روز دانشجو، توی دانشگاه فرماندار رو ـ که اتفاقا خودش فارغ التحصیل همین دانشگاه بوده ـ آورده بودند تا برای دانشجوها سخنرانی کنه. یارو از درس خواندن به همراه ایمان به خدای متعال یه خزعبلاتی رو سر هم کرد و از این شاخه به اون شاخه پرید و ...

کاری به موضوع بی ربطش ندارم، اما اصرار بیش از حدش رو برای ارایه چیزی که بهش تسلط کافی نداره رو اصلا نفهمیدم! یارو انقده مزخرف گفت که دیگه خانم ها هم، داشتند بهش متلک می انداختند! مجید، دلبندم! بلد نیستی درباره موضوعی صحبت کنی، حداقل یاد بگیر دهنتو واسه ارایه هر موضوعی باز نکنی! والا بوخودا. اینم خودش یه مهارتیه ها!

خلاصه، بعدش هم به یه سری قاری قرآن و پژوهشگر قرآنی جایزه دادند و اون آخرای برنامه هم چند تا دانشجوی برتر علمی و شاگرد اولی رو بالا آوردند و یه چیزایی بهشون دادند و تمام! ولی تابلو بود که خودشون رو کشته بودند تا حتی برای انتخاب دانشجوها هم، عناوینی مثل«سید»، «جانباز» و ... رو انتخاب کنند. کلا از اون همه استادیوهای نمره بده ِ این دانشجوهای برترـ که اتفاقا یکیشون هم الان فرماندار این شهر شده ـ هم «هچ» تقدیری هم نکردندی!

ولی در کل، پروژه «ارزش سازی» رو به بدترین شکل ممکن انجام دادند تا جایی که تقریبا توی دلم داشتم فریاد می زدم:«محموتی کوجایی»! خوداشاهده یه جور وضع کثافتی بود که دست به دامن اون بابا شده بودم و خودمم نمی فهمیدم! همونی که الان بری جلوی دهن حتی «ده نمکی» شون هم میکروفن بگیری، میگه اون پوپولیستی بیش نبود! و «هچ» اوستادیویی هم نمتونه توضیح بده که مثلا فرق دولت این پوپولیست با دولت خاتمیِ گفتگوی تمدن چی و حسن چاخان کلید دار چی بود! روش های تبلیغاتی که یکی بود و همشون هم که آخرش اومدند گفتند: نزاشتند ما کار کنیم! و با انگشت همه اشتباهات رو انداختند گردن یکی دیگه. والا بوخودا

بگذریم! جالب این بود که یه خانمی رو صدا کردند که فرزند جانباز بود و مثلا شاگرد اول! همون خانم با اون ظاهر هلومسلکش، به تنهایی برای رد کردن فرضیه آقای فرماندار که می گفت درس را به همراه ایمان به خدا بخونید کافی بود! طرف، از صد تا هلو و شاخ اینستاگرام هم هلوتر بود بوخودا تا جایی که یکی از بچه های کلاس که پیش من نشسته بود تا این رفت بالا برای گرفتن جایزش، تقریبا با صدای بلند گفت:« اوه! اوه! این شاگرد اوله و ... فکر کنم این تتلویِ ـ کافر کثافت ِ ـ دخترباز، اینو ندیده بود وگرنه الان لازم نبود برگرده ایران چون احتمالا الان با این مشغول اجرای پروژه حمایت از خانواده های جانبازان روی کشتی های تنگه بسفر بود و الان داشت با خوندن سرود بالا و پایین می پرید روی کشتی و ...! » بوخودا

ولی خنده دار هم بود. وقتی مراسم تازه داشت شروع می شد، همه پسران و دختران ِ «زن، زندگی، آزادی» دانشگاه هم، برای سرودن سرود ملی، سرپا ایستادند و برای شنیدن صدای قرآن، سکوت اختیار کردند! «شایگان» اگه زنده بود می تونست با عکس های همین مراسم، محکم بخوابونه توی دهنِ «سید جواد طباطبایی» و قاه قاه بخنده و بگه:«دیدی! دیدی! نمی توانیم تفکر فلسفی داشته باشیم! میگم نمی تونیم پرسش کنیم واسه همینه. »

توی این شرایط منم هنوز نمی فهمم چرا «فائزه» شون از توی حیاط هواخوری اوین، انتظار داره که ما هم از دوچرخه سواری بانوان حمایت کنیم! اونم توی شرایطی که به واسطه مدیریت غلط «بابا» و رفقاش، دیگه مردهای این سرزمین هم نمی تونند سوار دوچرخه بشند، بس که هوا کثیفه!

راستی دانشگاه ما با اینکه توی شهری پر از باغ های انگور ساخته شده و روستایی با چند تا سیلوی گندم ـ که نمدونم چرا به جای تصاویری از گندم و خوشه هایش، تصاویر آیت الله خمینی، آیت الله خامنه ای و سردار قاسمی روی آن کوبیده شده ـ و چند کارخانه بیش نیست، هواش انقده کثیفِ که...

ولی قیافه گرفتن پسرهای زرنگ دانشگاه هم خیلی جالب بود. چند روز پیش، یه چشمه از خنگی این دخترکِ ضعیفه اومدم براشون توی گروه تلگرامی کلاس، کلا همه با سپر و کلاهخود امروز توی کلاس حاضر بودند.

خودایا! بیا ما رو بخور و از دست این 25 سانتیا نجات بده. برای درست کردن اینها، هزینه و زمان بسیار لازم است و با این جیب و مغز خالی دولتمردان ما واقعنی امکان پذیر نیست!