بلاگردان جان و تن دعای مستمندانست!
تصور کنید پدر شوهر سخت مهربان پیری دارید که از قضای روزگار، همواره سایه سپید ریش های بلندش بالای سر شما و کودکانتان بوده، هست و خواهد بود.
نمی توانید بفهمید چرا اما، سخت مهربانی اش به خودی خود، تنها مانعی است که اجازه نمی دهد حتی برای ثانیه ای به این باور برسید که او هم توانایی آسیب رساندن به کودک شما را می تواند داشته باشد و امروزه، آن چنان که رسانه ها می گویند رستگاری بشر، تنها از سوی «اپستین» ها در معرض خطر قرار نگرفته است، چرا که کارشناسان بسیاری همچنان بر این باورند که:« تنها ۱۰ درصد کودک آزاری ها توسط غریبه ها انجام می شود و اکثر متجاوزان به کودک، یا والدین سخت مهربان کودکان اند یا اقوام نزدیکشان»
اما، پرسش این است که آیا این ناباوری شما، به خودی خود می تواند کودکتان را در معرض آسیب بیشتری قرار بدهد؟
به راستی چه تفاوتی میان سایه سنگین ریش های سفید پدرشوهر سخت مهربان تان و اپستین پدوفیلی وجود دارد آن هم وقتی که نتیجه افکار یکی با نتیجه عمل دیگری، هر دو به یک جا ختم می شود و آن، نابودی کودک شماست!
به عنوان یک زن، چگونه می توان به دنیایی امید بست که «مصلحت» اندیشی بیش از حد پدرشوهر پیر سخت مهربانش برابر است با سخت نامهربانی عملی اپستین پدوفیلی غریبه؟
به عنوان یک مادر، اگر تمام تلاشتان را برای حراست و حفاظت از کودکتان به کار ببندید و مطمین باشید که او را هرگز در برابر بیماران روانی همچون اپستین تنها نگذاشته و مسولیت حفاظت از او را تا پای جان برعهده خواهید داشت، آیا می توانید همین مسولیت را در برابر پدربزرگ پیر سخت مهربان هم بر عهده بگیرید؟ کدامیک مسولیت بیشتری دارد؟ کدام یک خطرناک تر است؟
روزی روزگاری اگر، بلندی ریش های سفید پدربزرگ سخت مهربان بر زندگی شخصی شما و کودکتان سایه انداخت و به نیت «مصلحت» که ضرورتی برای حفظ قبیله است، «بلاگردانی» تنها تقدیر پدربزرگ و قبیله اش شد و سخت مهربانی آمیخته به مصلحت اندیشی پدربزرگ، حکم به همراهی کودک شما کرد، آیا به عنوان یک زن، چنین اختیار یا اراده ای را خواهید داشت که مخالفت خود را با صدای بلند به پدرشوهرتان اعلام کنید؟ آیا به تنهایی آنقدر جسور و توانمند هستید که در چشم های مهربانش خیره شده و فریاد بزنید: تو عمرت را کرده ای پیرمرد، اما بچه من فقط دو سالش است! نمی توانی اینقدر بی رحم باشی که اجازه زندگی کردن به او را ندهی! نمی توانی انقدر خودخواه تمامیت خواه باشی که از آن کودک دو ساله سواستفاده کنی برای بقای سلاله پاکت! آیا به راستی می توان اراده ای چنین داشت؟
سرنوشت سرزمین مادری، انگار سالهاست که در جایی از تاریخش به زیر چرخی گیر کرده که پیامد آن گیر و گرفتاری ها تا همین حالا، چیزی جز تکرار مکررات نبوده است، چرا که حافظ هم به عنوان یکی از بزک کنندگان ادبیاتش، قرنها پیش مجبور شده بود چنین بسراید که:
بلاگردان جان و تن دعای مستمندانست
که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد!
شاید او هم شبیه ما، با چشم خویش صحنه هایی را دیده که در نهایت به این نتیجه رسیده بود که از خرمنی که ننگ از خوشه چین دارد، خیری حاصل هیچ کس نخواهد شد!
و این ننگ از خوشه چین داشتن، همچنان گریبان هر یک از ما را گرفته که برای قربانی شدن کودک دو ساله ای این چنین خفه خون گرفته و هیچ چیز برای گفتن نداریم!
آن دختر بچه ی دو ساله ای که «سلاله پاک» داشت اما او هم آخر و عاقبت به خیر نشد در سرزمین مادری!
به راستی اصلا کسی در قرن ۲۱، انتظار این را دارد که سلاله پاک داشتن، نگون بختی را از او دور خواهد ساخت؟
وقتی فرصت زیستن هم به بهانه «سلاله پاک» داشتن از او گرفته شده، آیا اصلا می توان «رستگاری» را برای او انتظار داشت؟
رستگاری برای زندگی ای که اصلا تجربه نشد، چه معنایی خواهد داشت؟
آیا مادری می تواند پس از آن همه درد کشیدن به چشمان بچه اش نگاه کرده و بگوید: فرزندم حالا که به دنیا آمدی، پس «بمیر» تا « رستگار» تر شوی!
اصلا چنین زنی می تواند به لحاظ روانی سالم باشد؟
تفاوت چنین زنی با مادری که به همسر معتادش اجازه می دهد که در عالم نعشگی، سیگارش را بر بدن کودکش خاموش کند چیست؟
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!