشانه تایید تکون داد و رو به من گفت:«می بینی! هر کسی یه برداشتی از متن داشت.»

فهمیدم که توضیحِ من به متن نزدیک تر بوده، البته طبیعی بود برام. وقتی سرانه مطالعه در مملکت رو ۲ دقیقه برآورد کردند، بالاخره نتیجش باید از یه جاهایی بزنه بیرون دیگه!

واقعیت این بود که خیلی از اینها، این شاید اولین و آخرین، کلاس زبانی باشه که حضور داشتند. این مردانِ بزرگ شده در روستا، مگه چقده در طول زندگی فرصت این رو داشتند که مطالعه کنند. همش دنبال پول و تامین معاشِ خانواده و ...! همین الانشم خستگی از سر و ریختِ خیلی هاشون میباره، ولی همشون دنبال این هستند که متخصصِ دکتر باشند!

بعد از چند دقیقه اوستادیو شروع کرد به توضیح دادن که همون طور که خانم ... گفتند:« فردگرایی یعنی ....»

فاجعه بود فاجعه! توی اون کلاس ۶ نفری نه تنها کسی مسلط به زبان انگلیسی نبود، بلکه کسی حتی متن فارسی رو هم نمی فهمید! یعنی زبان رسمی کشور را. اینها بی سوادهای این مملکت نبودند. افرادی بودند که حداقل 12 سال در دوران مدرسه، 4 سال در دوران لیسانس، دو سال در دوره کارشناسی ارشد کلاس رفته و درس خونده بودند، یعنی 18 سال از عمرشون رو پشت میزهای مدرسه و دانشگاه این مملکت، به جای اینکه بروند دنبال الواتی، نشسته بودند در سنگرهای علمی این مملکت و دود چراغ خورده بودند تا مثلا باسواد شوند. اما این بود سطح سواد و آگاهیشون!

توی این شرایط مهم نبود که کسی به زبان انگلیسی تسلط نداشته باشه، چرا که بالاخره تا حدودی قابل توجیه بود با این سیستم آموزشی که ما توش درس خوندیم و معلم هایی که به جای روش تدریس درست و داشتن تخصص، فقط به واسطه سبیل و چادرشون گزینش می شوند و اون منابع داغون درسی و ... اینها قابلِ هضم بود، اما نکته اصلی این بود که فارسی هم بلد نبودند این آقایونا! یعنی یه متن رو که می خوندند، واقعنی «هچ» درکی ازش نداشتند. اونجا بود که می تونستی عمقِ معناییِ این جمله رو با تمام وجود درک کنی: «دانشگاهی که دانشگاه نباشد، دانشگاه نیست»! خوداشاهده

توی یه همچین شرایطی کی روش می شه، نه اصلا کی توانایی این رو داره که مثلا بره ایبراهوم و جمیله رو فقط به خاطر ضعف در روخوانی متون فارسی که نوشته می شه و به دستشون داده می شه، ببره زیر سوال هان؟ نقد کردنشون بخوره توی سرم، فقط یکی به من بگه، آیا کسی هست که بتونه بفهمه که مثلا ایبراهوم متن فارسی رو غلط روخوانی کرده نه خودایی! هل مِن ناصر ینصرنی، اصلا آیا؟

تازه اوستادیو هم داره با ما کشف آفاق و انفس می کنه. توی کتاب هاشون کاملا واضح و مبرهن، این رو اعتراف می کنند. یارو از وقتی که من بچه بودم، به عنوان اوستادیو و مشاور اقتصادی همه رییس جمبورای این مملکت کار کرده، همش هم از اقتصاد رانتی حرف زده، می زنه و مطمئنم که پس از ما هم اون حرف ها رو خواهد زد! اما کتابشو که باز می کنی، خودش در صفحه اول کتابش این طوری ـاونم با افتخار ها! ـ توضیح می ده که :« کتابی که پیش رو دارید در طی مدت زمانی در حدود هشت سال تنظیم شده و عمدتا حاصل تدریس درس مبانی اقتصاد طی سالیان ذکر شده است. مسلما اگر تلاش دانشجویان عزیز در تنظیم جزوات درسی این جانب و ارایه منظم آنها به عنوان پیش نویس های اولیه نبود، این کتاب به شکل حاضر قابل ارائه نمی شد و ...» یعنی رسما، دفتر مشقش، یعنی روش دیکته نوشتن در حوزه اقتصادیش، برنامه این 40 و اندی سال زندگی 85 میلیون نفر بوده! معلومه که اینها نمی تونند هچ کدوم از رییس جمبورها رو نقد کنند. مگه اصلا چیزی جز اون کاری که رییس جمبورِ الانی انجام میده بلدند، چون احتمالا این برنامه اقتصادیِ همون طرحی بوده که پانزده سال پیش یکی از خودشون توی یکی از جلساتِ محرمانه ای که هچ کس جز خودش حضور نداشته، در گوشِ رییس جمبور اسبق گفته، الان دست دست چرخیده چرخیده، رفته با تغییر فونت و تیتر و اینا، الان به عنوان طرح اقتصادی رییس جمبور جدید در حال اجراست. فقط به روشون نمیارن بچه زرنگا!

الان هم بهشون بگی، «نخستین» کاری که می کنند خودشون رو با اوستادیوهای کشور آمریکا ـ ولاغیر ـ و دانشگاه های اونجا مقایسه می کنند که بله! اونجا هم همین طوره و مباحثه و دیالوگ میان دانشجو و اوستادیو یک روش کاملا علمی مدرن و جدید و ... از این خزعبلات دیگه! خودایی اون آقاهه راست می گفت که اینها، «دیاثین سیاسی» اند! من هم به تقلید از اون مرجع تقلید بزرگوار، اضافه می کنم: که اینها دیاثین علمی هم هستند!

خلاصه اینکه، این همکلاسی های ما قرارِ در فرداهای نه چندان دور، تحلیل گر مسایل سیاسی ـ اقتصادی، مدیر و متخصص و نماینده مجلس این مرز و بوم باشند. دیگه ما وضعیت رو توصیف کردیم، بقیشو خود دانید!

اما، پس آنگاه، اگر با این سیستم آموزشی، هنوز هم انتظار دارید مثلا وقتی یه نماینده مجلس ـ مثل اون بابا که با گلابی توی کیف سامسونت می رفت مجلس ـ رو انتقاد کنند، اونم نقد منصفانه، حتما در اولین فرصت خودتون رو به یه دامپزشکی، روان شناسی دکتر زنان و زایمانی چیزی نمایش بدهید! واقعنی فکر می کنید که مثلا اینها را می توان نقد کرد؟ یا اون مدیره که طرزِ نشستنش رویِ صندلی، توی رسانه ها مطرح شد، واقعنی فکر می کنید که باید نقدش کرد؟ چه چیز این شرایط را باید نقد کرد؟ اینها رو فقط با پسِ گردنی باید برد به همون دارالمجانینی که محمدعلی جمالزاده به اون قشنگی توصیفش کرده بود. بوخودا

محمد علی جمالزاده در کتاب دار المجانینش چقده قشنگ مکالمه میان مدیر دارالمجانین ـ که خودش هم یه تختش کم بود و شب ها با معشوقکان خیالی زیر یه درخت مغازله می کرد ـ و یکی از اون آدم هایی که خودشو به دیوانگی زده بود، توصیف کرده بود که :«(اقا مدیر دار المجانین)جلوی آبشار خنده خنک را باز نموده گفت: هر روزه همین آش است و همین کاسه. عزیزم گوش ما باین قبیل قصه ها عادت کرده است. تمام این دیوانه هایی را که می بینی تاچشمِ پرستار را دور می بینند، یکی به یکی میدوند اینجا که خرم از بیخ دم نداشت و ما از اول دیوانه نبوده ایم و ما را بی جهت در اینجا به زندان انداخته اند. گفتم: حضرت مدیر میان من و آنها هزاران فرسنگ تفاوت است و تر و خشک را که نباید با هم سوزانید. گفت: از قضا آنها هم همین را می گویند....»