کیست این پنهان مرا در جان و تن!
باید که با خرِ درون آینه روبه رو شد! باید که وجودش را به رسمیت شناخت و با او پای میز مذاکره نشست، وگرنه این خر درون آینه، دست به اقدام عملی که بزنه، از هر آتش به اختیاری، آتش به اختیارتره! می شناسمش، سال هاست!
هیچ کس با مَن، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل من کاری نکرد
ای مَنِ با من، که بی مَن، مَن تر از مَن می شوی
هر چه هم مَن مَن کنی، حاشا شوی چون من قوی
مَن مَنِ مَن، مَن مَنِ بی رنگ و بی تاثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن، مثل مَن درگیر نیست!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 2:49 توسط
|
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!