پاتریمونیالیست پروَرنده های بی خبر!
کاش حداقل اساتید دانشگاهی مون، انتظار نداشتن که دانشجو آویزون باشه.
اونم توی کلاسی که قراره از گفتمان پاتریمونیالیسم سنتی یا سلطه موروثی حرف زده بشه و هی سنگ نفر اول بودن حسین بشیریه به فک و فوک دانشجو کوبیده بشه که استاد این جوری این فرهنگ رو توصیفش می کنند:
"در فرهنگ سیاسی پاتریمونیالیستی حاکم ایده آل همچون قهرمان و شخصیتی مقدس تصویر می شود که منشا همه خیرات است. اما در عمل فرهنگ پاتریمونیالیستی فضایی از بدگمانی و بی اعتمادی در میان اتباع و بین ایشان و حکام تولید می کند. چنین فرهنگی توانایی اتباع برای زندگی مدنی و جمعی را به حداقل کاهش می دهد. بر طبق پژوهش های گسترده ای که درباره فرهنگ پاتریمونیالیستی در ایران صورت گرفته است ویژگی های اصلی این فرهنگ بدگمانی افراد به یکدیگر، قدرت طلبی، سوء ظن به حکومت، ترس فراگیر، احساس بی کفایتی و نظیر اینها بوده است. طبعا فرهنگ سیاسی پاتریمونیالیستی با این ویژگی ها جایی برای رقابت و مشارکت سیاسی ایجاد نمی کرد و تا آن جا که عناصر این فرهنگ همچنان ادامه دارند، موانعی بر سر راه زندگی دموکراتیک ایجاد می کنند."
بابا! شوما به تنهایی و آتش به اختیار، با این رفتارت استادو پاره پوره کردی خب عالم بی عمل!
واقعیت اینه که نمی شه توی مملکتی که پاچه خواری در دانشگاه و مدرسه هاش به بچه ها تزریق می شه، از آزادی استقلال حرف زد اوستادیو.
و در نتیجه، وقتی نشستی توی جایگاه استادی و هی ذرت پرت می کنی که دانشجوهامون هم دانشجو نیستند و درس نمی خونند و از این خزعبلات
اولین پاسخی که خواهی شنید مشت محکمی است که ....! چون به قول بابام که می گفت احترام دیدن از بزرگ ترها خیلی واجب تر از احترام گذاشتن به بزرگترهاست! توجه داشتی چی شد؟
عزیزم شوما داری آینده سازان این مملکت رو پرورش می دهید. اگر ذره ای دل رحمی به خرج ندهی، آینده سازان هم بی رحمانه تر از روی شما رد خواهند شد.
می دونم تدریس کردن کار مزخرفیه توی این فضا، اما اگه دوست نداری یا وقت نداری یا حوصله نداری تدریس نکن. برو سبزی بفروش! شرافتمندانه تر و کاربردی تره خودایی
مقاله هاتونم خودتون بنویسین مفت خورهای پاتریمونیالیست پروَرَنده
برای تماشای فیلم "غریب" به کارگردانی محمد حسین لطیفی به سینمایِ "ایران مالِ" علی انصاری ـ بزرگ ترین بدهکار بانکی دزد کثافت ـ رفتیم. درست توی صحنه هایی که ممد حسین خودشی پاره کرده بود تا قهرمان فیلم یعنی محمد بروجردی رو به تماشاچی معرفی کنه، تقریبا تمام این نوجوان ها و جوان های قاطی همراه با تمسخر از واژه های "آره، آره، تو که راست می گی"، "سپاه همین قدر گوگولیه"، "پروپاگانداتو بخولم ممدحسین"، " باشه بابا خر شدیم" استفاده می کردند!
که زخمی شد، بالاخره کم آورد و اسیر طالبان شد. بعد از اون، یک برادرِ مسلمانِ کچلِ افغانی به اون کمک کرد تا از دست طالبان نجات پیدا کند. بعد خودش و خانوادش نتونستند به واسطه بروکراسی های اداری پیچیده از امریکا ویزا بگیرند و مجبور شدند به صورت مخفیانه به زندگی در افغانستان و در میان طالبان های وحشی ادامه بدهند. اما برادرِ امریکاییِ با وفایِ جیگر مسلک، وقتی که حالش خوب شد برگشت افغانستان و اون مسلمان خائن رو نجات داد و ...!
بالاخره به واسطه ارتباط قوی تر و چشم های آبی قشنگ تر شاید بهتر می تونستند حداقل صحنه های جنگی و هیجانی خلق کنند. چه می دونم بهتر می تونستند هلیکوپتر بترکونند توی آسمون، از روی پای زخمی ها با تانک رد بشند و از این کارا. شاید ملت بیشتر گول می خوردند.والا بوخودا
میگی نه؟ برو از سید پویان یامین پورشون 
یه جوری ملت همیشه در صحنه رو با گزارش های دو صفر هفتی شون در عالم اوهام و خرافات نگه داشته و می ترسونند که یارو خودش در کمالِ آتش به اختیاری ِکامل، خودشی ـ البته با آرامش مطلق ـ از پشت بوم می ندازه پایین! قبل از این که اصلا مامور ساواکی، نه ببخشید برادرِ گمنامی، نه اصلا خرزو خانی وقت کرده باشه که بیاد سراغش! والا بوخودا
برای اولین بار شنیده؟ پس الکی نمگفتن که بهشت و جهنم آدم ها در همین جهان است و انسان نتیجه اعمالش را در این جهان می بیند و ... والا بوخودا
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!