ننه یِ جهان  هم، مُرد!

فکر کن رخت از این جهان بسته، بقچه اعمال به دست در جهان دیگر قدم می گذاری. تازه چشات باز می شه می بینی از اون ۷-۸ تا بچه ای که زاییده بودی، دوتاش رو به بهانه جنگیدن برای وطن، به باد دادی و یکیشم که وزیر و معاون رییس جمبورش کردن و تو اصلا نفهمیدی چه جوری چی به چی شد! بعد ییهویی دو سه تای آخری رو هم که دزد و ریشه فساد شده تحویلت دادن و...

بی خبرترین مادرها، ننه های همین سیاستمدارها هستند خودایی. اونها فقط زاییدند، ولی نه از چگونگی پرورش یافتن و بزرگ شدن بچه هاشون خبردار شدند و نه از دزد و قاچاقچی ارز شدنشون!

مادر بودن توی همچین عالمی، چقده پلشتِ....

مادرها همیشه بی خبرترینند اما، در دنیای مردان سیاسی، مادرها بدجوری بی خبر زاییده، بی خبر زیسته و بی خبر می میرند!

زنهاشونم که همیشه باید خودشونو بزنند به بی خبری و مثل اون هموطن شمالی بگن: منم که خوابم!

حیف که آتش، به اختیارم نبود!

توی کلاس دانشگاه، سمت راستت جناب آقای دکتر سه نقطه نشسته باشه که فقط سه خط سِمَت اداریش توی فلان سازمانه، سمت چپت دکتر سه نقطه دیگری که بدتر از سمت راستیِ کَت و کلفتی سمَت های خفنش مثل اسلحش از پک و پهلوشم زده باشه بیرون ... رو به روت هم استاد برتر جامعه علمی دیاث اما، وضع هوای مملکتت این باشه، خودایی فقط باید با پیت نفت و یک قوطی کبریت بری سر یک همچین کلاسی تا هم خودشی راحت کنی هم اون ۸۵ میلیون متوهمی رو که به این جماعت دل گنده گوزوی خالی بند دل خوش کردن! والا بوخودا

این جماعتی که من می بینم توی عقده های حقارتِ حاصل از زیستن در این فضای مسموم، خیلییییی وقت ِ که خفه شده اند! این آویزونها برای خودشونم دیگه نمیتونن کاری بکنند. اینها در حالی که همواره دست بر شومبول دارند تا مطمئن شوند مبادا خودایی نکرده لحظه ای میل به جاودانگیشان به جهان هستی قطع نشده باشد، نهایتا بتونند به دستور این و اون، ماشه رو بکشند تا شاید ته مونده باقیماندشون برای بقا نانی برای خوردن گیرش بیاد، عین همون سوسکایی که توی اون فیلم راز بقا، از وسط نصف شده بودند، اما همچنان در حال دست و پا زدن بودند...

اوف!!!!! این خانوم خبرنگارِ اصحاب رسانه که توی ۲۰ سالگیش گول یکی از همین‌ هارو خورده و الان مادر یک بچه ۱۶ ساله از همین هاست چرا از بقیه رو اعصاب تره! هان؟

تازه هنوز هم بر حسب عادت اصرار داره امیدشو به درخت اصلاحات گره بزنه آویزون!

خودایی حافظ یعنی بدتر از این تجربه کرده بود که می گفت:

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

تازه مجبور هم نبوده مِی صنعتی بزنه بر بدن که مثل همولایتی های کرجی مون، واسه یه پیک تقلبی سالی صدبار هم تا در سردخونه بی بی سکینه بره و برگرده! والا بوخودا

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه...

توی اتوبوس بین شهری، چند تا تبعه کشور افغانستان بین راه سوار شدند. اتوبوس تقریبا هیچ صندلیِ خالی ای نداشت. کمک راننده که پسرک کم سن و سالی بود، یک مقوا برای آنها آورد و جلوی پله های در عقب اتوبوس گذاشت. آنها هم بدون کوچکترین اعتراض و عکس العملی، روی اون مقوا نشستند و با گوشی ها و هدفون هاشون مشغول شدند. هیچ علامت تعجب یا نشانه حیرتی توی صورت هاشون نبود. نهایت سن شون هم به ۲۰ نمی رسید. یعنی اونقده هم پیر نبودند که گذشت سالها به صورت طبیعی با نگرفتن مجوز کار یا مدارک شناسایی توی این کشور باتجربه شون کرده باشه و...

ترسیدم، از روزی که مثل این مردمان رنج دیده کشور همسایه، میان انسان هایی نفس بکشم که نسبت به همه چیز همین قدر بی تفاوت باشند. رضا به داده بده های آتش به اختیار! چیزی که این روزها، توی چشم برخی از هم وطن ها به خوبی قابل رویتِ.

چقدر اون نویسنده محصول مزرعه کُفار درست گفته بود که: تورم، بزرگ ترین دشمن آزادی انسان هاست!

من همون ایرانم!

توی کلاس تومر، یکی از استادها نهایت تلاشش رو کرد تا از مولانا یک بُت کَـت و گنده بسازه و بعد هم با زیرکی خاص خودش وصلش کنه به ترک ها، بعد هم چشمکی حواله من کرد و گفت: "البته سیاستمداران و دولتمردان ترکی و ایرانی سر این ماجرا هنوز با هم بحث دارند و ...»

من هم با آرامشی به بلندای 5 هزارسال تاریخ تمدن بشری لبخندکی نثارش کردم و گفتم:«البته هجام! خیلی جالبه که توی دیوان شعر به اون قطوری حتی یک بیت شعر هم به زبان ترکی نیست و همش به زبان فارسیه. نه! من که نشنیدم، شما شنیدین "عجبا"!»

و صدای ریز خنده بچه های عراقی، فلسطینی، مصری، افغانی، انگلیسی و ایتالیایی و ... چقده خوش الحان بود و چسبناک!

آره دادا! من همون ایرانم!

پس سسشعر نگو بچه بیا پایین، سرمون رفت!

دازآین ِ پُر ز وحشتِ ما

می گویند «دازآین» یک مفهوم در فلسفهٔ مارتین هایدگر به ویژه در کتاب معروف وی «هستی و زمان» است.

هایدگر عبارت دازاین را برای اشاره به تجربهٔ «بودن» که مختص به انسان است، استفاده می‌کرد. بدین معنی که دازاین یک شکل از بودن است که از مسائلی همچون «شخص»، «مرگ» و معضل یا پارادوکس «زندگی در ارتباط با دیگر انسان‌ها درحالی که در نهایت با خود تنها است»، آگاه بوده و باید با آن‌ها مواجه شود.

جالب این که در فارسی ترجمه چندانی نداره و معمولا همین واژه رو به کار می‌برند. شاید یخده ارتباطات میان رشته ای برقرار بود میون دانشگاه ها تا حالا کلمه ای براش خلق کرده بودند. مثلا همون « رنجِ هستی » خودمون که «بنان» مون انقده قشنگ دربارش خونده:
هستی چه بود؟ قصه پر رنج و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی!

ای هستی من و مستی تو، افسانه ای غم افزا

کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی

گاوهای تحصیلکرده مزرعه ما، هنوز که هنوزِ انسان  نشده اند

از بچگی یکی از ترسهام این بود که شبیه گاوهای اطرافم بشم. برای همین هر روز صبح وقتی توی آینه نگاه می کردم یه دستی به فک و فوکم می کشیدم تا مطمئن بشم تغییری در اعضای صورتم رخ نداده باشه. چون به هر حال افزایش سن به صورت طبیعی قوای بینایی رو ضعیف می کنه، حتی اگر نخواهی بپذیری!

احتمالا هیچ گاوی هم در طول تاریخ نفهمیده که گاوِ، اما ولی در نهایت، دیگران فهمیده و اون رو گاو خطاب کرده اند.

حالا بماند که وقتی از احساسم در مورد شتربودن هم بپرسند، فقط می تونم بگم:«هچ»! انگاری برای شترها از بچگی توی ذهنم هیچ فایلی باز نشده بود. نه که شرایط آب و هوایی محیط زیستن شون با ما خعلیییییییی فرق داشت و منم بچه انقلاب بودم، هیچ اطلاعی ازشون نداشتم.

حالا شوما فکر کن اون همه درد بکشی، نعره بزنی و ... بعد یک گاو دیگه بزایی! طبیعی است که حتی وقتی بر اثر کشیدن آن همه درد، گاو بودنشو انکارم کنی و مثل همه مادرهای دیگه فکر کنی دانشمند هسته ای زاییدی، ولی گذر زمان و روند طبیعی رشد و دراومدن فک و فوک بچه به صورت طبیعی به تو ثابت می کنه که اونم گاوی بیش نبود!

حتی اگر در بستر مرگ باشی و ناتوان، ولی بالاخره با این آگاهی از این جهان رخت بر خواهی بست و در جهنم خود در جهان مردگان خواهی زیست خانوم گاوِ

در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود

تو مُردی، اما دفتر خاطراتت هنوز توی صندوقچه زیر تخت منه! و بعد از این همه سال، من هنوز میلی به باز کردن و خوندنش ندارم.

راستی می دونی هنوز هم آدمهایی مثل تو گول ظاهر یک مشت شومبول به دست استادنما رو می خورند. محض اطلاعت خواستم بگم اون استادا همچنان هستند و احمقانه تر اینکه، آدم هایی مثل تو هم ... فکر کنم دیگه فقط رفقایی مثل من گم شدند در اون ولایت!

کنار کشیدم چون نه زبان درندگان رو فهمیدم و نه زبان لقمه ها رو!

من فقط زبان جایی میان درنده نبودن و لقمه نبودن رو یاد گرفته بودم. حالا از کی، خودمم نفهمیدم. طبیعیش این بود که مثل تو لقمه باشم یا مثل یکی از گرگ های اطرافت درنده خو. اما نشدم!

ولی خودایی روش تدریست حرف نداشت. من دیگه بعد از تو، یاد گرفتم به هیچ استادی اعتماد نکنم.

نامه به دوستی که زودی مُرد!

تاوان اصلاحات یا تاوان ماندن!

کتاب تاوان اصلاحات سعید حجاریان رو که می خونی، تازه می فهمی چرا از اصلاحاتچی های این مملکت حالت به هم می خوره! انگاری سعید حجاریان ها تولید می شوند که امثال حسین بشیریه ها از این مملکت بروند. حالا اینکه حسین بشیریه ها برای پَردادن چه کسانی تولید شده بودند، الله اعلم!

ییهویی، یه شبه مهندس مکانیک بچه نازی آبادی که از قضای روزگار در سال1368 یا 1369 در مرکز مطالعات استراتژیک خویینی ها برای خودش هم کسی بوده ـ و اتفاقا برخلاف بقیه که توهم ارتباط با بچه های بالا رو دارند، این خودش از بچه های موسس بالا بوده ـ تصمیم می گیرد علوم سیاسی بخواند، اما به تعبیر استادش حسین بشیریه:« آنها به من نزدیک شدند و خواستار آن شدند که این آرای (هابرماس) را با دقت بیشتری در رابطه با ایران مطرح کنم» و بر این باوره که: «اینها جریانات سیاسی بودند و بحث نزاع قدرت خیلی مهم بود. شاید هم دموکراسی و هم هابرماس به نحو ابزاری مورد استفاده قرار گرفتند» که تحلیلشم اینه که: «همین گروه آقای حجاریان در انتشار افکار هابرماس خیلی مهم بودند به نحوی که آرای او از این مسیر بر گفتار آقای خاتمی و تبلیغات انتخاباتی سال 76 خیلی تاثیر گذاشت. آقای خاتمی راجع به عقلانیت فرهنگی و عقلانیت ابزاری خیلی صحبت می کنند.» و ...

و عجیب تر اینکه خود حجاریان به این قضیه توی یکی از مقالاتش اشاره می کنه که : مسعود رجوی پس از 17 سال در چهره خاتمی، بهشتی دیگر را دیده و می نویسد:«... سردژخیم سعید حجاریان، مشاور سیاسی رییس جمهور و معاون قبلی... ملاحظه می کنید که باندخاتمی، خطر سرنگونی نظام را به خوبی حس کرده اند. برای کنار زدن «موانع عاجل تر»و «بازسازی مشروعیت نظام»با حریف که همان باند غالب باشد به مقابله برخاسته اند ...» تا حجاریان آهی از سر ناف بکشه و داستان هزینه پروژه نوسازی سیاسیش رو اینجوری شروع به تعریف کنه که:« ترسم از ترکان تیرانداز نیست/ طعنه تیرآورانم می کشد»

و خلاصه اینکه خوبِ که فروغ فرخزاد یک بار دیگه از زیر خاک بیرون بیاد و خودشو محکمتر بکوبه به اون ماشینه چون که سعید حجاریان هم با این فلسفش که می گفت«تنها، صداست که می ماند» کاملا موافقهو اونو رسما توی کتابش اعلام می کنه!

ادامه نوشته

رنگ آبی آسمان هم یادشان نیست این ملت!

آسمانی پر ز غبار، درست چند متر اون طرف تهران، میون باغ ویلاهای لاکچری! حتی با اینکه آخوندها هم این روزها، هزار تا کتاب از عقل و سیاست در اندیشه سیاسی ایران معاصر می نویسند، اما سهم ما از جهان هستی هنوز هم عاقلانه نیست.

فکر کنم آسمونمون رو هم به حول و قوه الهی دزدیدند یکی از اون سلاطین.

حالا از کوجا پیداش کنیم این سلطون...کش آسمون دزد رو؟

چه اشتباهی می کنه، حرفاتو باور می کنه...

گاهی اوقات باید برگشت، تا به یقین رسید که چرا باید رفت.

اندیشه که باشد، کپی پیست هم همچنان خواهد بود!

توی این هوای آلوده، توی شرایطی که یک بار بیرون رفتن با بر و بچ و سفارش دادن پیتزا با دوغ ، پانصد هزار تومان برات آب می خوره خودایی فقط بدون روسری بودنت می تونه یُخدِه احساس زنده بودن رو بهت القاع کنه! بالاخره انسانها، با باورهاشون زنده اند.

کلمنتس اسکندرانی* گفته بود که:«برادران! اگر آرزوهای ما کوچک باشد، مسیح ما هم کوچک خواهد بود. آرزوهای بزرگ، مسیح بزرگ می خواهد.» آره خواهر!

------------------

* از سعید حجاریان بپرسید کیه، من نمی شناسمش.

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم!

فرقی نداره شومبول به دست وارد دانشگاه بشی یا تسبیح به دست! چون «دانشگاهی که دانشگاه نباشد، دانشگاه نیست.» پس آنگاه حوزه علمیه ای هم که حوزه علمیه نباشد، حوزه علمیه نیست! زیرا بالاخره همه دور هم مشغول انجام آن کار دیگرند، ولو در ساختمان هایی با سردرهای متفاوت! از این رو، همچنان اچبری ها و اصغری ها اعدام شده و باقی به حول و قوه الهی، در میان گرد و غبارهای حاصل از توهم من بَلَدمی پخمگان نخبه شده خفه خواهند شد.

روزنتال سال۱۳۴۲ وقتی در مورد کشورهای اسلامی تحقیق می کرد یک تک چرخی توی چند تا کشور اسلامی از جمله ایران زده بود و در نهایت به این نتیجه رسیده بود که:«چنانچه آموزش عالی با نیازهای دولت اسلامی مدرن و مردم آن هماهنگ و منطبق نباشد، اسلام نمی تواند وفاداری کامل جوانان دانشگاهی را ـ یعنی رهبران فردا ـ کسب کند. تنها نگرش جدید کافی نیست، آنچه مورد نیاز است قلب و ذهن جدیدی برای بیان حقایق قدیمی، عمل به آنها و تبدیل مجدد این حقایق به علایمی در مسیر نیل به یک نظم اجتماعی عادلانه، دینی عقلانی و یک سبک زندگی معقول است.»

«صدق الله علی العظیم»

بوخودا

خشونت، سکس، هانا آرنت و مهناز جون!

یکی رو پیش از انقلاب به خاطر اینکه عین کروبی، چند ساعتی خوابیده بعد پا شده دیده انقلاب شده از کار بیکار کردن، بعد یکی دیگه رو بعد از انقلاب فقط به خاطر اینکه شبیه اون بوده وارد سینماش کردن، شاغلش کردن، عروسش کردن، بعد از اون معروف شده و واسه خودش یک کسی شد بالاخره! اما انگاری آخرش هم نتونسته این جای کس دیگه ای بودن رو فراموش کنه! تا جایی که این روزها هر کی می گه با من فلان هم کردند، بدو بدو از اون سر دنیای آزاد می پره وسط و اولین نفر دستشو بالا می بره و می گه با منم! بابا تو از پسر رامین بچه داری دیگه هر بلایی که جمبوری اسلامی می خواسته یا می تونسته با همون یک کار سر تو آورده، دیگه بدتر از اون مطمین باش چیزی در جمبوری اسلامی نیست! والا بوخودادهنی آدمی وا می کنناااا

هانا آرنت الکی نمگفت که خشونت و سکس دو بال پروپاگانداست ها.

مرگ تدریجی!

نمی تونم نفس بکشم...کشها!

خودایی هیتلر سرجمع مگه نهایتا چند تایی رو کشته بود توی اون اتاق گاز که اون همه قیل و قال به راه انداختین بی جنبه ها؟