ننه یِ جهان هم، مُرد!
فکر کن رخت از این جهان بسته، بقچه اعمال به دست در جهان دیگر قدم می گذاری. تازه چشات باز می شه می بینی از اون ۷-۸ تا بچه ای که زاییده بودی، دوتاش رو به بهانه جنگیدن برای وطن، به باد دادی و یکیشم که وزیر و معاون رییس جمبورش کردن و تو اصلا نفهمیدی چه جوری چی به چی شد! بعد ییهویی دو سه تای آخری رو هم که دزد و ریشه فساد شده تحویلت دادن و...
بی خبرترین مادرها، ننه های همین سیاستمدارها هستند خودایی. اونها فقط زاییدند، ولی نه از چگونگی پرورش یافتن و بزرگ شدن بچه هاشون خبردار شدند و نه از دزد و قاچاقچی ارز شدنشون!
مادر بودن توی همچین عالمی، چقده پلشتِ....
مادرها همیشه بی خبرترینند اما، در دنیای مردان سیاسی، مادرها بدجوری بی خبر زاییده، بی خبر زیسته و بی خبر می میرند!
زنهاشونم که همیشه باید خودشونو بزنند به بی خبری و مثل اون هموطن شمالی بگن: منم که خوابم!



چون به هر حال افزایش سن به صورت طبیعی قوای بینایی رو ضعیف می کنه، حتی اگر نخواهی بپذیری!
انگاری برای شترها از بچگی توی ذهنم هیچ فایلی باز نشده بود. نه که شرایط آب و هوایی محیط زیستن شون با ما خعلیییییییی فرق داشت و منم بچه انقلاب بودم، هیچ اطلاعی ازشون نداشتم.
کتاب تاوان اصلاحات سعید حجاریان رو که می خونی، تازه می فهمی چرا از اصلاحاتچی های این مملکت حالت به هم می خوره!
در سال1368 یا 1369 در مرکز مطالعات استراتژیک خویینی ها برای خودش هم کسی بوده ـ و اتفاقا برخلاف بقیه که توهم ارتباط با بچه های بالا رو دارند، این خودش از بچه های موسس بالا بوده ـ تصمیم می گیرد علوم سیاسی بخواند، اما به تعبیر استادش حسین بشیریه:« آنها به من نزدیک شدند و خواستار آن شدند که این آرای (هابرماس) را با دقت بیشتری در رابطه با ایران مطرح کنم» و بر این باوره که: «اینها جریانات سیاسی بودند و بحث نزاع قدرت خیلی مهم بود. شاید هم دموکراسی و هم هابرماس به نحو ابزاری مورد استفاده قرار گرفتند» که تحلیلشم اینه که: «همین گروه آقای حجاریان در انتشار افکار هابرماس خیلی مهم بودند به نحوی که آرای او از این مسیر بر گفتار آقای خاتمی و تبلیغات انتخاباتی سال 76 خیلی تاثیر گذاشت. آقای خاتمی راجع به عقلانیت فرهنگی و عقلانیت ابزاری خیلی صحبت می کنند.» و ...
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!