پسرهای ِ زرنگِ کلاس با اوستادیویی که جوونتره دست به یکی کردن تا مثلا منِ «خانومِ ساده یِ خنگِ بچه تهرونی» رو خام کرده و انتخابِ واحدمون رو یکی کنند تا بتونند کلاس ها رو بپیچونند و از این زرنگ بازی های مردونه که ...

سال ها کار کردن توی فضای مردانه شرقی به من ثابت کرده بود که انگیزه به دست آوردن پول و قدرت، در اکثر پسرهای این مملکت انقده زیاده که تقریبا به کوریِ مطلقشون منجر شده و طرف، توانایی این رو نداره که بتونه ببینه داره تِرمی خوداد تومن پول می ده، اونم واسه رشته ای که فقط یادگیری واقعیش، می تونه براش درآمدزا باشه و لاغیر. زندگی با آدم های کور، خودش یه مدلی از شکنجه یِ سفیدِ واسه همین منم گاهی «میخام این قلبو درآرم، بزارم گوشه طاقچه» بوخودا

اما خوب، پسرها همیشه دوست دارند از راحت ترین راه، بیشترین پول رو به دست بیاورند دیگه، وقتی خرجِ همه یِ خونواده رو بندازی گردن یه نفر، خوب! بالاخره طرف هم کم میاره دیگه، طبیعیه!اینها یاد نمی گیرند که برای رسیدن به ته خط، باید مسیر رو طی کنند. نه که همیشه از محبت «طی الارض» کردن مادرها، همسرها و خواهرهاشون بهره مند بودن، واسه همین تقریبا اکثرشون نَوَفَهمند که مسیر ـ ولو ناهموارـ را باید طی کرد دلبندم!

خلاصه، پسرهای زرنگ با اوستادیو جوون هر هفته کلاس ها رو می پیچونند و هر روز از زرنگی و داناییِ خودشون جلوی ما قُدقُد نه ببخشید قوقولی قوقول می کردند و اون دستمال قرمزی رو که نباید جلویِ چشایِ این گاو وحشی زخم خورده تاریخ می گرفتند رو می گرفتند تا بالاخره این گاو وحشی، خسته شده، و شاخِ نهایی رو در کمالِ صحت عقل بهشون بزنه!

یه روز کله سحر، توی گروه تلگرامی اون یکی اوستادیویِ پیر، فقط چند خط از «شکوفه های اندیشه ای این دخترِ خنگِ ساده یِ ضعیفه» رو منتشر کرده و از اوستادیوی پیری که آتش به اختیاری را تمام عُمر آموخته بود، در کمال خنگی و سادگی پرسیدم که :«استاد! باید مطالب اون کتاب رو این طوری نقد کنیم آیا؟ »

اوستادیوی پیرِ مجربِ منتظرِ ابن الوقت هم روی هوا فرصت رو قاپید و با تایید نوشته های ِ من، از دیگر بچه های کلاس هم خواست که کتاب رو به این روش نقد کنند و تقریبا از اول هفته تا همین الان ـ البته وقتی سرش از همایش های مزخرفی که در طول هفته برگزار می کنه، خلوت میشه ـ با خوندن دوباره مطلب و انتشار مجددش در گروه، این چنین می نویسه که:« توجه داشته باشید که شما دانشجوی دکتری هستید و کار اصلی شما نقد است مثل این » وتصویر مطالب من را دوباره منتشر می کنه و ادامه می ده :«این نقد، باقری (یعنی نویسنده کتاب مورد نظر) را عاقلانه ویران کرده ...هر چند در نقل قول از جهانبگلو منبع نداده و کارش را خراب کرده و ...» البته منبع رو چند خط پایین تر گفته بودم، اما فکر کنم پیرمرد با ضعف ِ حاصل از تجربه پیری اش، هنوز اون بخش رو ندیده!

و خلاصه اینکه، تقریبا هفته گذشته تا همین امرزو، هر روز بَر و بَچِ زرنگِ کلاس رو با این خط کشی که من دادم دستش، مورد نوازش الهی قرار می ده و ...!

فعلا، پسرهای ِ زرنگِ کلاس «هَمه با هَم» در افق های دور، محو شده و یه جورایی در حال خاریدن پاچه های ِ دخترِ خنگِ کلاسند تا برای جلسه بعد، مگر چیزی از زیر زبانش بیرون بکشند و با زرنگ بازی در کلاس بگویند تا شاید اوستادیو کمتر نوازششان کنه و ...

پای صحبت هر کدوم از این پسرهای ِ بچه زرنگ کلاس ـ که اتفاقا به زورِ مهریه اسلامی بعضی هاشون هم به مقام عظمایِ پدریت رسیده اند ـ که بشینی، ناخودآگاه توی ذهنشون دخترها رو «خنگی» بیش فرض نمی کنند! بوخودا

البته بخشی از این امر طبیعی است، چون واقعنی من هم برای بعضی از دخترها و خانوم های دانشگاه، بعضی وقت ها صفتی جز «خنگ» پیدا نمی کنم، با آن تلاشی که می کنند تا شأن ِ مقامِ زنانگی ِ مزخرف را حفظ کنند و هر روز ساعت ها وقت صرف می کنند تا این شان و مقام را در توالت های بد بو بر سر و صورت خود بمالند! چیه؟ نکنه فکر می کنید خانم ها فقط در توالت آرایش می کنند، نه جانم حجابشون رو هم مجبورند همون جا کامل کنند! وسط حیاط که نمتونه بکشه پایین، کامل کنه!والا بوخودا

اما نکته جالب اینِ که همین پسر قشنگای کلاس ـ که نهایتا یکی دو سال بزرگ تر یا کوچک تر از من هستند ـ در نقدهاشون از دوره های تاریخی به بعضی از پادشاهان این مملکت مثل ناصرالدین شاه یا محمدرضا شاه که می رسند، اولین و آخرین چیزی که به ذهنشان خطور می کند اینه که اونها رو به زن بارگی، ناآگاهی و ... متهم می کنند! اما انقده کورند که نمی بینند که خودشون دقیقا همین کار رو می کنند، منتهی فقط پادشاه یک کشور نیستند!

آره دادا! این ها رو فقط خانوم ها می تونند ببینند. می دونی چَرا؟ چون خانوم ها حتی اگه بچه نزایند، ذاتا مادرند! و مادرها ذاتا استعداد تحلیلگری دارند، واسه همینه که از روی عارق زدن بچه ها و پی پی هاشون می تونند حدس بزنند که بچه شون چی کوفت کرده که به این روز افتاده یا باید چی کوفت کنه که ...! احتمالا، یه بخشیش هم به این خاطرِ که اون کوفت رو خودشون با دست های خودشون پختن و به خورد بچه دادن ها! اما به هر حال، الکی نیست که میگن دخترها، زودتر از پسرها بزرگ می شوند و ...!

در کل، شرایط راضی کننده ای نیست مثل همیشه، چرا که بازی کردن نقش ِ آن نگاری که به مکتب نرفته، مساله آموز صد مدرس شد واقعنی دیگه خعلللللییییی سخت شده !و یه جورایی، رسما تعبیر می شه به پَر دادن امید، منتهی با آگاهی کامل و با دستانِ خود که دردش انقده زیاد شده که به مرحله بی حسی و سِر شدگی رسیده!

نمدونم چرا ولی، گاهی فکر می کنم مثلا امیر کبیرِ بچه زرنگ ِ این مملکت، اگه دختر بود، راحت تر می تونست این مملکت رو نجات بده! چون اون حتما می تونست ببینه که مشکل توی ناصرالدین شاه نیست، بلکه توی ننه ناصرالدین شاه بوده والا با اون انتخاب هاش، نهایتش با رییس پیش قراول ها می ریخت روی هم، ننه شاه رو رام می کرد تا مملکت اینقده به فنای الهی سپرده نشه بوخودا تازه الان نوه و نتیجه هاش هم نشسته بر تخت پادشاهی، داشتند سر ننه شازده انگلیسِ رو که حاصل ازدواج مخفی با پسر ناتنی «بایدن» امریکاییه رو می مالوندن. والا بوخودا!