تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی!

همون هایی که نوجوانی خودشان را با باورهای دینی به بادِ فنا سپرده بودندی، امروز نیت کرده اند که نوجوانی بچه هاشون رو با باورهای سیاسی به فنا سپرندی! در واقع، به طور عجیبی در قرن 21 هنوز هم باور داشته و اصرار دارند که با باورهای همدیگه وَر بروند و آتشی راه بیاندازند تا بچه هاشون یکی یکی در آن آتش جزغاله شده تا شاید ققنوسی سر از خواب برداشته و به پرواز درآید همی. گویی هدفشان از ابتدا، همین اصل فناسپاری زندگانیخ بوده و بس!

گرنه چه فرقی داره شما مغز بچتو با باورهای دینی بشوری یا با باور سیاسی! مهم این است که شما حق انتخاب رو از اون بچه گرفتی. در واقع با کارها و رفتارهای مشمئزکنندت به بچت می فهمونی و عادتش می دهی که باور کند که تو هم ای فرزند! هِچ حق استفاده کردن از امکانات جهان هستی نداشتندی، چون حق تو را خرزوخانی بخوردندی! پس بجنگ بجنگ تا بمیری

نوجوان هایی که انقلاب 57 و جنگ با عراق رو تجربه کرده بودند، این روزها با قرص اعصاب و هزار تا مخدر مخفی دارند روزگار می گذرونند. تازه اونها آلودگی هوا و کیفیت بد مواد غذایی این روزها رو تجربه نکرده بودند!

مغز اونها در هجوم تبلیغاتی از "حضور دشمن خارجی" یکجوری از هم پاشیدندی که نتیجه اعمالشون این روزها، کاملا واضح و شفاف بر در و دیوار این شهر، به صورت یادگاری نوشته شده و کاملا قابل مشاهده است. همین الان، بچه های خیلی هاشون هم توی دَر و دیوار اینستاگرام و فضای مجازی ثبت یادگاری هاشون رو شروع کردند، منتهی به زبان اصلی! و شما خیلی بیخود تفکر بکردندی که چون برق از این کشاکش، توانستی که جستی دادا

ادامه نوشته

بالاخره که دهانت را می بویَندیدَندی

نمیشه پسران فرانسوی و آمریکایی را ماچ کرد و برای مردان ایرانی و افغانی از حقوق زنان سخن گفت. این را باید پذیرفت که به صورت طبیعی، نطفه تشکیل شده هیولای بی دست و پایی خواهد بود که از قضا ـ یعنی در دنیایی که ریاست جمهوری هیچ زنی تاکنون به رسمیت شناخته نشده است ـ ممکن است نخستین ضربه را هم در شکم، اول به خودت بزند!

خودایی علم روان شناسی خیـــــــلــــــــی سالِ که دیگه اینو کشف کرده که نمشه یک مرد پنجاه ساله رو با یک ماچ تغییر داد، اون هم با زور و ترس، اونم یک شبِ!

پس خواهرم! ک...شعر کمتر تلاوت کن لدفن و بزار ما زندگیمون رو بکونیم.

والا بوخودا! الکی اون همه شاعر خودشونو نَجِریدن وقتی می گفتند: دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم! عمیق تر گوش کنید خب تا بی دردتر و با خونریزی کمتر تغییر کنید.

شیرینی بچه نداشتن!

ولی این روزها از تهِ اعماقِ دلم، به دخترهای زبر و زرنگِ وطنی که از قضای روزگار، هم کلاسی مدرسه ها و دانشگاه ها یا هم فامیلِ ما هم بودند، یک لبخند تمسخرآمیزی حواله می کنم که نگو!

ساده های دست پَروَرد خوش رقص! از فرطِ خوبی و زبر و زرنگ بودنشون، یک جوری برایِ پدرها و اساتیدشون قِر می دادند و نقش خوب بودن رو خوب بازی می کردند که ناخودآگاه تبدیل شده بودند به سمبلی که در نهایت، به صورت چماق بر سر و صورت خودشان و دیگران کوبیده می شد.

مغز فندقی ها! با چه افتخاری توی چشم های ما زل می زدند و با اعتماد به سقف کذایی حاصل از امضای آن دفترچه 40 برگ ـ که عقدنامه اش می خوانندی ـ در حالی که از دیوارهای رشد و ترقی بالا می پریدند با صدای بلند فریاد می زدند چرا شوور نمکنی، بچه دوست نداری؟ ای واییییییییییییی! بچه شیرینی زندگیه و این خزعبلات رو هی استفراغ می کردند روی فک و فوک ما. حالا بیا پاسخگو باش خواهرم!

از همان آغاز هم، مدرسه ها و دانشگاه ها سمی بودند، اما کسی را خبر نبود.

پسرک همسایه را به زور مهریه اسلامی، به مقام عظمای «پدریت» رساندن که هنر نبود. هنر واقعی، دیدن و پیش بینی روزهای این چنینی بود که مغز شوما قَد نَمداد ای مرغ های دست پرورده دامن دارِ به معراج رساننده مردان! تازه با این از ته بریده شده ها، سودای پرورش یوز هم در سر می پروراندند سلاطین خیال پرست!

واقعنی فکر می کنید این خارجیا الکی به این نتیجه رسیده اند که برای زنانی که حاضر می شوند در چنین دونیای مسمومی، مسولیت زایش و پرورش کودکی را به عهده بگیرند، قوانین سخت و سفت حمایتی تصویب کنند؟ خب باشه زنند، امما خر که نیستند!

خب! کجای کتاب بودیم؟ آهان اینجاش که چوپان گفت: گوسفندان نیازی به هدایت ندارند. گاهی فقط باید کنار کشید تا آنها به مسیر خود ادامه دهند. آغل، تنها مسیری بود که آنها کشف کرده بودند.... آره دادا

دل پر دردِ،

شب پر مرد و پــــــــرِ نامــــــــــردِ

وسط بازی توام با اینکه می دونم شر می شه واسم!

"خشونت خانگی" برای بعضی از ملتها، درست عینِ زندگی است در ملت های دیگر. بعضی از واژه ها و اصطلاحات هنوز برای همه ملت ها معنای یکسانی ندارند و از قضا، خیلییییی هم خارجی اند. طرف کنترل خشونت رو در کودکی یاد نگرفته، یعنی بهش نه خانواده یاد داده نه مدرسه و سیستم فشل آموزشی. فقط هیکل گنده کرده و با هزار بدبختی و ناپختگی بالاخره شده یک مرد ۴۵ یا ۵۰ ساله که با کوچک ترین دعوا، زنشو یک جوری زده که مرده. اصلا هم نفهمیده که چه جوری و چرا کشته! چون وی، فقط یک دعوای ساده زن و شوهری کرده بودندی!

نه معتاد بوده، نه چیزی مصرف کرده. فقط خشمگین شده در آن واحد. حالا موضوع سر چی بوده؟ سر اینکه با زن داداشِ بیوه اش می خواسته ازدواج کنه. در واقع، به هر دلیلی خواسته تجربه جنسی رو با اون هم داشته باشه. چرا؟ چون کسر شان می دونسته، چرا؟ چون همه کارگردان های سینمایی اون مملکت هم بکون در رو بوده اند یا اساتیدشون به جای قلم در کلاس، با شومبول مبارک وارد کلاس می شده اند و... حالا بماند...!

ادامه نوشته

ک... کشِ پروپاگاندا  نَما!

به کار بردن راحت و عادی برخی از واژه های خارجی، واقعنی استثمار فرهنگی این مرز و بوم توسط بیگانگان را به اثبات می رساند. بوخودا

مثلا همین کلمه"پروپاگاندا"، واقعنی خیلی با این سرزمین غریبه است. به جاش باید از همان کلمه ک...کشی یا فرصت طلبی خودمون استفاده کرد. چون وقتی اون کلمه خارجی رو برای یه مشت فرصت طلب ِ خودخواهِ ک...کش به کار می بریم، انگاری ناخوادآگاه به آنها تشخص بخشیده و سنگین وزنشان می کنیم.

اینجوری بدبخت پژوهشگران و تحلیل گران خارجیِ با سوات رو هم عمری انگشت به دهان سرگشته در دالان های حیرت تنها رها می کنیم و اونها هی به سر و کله خود و خودی هاشان می زنند که ای بابا، هنوز نتونستیم این ملت با تمدن ۵ هزار ساله رو کشف و درک کنیم و از این چیزا.

بدبخت ها چه می دونند که مدیرانِ دست به شومبولِ ما همون موریانه هایی بودند که قضا و قدر یک میز انداخته جلوی راهشون و اونها با تمام دندون های نداشته شون اون میز رو که هچ، صاحاب میزم می خورند و ...

اون وقت تحلیل گران خارجی بی خبر مجبورند در میان تئوری های بازی در فرضیه های سیاسی تک چرخ همی بزنندی تا شاید آخرش بفهمند که مثلا حکومت از کدوم بازی علیه مردم استفاده کرده که آخرش نتیجه شده این. اما دریغ و درد که یکی نبودن زبانشان با ما، قدرت فهم و درک ریشه های سرزمین مادری مان را از آنها گرفته است.

هیچ حکومتی در این سرزمین خالی از ک...کش هایِ فرصت طلب نبوده و نیست و نخواهد بود. مگر می شود در سرزمین مادری روح را به پشیزِ دلاری نفروخت و در وصفش دیوان هایی نسرود! خیانت، ریشه ما بود، نه پیشه مون. بوخودا

بلای فقر، تنم خسته کرد و روح بکشت

درست چند روز بعد از ۲۲ بهمن و حضور میلیونی هموطنان، توی کلاس، استاد از بچه ها خواست که یک فستیوال از کشورشان را توصیف کنند. تقریبا اکثرشون گفتند که در ایران ما فستیوال نداریم و همه با لب و لوچه های کج شده آویزان اما خیلی جدی اعلام کردند که این کشور چیزی برای توصیف کردن ندارد.

از قضا، بر و بچه ها همه از اقصی نقاط ایران و در سن و سال های مختلف هم حضور به هم رسانده بودند در این کلاس! از اینهمه حس وطن دوستی می خواستم گریبان حیرتم را بجِرَم خوداشاهده. چه کردید با این مردم ای شاهان و سلاطین و ای شیخ الشیوخ پیر پتالِ عشق جوانی به سر زده!

فقط موندم میون اینهمه ک...کش، چطوری پروینشون(پروین اعتصامی) اینقده قشنگ این صحنه رو توصیف کرده:

به دهر هیچکس، مهربان نشد با من

مرا خبر ز ره و رسم مهربانی نیست