آن قدر به نبودنم عادت کرده بود که از آمدنِ دوباره ام می ترسید. طفلکی، آمادگی لازم برای «بودنم» را نداشت که این چنین می گریخت!

گرفتار سنت شرقی پدرانش بود یا نه، اما او هم ترجیحش این بود که گرفتار همان شب سیاهی باشد که «راه مقصودش در آن گم شده بود».

آن چنان مومنانه به برون آمدن کوکب هدایتی از گوشه ای دلخوش کرده بود، که یک ساعت گنجاندن درسایه عنایت را، «هچ» نمی فهمید! از این رو همچنان، حمایتگری از خونریز را روا داشته و بر بی مزد و منتی هر خدمتی در جهان هستی، تن می سپرد!

تجربه، همیشه چیز خوبی نیست. چرا که تکرار مجددش خود به تنهایی اثبات کننده این موضوع است که تو نه آنقدرها که باید بدانی می دانستی و نه آن قدرها که باید ندانی، نمی دانی! چیزی میان دانایی و نادانی، که «برزخ روح» می توان نامیدش.

خراش های نامریی که در این برزخ خانه روح می خوری، گاهی آن چنان عمیق می شود که زخم های نامریی را بر قلبت حک می کند که حتی به روز ترین فناوریهای بشری هم هنوز توانِ «هک کردنش» را به دست نیاورده اند.

دردناکی این خراش ها از آن جهت است که اتفاقا نزدیک ترین هایت، مسببین به وجود آمدنش می شوند. چرا که نزدیک ترند. دورترین ها که فرصت چنین کاری را ندارند. دستشان کوتاه تر از آن است که روحِ لطیفت را با ناخن های تیزشان بخراشند و از این رو، «مصلحت دیدِ ما» همیشه آن می شود که یاران مان، همه کارِ خویش گذارده و خَمِ طُره یار دیگری را بگیرند تا شاید به واسطه بند بودن دستشان در طره یارِ دیگری، فرصت کمتری برای زخم زدن دوباره بر ما، بیابند. البته این هم نه از سر خوب بودنمان بود، بلکه به خاطر همان «مصلحت» مان است که کار بد را هم «مطلق نکنیم»!

اما چرا با تمام آگاهی، هنوز هم تن به این خراش ها می سپاریم؟ می رویم که خراشمان بزنند؟ بر می گردیم که خراش هایمان را عمیق تر کنند؟ آیا جور از حبیب همچنان خوشتر از رعایت مدعی است آن هم وقتی که با سلاحِ چشمانمان، همچنان شاهدِ سرهای بریده یِ بی جرم و بی جنایتی هستیم که تنها گناهشان، گرفتار شدن در زلفِ کمندِ این حبیبِ نانجیب بوده است؟

سرگردانی در کوچه های حسرتی که محصولِ بی نهایتی این راه و ناتوانی ما در «صورت بستن» از این راه است، آیا بیهوده نیست؟

چند درصد عمر بشر در چنین حس و حالی باید بگذرد؟ چرا؟ واقعنی راهِ دیگری برای پایان دادن به این فضاهای تاریک نیست؟ پس، اینهمه کلمه برای چه تولید شده بود؟ چرا باید به«آیین درویشان» که «گفتگو نکردن» است تن بدهیم و ترساندن و ترسانیدن از ماجراها و بازگو کردنشان، را برگزینیم؟ چرا همیشه چون محکومان مجبور به ترجیح دادن ِ اتاق تاریکیم، آن هم وقتی برای خوابیدن در آن اتاق تاریک همیشگی، فرصت زیادی نداریم!

سرنوشت تلخ این ولایت، همیشه رفتن «ولی شناسانش» بوده که این چنین محکومیم به زیستن در وحشتی که از هر طرف که برویم ـ ولو دور ایران رو بچرخیم یا دور جهان هستی رو ـ به واسطه تاریکیِ این کوریِ مطلق، به صورت کاملا طبیعی، افزوده خواهد شد و بیابان و راه بی نهایتش تنها چیزی است که بر ما رخ خواهد نمود!

و بار دیگر، کوچِ من از من، «نهایت» مان خواهد شد که چه بشود! هان؟