ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد!
این هوا، فقط به درد معتادهایِ دودیِ مفنگیِ پَلَشتی می خوره که از صبح تا شب، کِز کنند توی یه گوشه ای و دود کنند همه چی رو بره هوا!
آدم هایی مثل ما که دو سوم وجودمون اکسیژنِ،
خودایی توی این آب و هوا کم می یارند و «فقط باید این قلبو در آورد و گذاشت گوشه طاقچه!»
رسما حس خفگی بهت دست می ده. نه می شه پیاده رفت، نه می شه دوچرخه سوار شد. فقط باید با کله رفت توی شکم هر کسی که از طرف مقابل می آید. بوخودا
هان ای مسول پلشت! فقط ما خفه نمی شیما خبر داری آیا؟
ان شاالله و به حول و قوه الهی، کل خانوادت هم در همین آب و هوا و در راه رضای خدا، به فنای الهی رهسپار خواهند شد تا شاید با قلیان ها و حوریان آویزان شده از در و دیوار بهشت برین، محشور بشوند.
و صد البته «دلخوش به این مقدار نباشید» که وقتی سرطان و هزار کوفت و درد دیگری را گرفتید و به کشورهای کفار پناهنده شدید برای درمان اون هزار تا کوفت و درد و بیماری، بتوانید به راحتی از دستان توانمند اجل
برهید ها! چون لایف استایل مهمبه دادا
و جامعه پزشکی با این همه پیشرفت و تجهیزات و فلان، هنوز شعارش اینه:«پیشگیری، بهتر از درمان است»
ولی خودایی رفتین اون دنیای آخرت، اگه بازم یکی یه دونه مهناز ابزار زشتِ کچل تحویلتون دادن (یعنی از این شبیه ساز شده های گوگوش) دیگه به ما ربطی نداره ها! چون انسان فقط در اراده و اختیار است که با حیوانات تفاوت دارد. ما هم «اطلاعی نداشتیم»، که بهتون خبر بدیم!
چه وضع کثافتیه که درست کردین واسه خودتون آخه دکل دزدها!
ملت رو به شُخم نداشته ات حساب کردی، به زن و بچه خودت رحم کن الاغ!
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!