تو شدی خاص ترین مخلوق خداوند...
زنی که لخت می شود که ترس ندارد!
از آن زنی باید ترسید که لخت نمی شود، چرا که حتما اسلحه قوی تری در دستانش دارد که چشمانِ سیخ کرده یِ کور شده ات، توانایی دیدنش را ندارد! ![]()
پس![]()
دوباره باز
میزنه باد
صدای بارون
دوباره باز
میزنم پرسه
تو خیابون
دوباره باز
میمونم و
یه دل داغون ...![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 9:59 توسط
|
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!