پادشاه فصل هایمان پاییز هم از این سرزمین مهاجرت کرده و رفته، اما ولی آنگاه «هچ» کس خبر ندارد. اواخر آذرماهیم اما دریغ از بارانی، سوز سرمایی، باد خنک صبح گاهی! «هچ که هچ»!

راستی پدر و مادرها پاییز رو برای بچه هاشون چه جوری توصیف می کنند؟ فصل برگ ریزان، زرد شدن برگ درختان یا فصل بارش باران و ...؟ دقیقا کدوم ویژگی این فصل رو برای بچه هاشون تعریف می کنند؟

این روزها که همه مشغول «آئو آئو آئو » کردن هستند، کی حواسش هست که بدجوری حواسمون نیست؟

روز و شب، انگار مغزهای ما رو با گردوشکن های آهنینی فشار می دهند که اینجوری پوست و مغزمون جدا جدا هر کدوم به یه طرفی پرت شده که این جوری «هچ» نمی بینیم! انقده گیج و گنگیم که هر تکه از وجودمون به یک طرفی پرتاب می شه، اما «هچ» حرکتی شکل نمی گیره! ایستاده در باتلاقی هر روز و شب در حال فرو رفتنیم، اما اصلا «هچ»خبر نداریم.

یک جوری دوستانه درِ هم می مالیم که مسولانمان هم دچار گنگی و گیجی می شوند که بالاخره حرام کنند یا حلال کنند این اقدام دوستانه عملی را!

مومنانه شیرجه در گُه زدن هم هنری بود که فقط نزد ما بود بوخودا