اعتمادی که شکست، مثل روز اول نمی شه!
پادشاه فصل هایمان پاییز هم از این سرزمین مهاجرت کرده و رفته، اما ولی آنگاه «هچ» کس خبر ندارد. اواخر آذرماهیم اما دریغ از بارانی، سوز سرمایی، باد خنک صبح گاهی! «هچ که هچ»!
راستی پدر و مادرها پاییز رو برای بچه هاشون چه جوری توصیف می کنند؟ فصل برگ ریزان، زرد شدن برگ درختان یا فصل بارش باران و ...؟ دقیقا کدوم ویژگی این فصل رو برای بچه هاشون تعریف می کنند؟
این روزها که همه مشغول «آئو آئو آئو » کردن هستند، کی حواسش هست که بدجوری حواسمون نیست؟
روز و شب، انگار مغزهای ما رو با گردوشکن های آهنینی فشار می دهند که اینجوری پوست و مغزمون جدا جدا هر کدوم به یه طرفی پرت شده که این جوری «هچ» نمی بینیم! انقده گیج و گنگیم که هر تکه از وجودمون به یک طرفی پرتاب می شه، اما «هچ» حرکتی شکل نمی گیره! ایستاده در باتلاقی هر روز و شب در حال فرو رفتنیم، اما اصلا «هچ»خبر نداریم.
یک جوری دوستانه درِ هم می مالیم که مسولانمان هم دچار گنگی و گیجی می شوند که بالاخره حرام کنند یا حلال کنند این اقدام دوستانه عملی را! 
مومنانه شیرجه در گُه زدن هم هنری بود که فقط نزد ما بود بوخودا
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!