خیرین اقتصادی، بهشت را هم احتکار کرده بودند!

انقده با آرمان های امام ور رفتین که ۴۵ سال بعدش، وقتی ایبراهومش رفته شهریار، مجبور شدند که فقط پسرهای دبیرستانی رو ببرند مراسم استقبالِ «دسته گل محمدی، به شهر ما خوش آمدی»! احتمالا می ترسیدند که دخترها رو ببرند و ییهویی دخترها اون وسط لخت بشند و ...

پسرها هم که ذاتا« شاد زی » و بی خیال! همه توی خیابون پخش و پلا بودند و دونبال دختربازی و لت و کوب کردن همدیگه. ولی خودایی این بود آرمان های امام راحل؟ نه! وجدانا، این بود آیا؟

خبرنگار ایرنا هم با خوشحالی و خوشبختی ذاتی مخصوص به خودش نوشته بود:«بیمارستان امام خمینی (ره) شهرستان شهریار طی ۳۴ سال به علت اختلاف هیات مدیره و تیمی از خیران که برای ساخت آن آستین بالا زده بودند، نیمه کاره باقی مانده بود که با پیگیری دولت سیزدهم این مشکل رفع و با تامین اعتبار، روند تکمیل و آغاز جذب نیروی تخصص آن شدت گرفت تا پیشرفت فیزیکی ۷۴ درصدی آن به ۱۰۰ درصد و مرحله بهره برداری برسد.با همین سیاست نیز دولت سیزدهم طی ۲ سال گذشته موفق شده ۱۵ هزار تخت بیمارستانی را به بهره برداری برساند که اغلب آنها مربوط به تکمیل پروژه های نیمه کاره بخش درمان و بیمارستان بوده است. اردیبهشت ۱۴۰۱ رئیس جمهور در جریان سفر به شهرستان شهریار از مشکلات و موانع تکمیل و معطل مانده ۳۰ ساله بیمارستان نیمه‌تمام امام خمینی (ره) شهریار مطلع شد و دستور تکمیل آن طی یک سال را داد، اکنون دولتمردان با کار جهادی به این وعده جامه عمل پوشاندند و این بیمارستان صبح امروز با حضور آیت‌الله رئیسی افتتاح شد.»

یعنی یه جورایی خبرنگار در حالی که به دوربین زل زده، اعتراف می کرد که ۳۰ سال بین خیرین و هیات مدیره اختلاف بوده و پروژه اقتصادی به اون بزرگی و مهمی رو خوابوندند... که به جهندم! ولی سوال اصلی اینه که چرا کار خیرتون رو تعطیل کردین؟ آیا از ثواب های دونیای دنی انقده خوشتون اومده بود که از ثواب های بهشت برین وعده داده شده دل بریدین؟ این بود آیا آرمان های امام راحل؟

ولی ماله کشی هم خودش هنریه ها! من که جای ایبراهوم بودم، این شاگرد ماله چی رو حتما می دادم فلکش کنند خوداشاهده آخه احمق! آدم از خود بیل و کلنگ که به عنوان مصالح استفاده نمکنه در بنای ساختمانی! اون ابزار کارته نه مصالح خره!

آخ!آخ! اون تیترش خیلی با حال بود که:«سفر یک روزه رییس جمهور به شهرستان شهریار» یارو یه جوری گفته بود که سفر یک روزه، انگاری خیییییلیییی این شهرِ دور بوده براش! یعنی خبرنگارشون خبر نداشت که جمعیت عظیمی هر روز صبح از این شهرستان برای کار به تهران آمده و شب هم بر می گردند. یعنی همین قد نزدیک به تهرانِ تازه خود مشاورهای ایبراهوم هم احتمالا در خراب کردن و قطع کردن درختان یکی دو تا از باغ های اونجا سهیم بودند و الان یکی دوتا ویلای لاکچری با ژیلا برای خودشون اونجا ردیف کردند که نتیجه این ویلا و ژیلا بازی ها، برای مردم اون شهرستان، چیزی جز آلودگی هوا نشده و ... ! ولی خوب! خبرنگارِ دیگه. از همه بی خبرتره و این طبیعی اینجا.

راستی این خبرنگارِ خبر داره که خیابون ولیعصر شهریار با اون جمعیت مهاجرنشینِ مومنِ متعصبش، پر شده از زنان و دختران افغان، بلوچ و کرد و لر و ترکی ... که روسری به سر ندارند اما، ...؟ ولش کن به من چه اصلا! اون خانومِ که کشور رو با مهریه معلوم یک چادرسیاه، زده توی قباله اش بیاد غصه شونو بخوره! به من چه!

آخ! اون پیرمرد اسنپی که می گفت جرات نمی کنم اینجا توی اسنپ کار کنم، چون بعضی وقت ها یه بسته می دن آدم جا به جا کنه و ....!

خلاصه اینکه:

هان ای اییراهوم! با جماعت کارنابلد، تا مَوال هم نرو! از دیده عِبَر کن دیگه باباع!

میگن تو این خیابونا پَرسه می زد اون، گاهی!

در حالی که دیگه عصبانی شده بود و از شدت عصبانیت صداش تقریبا به جیغ جیغِ زنانی که مج شوورشان را با دیگری گرفته اند مبدل شده بود، وسط کلاس نعره می زد:« دنیا داره درباره هوش مصنوعی صحبت می کنه اون وقت آقایون، دنبال اینند که کتاب های درسی رو تفکیک جنسیتی کنند! آقایون دیگه حتی نمی خواهند اجازه بدهند که در محیط های کاملا زنانه، خانم ها بدون روسری بنشینند و ....»

چهار تا گاوِ خردمند نشسته در کلاس هم ـ که اتفاقا مثل اوستادیو از عناصر ذکور این مرز و بوم هستند ـ با چرخاندن گردن به راست و چپ یا بالا و پایین در حال تایید و تکذیب بودند و در آن واحد همگی به طرف تنها عنصر اناث کلاس برگشته و منتظر عکس العملش بودند.

با بی تفاوتی شانه ها را بالا انداخته و گفتم: «خوبه که استاد. همین کار باعث شده زن هاشون یاد بگیرند در خیابان ها روسری هایشان را در بیاورند.»

در کسری از ثانیه کلاس منفجر شد. آنها که منسوب به اصلاح طلبیون بودند با خنده و آنها که وابستگان به اصولگرایی بودند هم الله اکبر گویان!

فکر کنم کلاس رو به فنای الهی سپردم همی.

اوستادیو، رشته اش از دوره کارشناسی تا دکترا علوم سیاسی بوده و با حشر و نشر با اساتید درجه اول اندیشه سیاسی در مملکت ـ همان ها که این روزها، به بهانه اخراج و اوضاع نابسامان کشور، در کشورهای دیگر حضور دارند ـ این روزها مشغول تدریس در دانشگاه است.

نمی دانم چرا، ولی حس می کنم که اینها انتظار دارند که وقتی بحث هایی این چنینی در کلاس راه می افتد به عنوان تنها عنصر مونث کلاس، حداقل با آنها همراهی کنم برای گرفتن حقوق حقه جمعیت اناث این مملکت!

اکی! می توانم بفهمم از بس که مشغول مبارزه وسط میدان شده اند، اصلا حواسشان نیست که در چرخاچرخ و گردش برق شمشیرهایشان، خودشان نیز تغییر جهت داده و وارد حیطه کاری دشمنان خود شده اند. اما نمی فهمم که چرا از دیگرانی(نسل هایی) که خارج از میدان مبارزه اند، انتظار حمایت دارند!

بابا جون! یخده سر شمشیرتو بگیر پایین. آروم باش. نفس بکش. ببین کجا وایسادی. حداقل به خاطر این چیزایی که هر روز داری قرقره می کنی تو فک و فوک ما، یخده به خودت شک کن بابا! یادت رفته اوستاد! من می اندیشم، پس هستم!

چته خب! یاد گرفته ای که یه نفس بری تا ته خط. چرا؟ مگه مسابقه است؟ کار تو مگه تفکر و خلق اندیشه نبود سسکش! تو که آخه دونده نیستی، یا عملیات چی! یه دقه ایستَ کن! یه جوری داری تند می ری که از اونها هم جلوتر زدی که! ایستَ کن بابا ایستَ کن!

هان ای اوستادیو! فقط اگه لحظه ای ایستَ می کردی، حداقل با چشم هات می تونستی ببینی که من خیلی وقتِ از شماها عبور کرده و گذشته ام بوخودا حالا این که شماها خبر ندارین، یا نمخاین با خبر بشین، تقصیر منِ آیا؟

شاعر الکی نگفته بود که:

در دلم دردی پنهان است، با دلم چه کردی؟

این جهان من زندان است، با دلم چه کردی؟

به شهر عاشقت راهی شو

در آبِ تُنگ من ماهی شو

مثال دلبری دیوانه

برای درد من آهی شو

ببین! شب است و دل، بیدار است

طبیب تو، خودش بیمار است!

کسی که خود، چراغ شب بود

چراغ محفلش، سیگار است!

من از بچگی می تونستم ببینم که مشکل این مملکت، اوستاداش بودن خودا شاهده

نخ به نخ دود شدیم هم من و هم سیگارم!

آن قدر تنها شده بود که ترجیح می داد تند تند به سیگارش پک زده و دردهایش را قورت بدهد. اما در حالی که دود دهانش را به سر و صورت این و آن تف می کرد با خیالی آسوده، از کنار عمقِ تنهایی اویی که حتی سیگار را هم نداشت، می گذشت!

از قضای روزگار بود یا از قضای الهی، سسکش ها اینجور آدم هایی بودند. حتی وقتی درد می کشیدند، در حال فرو کردن در این و آن بودند. اما، فقط، آنگاه خبر نداشتند که دیگری ای هم وجود دارد. چون آنها، ذاتا دیگران را نمی دیدند! آنها حتی اکسیژن های نامرِیی موجود در هوا را هم می خواستند. زیادی خواهان خودخواه!

من واسه اون یک ثانیه باید، چند سال دیگه منتظر باشم!

گاهی به این سیگاری هایی که از همه بریدند ولی با خیال راحت، به سیگارشون پک می زنند حسودیم می شه. حداقلش اینه که اونها توانایی برقراری ارتباط با سیگار و دود رو داشتند! یعنی همون مهارتی که آدم هایی که دودی نیستند، ندارند.

گاهی، هر حرکتی که می زنی، هر صدایی که از حلقت خارج می کنی، هر شکلکی که در میاری، موجب برقراری ارتباط نمی شه که نمی شه که نمی شه! و تو می مونی و دنیای تاریکی که همه جورِ اصرار داره بخزه به دورت.

دنیایِ غارنشینی و کشیدن شکل هایی روی دیوار تا شاید ردی از تو بماند برای آیندگانی که تو هرگز نخواهی دید! مسخره ترین کارِ خودایی

ولی وقتی اون آیندگان برات آنقدر غریبه نباشند چی؟ آیندگان ممکنِ بچه برادرت، یا خواهرت، یا رفیقت و مدیرت، همکارت ، دوستت و ...

چه جوری به اونهایی که می شناسیمشون باید فهموند که تو تنها موجود روی کره زمین نیستی!

همون هایی که با سبک زندگی شون میلیون ها نفر رو به فنای الهی می سپارند، بدون اینکه بفهمند!

همون هایی که فکر می کنند همه اینطوری اند، ما نباشیم عقب موندیم!

همون هایی که شاید تو اگه بیشتر بلد بودی، بهتر می تونستی دوزاریشون رو بندازی! ناکاربلدی ما هم، در بدبختی اونها موثره. حتی اگه نخواهیم قبول کنیم.

وقتی هر حرکت ما روی حرکت دیگری اثر داره و ...، زندگی کردن توی یه همچین جهانی ترسناکه!

له شدن، سقوط کردن و خاکستر نشینی آدم ها زیبا نیست، مهم نیست به چه بهانه ای. مهم اینه که قشنگ نیست!

مهم نیست که فقط آدم های معتاد رو می برند مرکز ترک اعتیاد! مهم اینه که حتی اگه اونها به واسطه آتش سوزی بمیرند، انسانند و نباید به واسطه یک اشتباه، زنده زنده بسوزند!

مهم نیست که تو اختلاس کنی، دکل نفتی رو برداری بزنی زیر بغلت و بری! مهم اینه که این کار باعث بدبختی میلیون ها انسان دیگه می شه که ...

مهم نیست که تو بی سوادی، نمی فهمی یا بی شعوری. مهم اینه که این بی سوادی، نفهمی و بی شعوری تو هزاران مشکل برای هزاران نفر به وجود میاره که ...

مهم نیست که تو آدم نیستی، مهم اینه که با یه حیوان هنوز هم فرق داری و ...

و ...

وسط بی توترین نقطه زندان بودم!

توی کلاس ۴ یا ۵ نفری دانشگاه ما، همه یه کاره مملکت هستند، الا من و اوستادیو! همه به مقامات بالا وصل اند. اوستادیو هم اگه وصل نیست، چون دستش بندِ و چهارچنگولی میزش رو چسبیده که ازش نگیرند. واسه همین ترجیح می ده توی هچ بحثی شرکت نکنه و با بگو بخند کلاسو برگزار کنه و بره، دقیقا عین کش تنبان نَنجون کروبی خودمون نه ببخشید عباسعلی خودمون که هی در می رفت. دقیقا همونجوری! تازه اینها هَمه با هَم در مورد توهم توطئه هم نظریه پردازی می کنند ها و تقریبا خموش کلاس در این تئوری پردازی ها، فقط منم. نه که کارشناسیم رو توی یه رشته دیگه خوندم، اصلا خبر ندارم اون تئوری چی هست!

توی این شرایط، تازگی ها فهمیدم که یکی از اوستادیوها، از همه اینها انقده مقامش گنده تره که از خامنه ای هم جلوتره توی یه چیزهایی. اینو من نمی گما. یکی از بچه های نظامی کلاس می گفت. مستر سه نقطه می فرمودند: « خود آقا الان بیاد اینجا، این مردتیکه دیوانه اون رو هم قبول نداره»

گفتم:« خوب مشکلش چیه این اوستادیو؟ چی میگه دقیق؟ با زنش درگیره؟ با دوست دخترش نمی سازه؟ چشه خب بچه؟»

می گفت: « لُپ کلامش اینه که همه تون بی سوادین و فقط من سواد دارم.»

گفتم:« خوب! این یه بخشش فرهنگیه. تقصیر اون نیست که. بچه زیر لگد پدر و مادرش بزرگ شده، بعد رفته با هزار زور و زحمت معلم شده. واسه همین اکثر معلم ها و اوستادیوهاش همین مدلی اند. مگه نمی بینین فیلماش راه به راه در می آد. فیلم های لت و کوب شاگرد به وسیله معلم ها. در کل چون فرصت اشتغال دولتی هم کمه و جمعیت هم زیاده، اینها دیگه خودشون رو به مرحله پاره پورگی می رسونند تا بتونند به اینجاها برسند. خیلی هاشون مجبورند از روی هزار تا جسد رفقاشون رد بشن و استخون اونها رو هم زیر پا له کنند و گوش هاشون پر از شلق شلوق شکستگی استخوان رفقاست! یا پاچه هزار تا پارتی رو خاروندند و زیر ناخن هاشون پوست مرده دیگری بالاخره هست تا به این مقام و جایگاه دست یافتندی. طبیعی است خودش اول با وجدانش درگیر بشه و اتفاقا بهترین فردی باشه که بفهمه لیاقت این جایگاه رو نداره، شاید واسه همین هی مجبوره اینو بلند بلند توی کلاس های مختلف به خودش یادآوری کنه که از همه بیشتر می فهمه! این جور آدمها، اصولا سعی می کنند با له کردن این و اون مسیر رو ادامه بدهند. چون راه دیگه ای رو هم ندارند و بلد هم نیستند. در ثانی چیزی هم برای ارایه به کلاس ندارند. چیزی نخونده بدبخت که، چیزی یاد نگرفته که، خب چی بگه! برای خالی نبودن عریضه، مجبوره که هر روز یک دانشجو رو لت و وکوب کنه تا از نعش اون برای خود نردبان ترقی بسازد. بالاخره هر نسلی هم همیشه از نسل بعدش جا می مونه و اینو اونا به مرور بیشتر از من و شوما می فهمند. چون مدام خودشون رو در جایگاهی قرا رمی دهند که طرف مقابلشون نسل مطلع تری نشسته. حالا شماها چرا مقاومت می کنید؟ چرا اصرار دارید که به او فهمتون رو ثابت کنید؟ آدم عاقل که جلوی یه گاو زخمیِ وحشت زده، پارچه قرمز نمی گیره که !»

در کل، چه اصلاح طلب چی حاضر در کلاس، چه اصولگرا نسب، چه وصل به مقامات بالا، چه وصل به مقامات پایین، هَمه با هَم به من پیشنهاد می دهند که اصلا با این اوستادیو، کلاسی برندار که حتما با تو درگیر می شه! حالا من توی ذهن های اینها چه جوری تعریف شده ام یا توی اون اوستادیو چی دیدند که اینطور برداشت کردند، خودا می دونه!

ولی در کل، من که لَه لَه اینو می زنم که یه واحدی با این اوستادیوی قدرتمند بردارم تا واقعنی خودم تستش کنم و ببینم با کدوم قدرت جادوییش همه رو زده این طور تیر وتپر کرده. به نظرم آدم جالبی باید باشه!

کسی که میون این همه فرصت طلبِ وصل خرزوخان های بالا، به تنهایی وایساده و همه رو به پشمشم حساب نمکنه، احتمالا یا از این دُل و دیوانه ها، دیوانه تره یا اینکه خعلللللللییییی عاقله و اتفاقا اصلِ خودِ جنسه بوخودا

شب گرفته تمامِ دلم را کجایی!

تقریبا یکی دو روز قبل از کلاس، تماس می گیرد و نظرم را درباره فلان عنوان درسی می پرسد. من هم ساده ساده کتاب هایی را که خوانده ام و مقایسه هایی که میان منابع مختلف داشته و... در نهایت نظرم را به او می گویم تا او هم طبق معمول همه هم وطن های ِ بچه زرنگ، به عنوان نظرات خودش در کلاس به گوش اوستادیو برساند، تا شاید به عنوان رییس فلان انجمنی که فقط عنوانش سه خط است و رییسش البته از قضای روزگار اوستادیوی دانشگاه ماست، فعال تر و فهمیده تر به چشم آید و استادیو هم از انتخاب چنین رییسی برای انجمنش دل خوش و شادمان به زندگی نکبت بار خویش ادامه دهد.

من خر نیستم. فقط شبیه به اون پزشکی رفتار می کنم که با اینکه از مضرات سیگار و بلاهایی که به سر بدن آدم می آره، کاملا آگاهه، ولی از بس که به آدم های احمق اطرافش، ضررهای سیگار رو گوشزد می کنه ولی، هیشکی به حرفش گوش نمی کنه، نهایتا به این نتیجه می رسه که خودش هم سیگار بکشه تا حداقل خودش زودتر از این وضعیت خلاص بشه. این هم یه راهکاره دیگه. بالاخره، شیر هم که باشی جلوی گله ای از گاو ها حتما کم خواهی آورد.

چه کنم! بیش از این کار دگر یاد نداد اوستادم و از این رو، برای این مردمانِ بیچاره یِ برده مسلک خود زرنگ فرض کن، کار دیگری از دستم بر نمی آید!

مردمانی که عاشق اوستاد شدن هستند، اما مطالعه را دوست ندارند، عاشق مباحث سیاسی هستند ولی وقتی ندارند برای مطالعه دروس دانشگاهی سیاست. عاشق حرفه ای شدن هستند، اما حوصله این را ندارند که یاد بگیرند! چه مردمان عجیب و غریبی بودند این همقطاران روزگار ما!

رهبر معظم اگر درِ اینها نمالد، من خودم باید تک تک در هر کدامشان بمالم که خودایی بیش از این لیاقتشان نیست بچه زرنگ های ِ بی بته قابلمه گشاد!

واقعیت این بود که توی این هوای آلوده، واقعنی آدم پرورش نمی یافت.

ولی خودمونیما، خوبه پزشکِ زنان نشدم، وگرنه حتما خودم آتش به اختیار، اقدام عملی کرده و بعضی از زن هایی رو که برای مادر شدن به من مراجعه می کردند، حتما مقطوع النسل می کردم تا شاید نسل این مردمانِ حقیر را از ریشه بکنم! خعلللللییییی از اینها مشکل نداشتن یه مادر درست و حسابی رو دارند. بوخودا

سحر ندارد این شب تار

با اسنپ ماشین گرفتم. راننده جوانک متولد ۶۴ بود. خمار بود یا خواب آلود، دقیقا نفهمیدم. اما هر چه بود برای رانندگی کردن احوالش مساعد نبود. یک خوشبوکننده دهان با طعم اکالیپتوس بهش دادم و تا خود مقصد هم رسما مغزش رو با مسایل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و سینمایی و ... خوردم تا سالم به مقصد برسم!

گیر کردیم به مولا توی این مملکت! حالا برادران یگان ویژه جمبوری اسلامی هم نخوان ما رو بکشند به خاطر گیس های سفیدمون، این دَل و دیوانه ها حتما می کشند!

ولی سسکش های محترقه! وقتی تو خود آتش به اختیار با زندگی خود و دیگران این چنین قمار می کنی، چرا نباید رهبر معظم درت بمالد! نه خودایی

هیچ بهانه ای باعث نمی شود که خودت و دیگری را به چنین خطری بیاندازی ابله!

خودا شاهده وقتی رسیدم مقصد می خواستم با لگد بزنم توی دهنش، بس که مجبور شدم باهاش رسما لاس بزنم!

بعد شوما خانم محترقه! میری از این بی بته، اسب سوار سفید پوش می سازی و تا مقام عظمای پدری هم بالا می بریش آیا! یعنی خاچ تو سر الاغت کنند با اون دامنت که قراره ازش مردها به معراج برسند. اینو با این همه بی مسولیتی تا توالت هم نباید همراهی کرد خره! تازه ازش مهریه اسلامی هم می خوای!

طبیب ِتو، خودش بیمار است!

اوستادیو، با پر رویی تمام اومده توی چشمای دانشجوهاـ که همشون مثلا آقا هستند به غیر از من ـ زل زده و می گه: «ما توی بحث اندیشه سیاسی هیچی نداریم» همش مال غربی هاست!

دلم می خواست پاشم با لگد بزنم توی دهنش که مردتیکه پس چرا تو در این جنایتِ اندیشه ای اقتصادی با اینها شریک شدی؟ وقتی می دانی که تولید اندیشه ای در این مملکت رخ نمی دهد، چرا اجازه می دهی که این روسای ریش دار شکم گنده ات، ملت رو انقده قشنگ به بهانه آموزش در این رشته بتیغند؟ آن هم به بهانه حضور همچون تویی! تو بری بتمرگی توی خونت، شاید دیگه هیچ کسی برای این رشته های الکی ثبت نام نکند؟ یا نهایتا با «حدادیان» های ناگهان اوستاد شده رو در رو شده و نهایتا مجبور شود که خود، داد خویش بستاند از او! اصلا تو اینجا اومدی که چه غلطی پس بکنی؟ اگر قرار نیست اندیشه ای، تفکری، علمی تولید بشه پس چرا نمی ری بتمرگی توی خونت شومبول به دست تاخیری ترسو!

ملت هم همچونان، توی خیابون ها، در حال فحش دادن به اون بالایی اند و لباس و دستار از سر و کله یکدیگر می ستانند! غافل از اینکه میدان مبارزه واقعی اینجا بود و دانشگاه، آخرین سنگر واقعی!

ملت از اینجاها خوردند. وقتی اوستادیو ها انقده راحت و عافیت طلب شده و وا داده و همچونان می دهند. سسکش ها! قدرت به عهده گرفتن مسولیت اجتماعی ات را نداری، خود را با زن نشسته کن که تکلیف ملت مشخص شود. حتما باید با زن و بچه های ملت همنشین بشی ذلیل مرده شومبول به دست جنتی صفت! نه واقعنی

یارو یه فصل از یک کتاب رو به عنوان بخشی از جزوه و منبع درسی در کلاس ارایه کرده و وقتی ازش از نویسنده و نام کتاب می پرسی، نهایتا در دو کلمه «نقد سنت و مدرنیته» یه جوابی رو هوا می پرونه تا تو در میان نویسنده های کتاب سازی که در این حوزه درختهای زیادی رو سر بریدند تا کتابشان را بسازند، بیشتر سرگردون بشی!

کدوم پادشاهی بود که این آدم های عافیت طلب رو از ته بریده و اخته می کرد؟ به شدت به اونها نیازمندیم در این دانشگاه. خودا شاهده

این چیزها در شرایطی اتفاق می افته که دست شویی های زنانه این دانشگاه هم قفلاش همیشه خودا خرابه و چون مجبوری همیشه خودشی نگه داری تا به خونه برسی، ناخودآگاه و به صورت کاملا طبیعی، همیشه یه جورایی آتش به اختیار، آماده به خدمت هستی واسه خالی کردن و پاشیدن روی سر و صورت اوستادیوهای محترم محترقه دانشگاه های دوکتر ولایتو!

تازه وضعیت وقتی بحرانی تر می شود که وارد طبقه اول می شوی. از بوی گند دستشویی این مکان فرهنگی، می توانی حضور دستشویی ها را حدس بزنی. همان دستشویی هایی که ظاهرا در ته راهبرو طبقه سوم پشت یک پارتیشن بد رنگ کهنه ساخته شده و همیشه خودا، سرشار از زنانی است که در چنین وضعیتی، همچونان راهکار انتخابی شان این بوده که خود را پشت انواع و اقسام لوازم آرایشی پنهان کرده تا مبادا که در نزد اوستادیوها، از این زشت تر دیده شوند! سسکش های بچه پس انداز!

گاهی، ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها!

طرف توی سرویس دانشگاه انقده با راننده لاس زد، زد و زد و بلند بلند خندید و خندید و خندید که دیگه نزدیک بود این من بی تفاوت شده به همه چیز و همه کس، پاشم کفشمو بکونم توی حلقش!

زنیکه، صداش تا ته اتوبوس می اومد و منی که این آلات سرزمین کفار کثافت رو توی گوشم تا ته چپونده بودم و صداشم تا ته زیاد کرده بودم هم، از مزاحمت صدای عنکر الاصواتش در امان نبودم. چه برسه به اون پسرهای بچه مذهبی دانشگاه با اونهمه ریش و پشم و ابروهای در هم کشیده منتظری که کافی بود یکی تکبیر بگه، خودشی بندازه زیر تانک!

ولی در کل، واقعنی چرا باید بعضیا درس بخونند؟ چرا ما اصرار داریم که از همه دانشمند هسته ای بسازیم؟ چرا فکر می کنیم که «هَمه با هَم» باید به دانشگاه برویم؟ آخه چرا مدیران و مسولان ما انقده مغز پنجی به جهان هستی نیگاه می کنند!

بابا بزارین اینا بروند همون جاهایی که باید. یعنی بالای میز رستورانی، کافه ای، زیر میز آریایی اربابی، پشت سر ِ حج آقای با صفایِ ساده زیستی، اصلا چمدونم یه جایی که مشغول به ارایه خدمات دهی خاص شون باشند. والا بوخودا

اون جوری شاید مردان امتتون هم اینجوری امکان تشخیصشون رو از دست ندهند که پشت میز ریاست با لباس کامل اسلامی، طرف رو مجبور کنند که بکشه پایین و ...! الان ما که خانمیم هم امکان تشخیص سره از ناسره برامون نمونده توی این سری دوزی خونه. والا بوخودا همه عین هم عن!

ما که بخیل نیستیم. بالاخره دنیا به رقاص، آرایشگر و ماساژور، هنرمند بازیگر و پزشک، مهندس، معلم و ... همانقدر احتیاج دارد که به یک سرویس دهنده خاص! چه اکشالی داره خب. نمشه که همه متفکر فیلسوف باشند.

توی یه همچین شرایط اقتصادی، میلیون ها تومان پول بده، کله سحر از خواب و خوراکت بزن، برو توی یه ده کوره ای که حتی یک اتوبوس مستقیم هم از تهران به اونجا وجود نداره، درس بخون .... واقعا باید دیوانه فیلسوف مسلک بود که به دونبال علم تا اونجاها رفت. خب! بعضی ها نیستند دیگه. به همین راحتی.

ولی خودایی لاس زدن با راننده، نه تنها گناهِ بلکه خطرناک هم هست. خودت به جهندم ملت رو به کشتن می دی خانم محترقه!

این روزها هم که به واسطه برداشتن روسری، یه شبه همه شدند مبارز سیاسی! آدم دیگه جرات نداره باهاشون وارد بحث بشه، چه برسه به متنبه کردن! چون همون آدم هایی که در به در دنبال یک مهریه بده ِ کت و کلفت می گردند به زورِ عنقلاب زنانه بعضی از خارج نشین های بی سوات، شدند رهبر جنبش زنانه! حالا بیا درستش کن.

پیوست به :

ـ یامین پورها و مصمه های یه شبه مسیح شده ای که به واسطه یک تفاهم نامه نانوشته، همچونان اصرار دارند تمام زنان فیلسوف مسلک این مملکت را خودفروش جلوه بدهند.

اصرار به کره کشی متخصصین زنان و زایمان، دیکتاتوری نیست آیا!

تقریبا یک هفته ای دست به تلفن و شماره گرفتن مطب دکتر زنان و زایمان بودم که برای هزارمین بار که شماره را گرفتم، بالاخره یک نره خری از اون پشت گوشی رو برداشت و چنین گفت:«خانم دکتر برای مدت سه ماه رفتند سفر و مطب تعطیل است.»

نمدونم چرا ییهو تصویر اون زنان شکم برآمده یِ اعصاب خَرد کن توی ذهنم پیچید. زنانی که از ابتدای دوران حاملگی شان به مطب این خانم دکتر مراجعه کرده اند تا مثلا حاملگی امن تری را سپری کنند! بعد خانم دکتر ییهویی جا خالی داده و می رود سفر و اون بار به اون بزرگی رو با این زنهای همه چی دان، هچ دان تنها می گذارد.

حالا فکر کن این وسط مسطا، به خاطر فشار اقتصادی سر سیسمونی ای که قالیباف ها به دخترانشون می دهند و اونها ازش بی بهره اند، یا مامانت چی گفت و مامانش چی گفت، به حمل کننده اون بار سنگین، فشار عصبی وارد شده و اون فشار به بچه منتقل شده، اون هم خسته بشه و بخواد زودتر بپره توی این دونیای دنی که از شر اون دونیای عنی شاید راحت بشه. حالا کو خانم دکترش؟ تشریف بردند خارج با پول ویزیت های نقدی که این زنان مجبورمند بپردازند تا خانوم دکتر مالیات کمتری بدهد و این وسط هم هر چقدر این حمل کننده های بار روسری هاشون رو توی خیابون ها در بیارند و نعره بزنند و چشم و چالشون هم در بیاد، اومده دیگه! مگر نقشی جز زاییدن و نعره زدن برای اونها در این جهان هستی تعریف شده بود آیا؟

حالا اون بچه چون خودش مختار بوده و انتخاب کرده که پاشو توی این دونیای عنی بزاره که ننش توی قوانین حقوقیش یک آدم کامل حساب نمشه، تکلیفش مشخصه، به جهندم که بمیره! ولی این زن بدبختی که بالاخره نصفش یه آدم به حساب اومده، توی این شرایط خیلی حس بدی رو تجربه خواهد کرد که همون حس، حتما در آینده نه چندان دور چون پتکی بر سر و صورت شوور کوبیده خواهد شد و من و شوما حتما هر روز این فرشته های آسمانی دراکولا شده رو وسط خیابون می بینیم که چه جوری بابا و بچه رو باهم به هشت قسمت مساوی تقسیم می کنند.

البته هستند دوکترهایی که توی شرایط این چنینی، لطف کرده و به بیمارانشان پیش از رفتن اطلاع می دهند و لابد اگر به ما اطلاعی داده نشده بود، به خاطر این بود که خانوم دوکتر هر چقدر زور زده و تلاش کرده بود که از شکم ما هم یک بچه بکشد بیرون و به قول خودش، در زشت کردن یک خانم خوش هیکل سهیم باشد، موفق نشده بود.

می فهمم که باید جمعیت رو به ۱۵۰ میلیون نفر کشاند، ولی نمی فهمم که چرا انقده این دوکترها ذوق مرگ شده و انقده جدی گرفته اند این مورد رو! البته کره کشی از شکم زنان این روزها، بدجوری لقمه های خوبی برای متخصصین زنان و زایمان جور کرده تا جایی که تقریبا در مطب هر دکتر متخصص زنانی که پا بگذاری، نخستین سوالش این است: «بچه نمی خواهی؟ چرا؟»

بالاخره هزینه زایمان، مدل زاییدن که قراره طبیعی نباشه، چون سزارین برای دختران امروزی با این همه فشار اقتصادی، اجتماعی، ضررش کمتر و راحت تره، تازه شیک تر هم هست و مادر امکان این رو داره که از توی تلویزیون بالای کله دوکتر، ببینه که چه جوری اون بچه دونیای عنی رو ترک کرده و به دونیای دنی پا می نهد. تازه به محض ورود بچه، عین وقتی که ایبراهوم ما وارد کنفرانس های خبری می شد، عکاس و فیلمبردار هم که هست.

بالاخره اون بیمارستان ـ هتل های خصوصی که فلانی که دوست پسر اسبق دوست دختر فعلی خانوم دکتر بودند، باید پر بشه تا به بهانه پر شدگی و کمبود هم که شده، بهانه ای برای ارایه تسهیلات و خدمات بهداشتی و پزشکی برای هموطنان غیور همیشه در صحنه، پولای ملی هم از بانک های رفقا قاپیده شده و یک جورایی به خدمات تبدیل بشه تا هم از مزد و اجر و ثواب الهی در جهان دیگر هم بی بهره نمونه و هم یه جورایی مشارکت های اقتصادی هم صورت بگیرد تا توسعه پایدار در اقتصاد هم رخ بده دیگه!

اصلا هم مهم نیست که در کل تا بوده، ساختن مدرسه، بیمارستان و خیریه جای خوبی بوده واسه پولشویی نه ببخشید خرج کردن و توی چش و چال کردن بودجه های ملی و اینا!

من اگه جای اون خانوم دوکترا بودم، حتی مردان را هم مجبور به زاییدن می کردم. والا بوخودا بالاخره، هر چه زائو بیشتر، امکان سفر خارجی رفتن و کسب تجربه با رفقای دلبند سرمایه دار هم بیشتر! والا بوخودا با این دلار گران، واقعنی حتی دکترهایی که هر ثانیه در اتاقِ عملی در حال لولیدنند، هم تحت فشارند این روزها! بوخودا

آره بابا! سال هاست توی این مملکت یه پیر مردی، فقط داستان می گه ولی برای ِاجرایِ اون داستان، کسان دیگری آن چنان دست و پا گم کرده و برای اجرای اوامر، گوی رقابت از دست یکدیگر می قاپند که نگو! ماشالا کم هم نیستند سربازانِ گمنام شیک و پیکی که تمام قامت ایستاده و گوش به فرمانند برای اجرای اوامر، ولی الکی با کروات های گل گلی و لباس های اتو کشیده خود، ژست کارشناس منقدی رو می گیرند که ...

زن سیاستمداری که به تنهایی، سیاست را بکرد!

از متعلقاتِ شوهر که باشی، توانِ آزاد اندیشیدن را سالها پیش، از دست داده ای اما، فقط، آنگاه، هنوز خبر نداری بوخودا!

به صورت طبیعی، سال ها زندگی در زیر خایه های یک مرد و بهره مندی از سایه اش چه به عنوان پدر، شوور یا رییس، فرصت آزاد اندیشیدن و آزاد زیستن را از تو خواهد گرفت. میگی نه؟ از «آذر منصوری» بپرس!

تصور کنید مادری را که همسرش یعنی پدر بچه هایش، نسبت به رفتار با فرزندانش دچار خطایی شده و با زورگویی قصد دارد تفکر خود را به فرزندان القاع کرده و حرف خود را به کرسی بنشاند. طبیعتا پدر با مقاومت فرزندان مواجه شده و با آنها درگیر می شود. رفتار چنین مادری که میان فرزند و همسر گیر کرده است چه خواهد بود؟ آن هم مادری که خود یکی از متعلقاتِ همسر به شمار می رود و طبیعتا امکان این را ندارد که مقاومتی بیشتر از فرزندانش بکند. چرا که مقاومت بیشتر، مساوی است با به خطر افتادن کل زندگی اش!

شکی نمی ماند که مادرِ تابع شوهر یعنی همان مادری که بر اساس قانون، خود از متعلقات همسر است، حتما پشت پدر درآمده و از فرزندان خواهد خواست به احترام پدر، سکوت کرده و به امر اشتباه پدر گردن نهند.

طبیعی است. او طعم آزادی را هرگز نچشیده که بتواند درکی از آزادگی و آزاد بودن داشته باشد. پس، این زن، به عنوان یک مادر، نه تنها به فرزندان خود درس آزادگی را نمی تواند یاد بدهد، بلکه ناخواسته فرزندان خود را چون برده ای سر به زیر پرورانده و نهایتا، بزدلان سر به زیر ِحرف گوش کن یا در یک کلمه قربانیان آماده به قربانی را تحویل جامعه می دهد که از رهبر یک کشور بگیر تا بچه محل های محل زندگی اش، می توانند بر گُرده اش نشسته و به راحتی هین کنند!

البته برخی از روان شناسان معتقدند که ممکن است که این بچه های سر به زیر قربانی مسلک که زیر دست چنین مادرانی پرورش می یابند، خطرناک ترین متجاوزین و قاتل ترین قاتلین قرن هم بشوند ها! علم روان شناسی است دیگر، این روزها خواهی نخواهی، از مادرها هم بهتر می فهمد.

طبیعی است که اگر چنین زنی، وارد محیط اجتماعی شده و شاغل هم بشود، این تابعِ دیگری بودن را ادامه بدهد. چرا که این طور یاد گرفته است که تابع باشد.

حالا تصور کنید چنین زنی ـ حتما به واسطه پدر، همسر یا فک و فامیل ِ آنهاـ به عنوان نماینده وارد مجلس بشود. خواهی نخواهی به لوایحی رای خواهد داد که همکارانِ مردش بر او دیکته می کنند. او به واسطه همان تابعیت مطلق، یاد گرفته است که فقط به عنوان یک مُهر (که ابزاری بیش نیست) بر پای صفحات متفاوت کوبیده شود! یک ماشین امضاست که توانایی ذاتی اش این را ندارد که اراده دیگری داشته باشد.

در چنین فضایی، خیلی هم تعجب آور نیست که زنان چنین مجلسی به لایحه ای رای بدهند که مثلا برای حفظ بنیان خانوادا مرد برای گرفتن زن دوم، مجبور شود تا رضایت نامه از زن اول بگیرد.

این زن بهترین کسی است که می داند چرا چنین لوایحی در این مملکت ضمانت اجرایی نخواهند داشت. ولی خوب! حج آقایون مجلسی که او هم از قضایِ روزگار ـ و صد البته، با همت مردانی که او تابع آنهاست ـ نماینده آن شده، این را صلاح دیده اند، او هم که تابعی بیش نیست، امضا را کرده و می گذرد تا موقعیتِ بنیانِ خانوادگیِ کاری اش به خطر نیفتد.

این زن اگر کار به جایی کشیده شود که از طرف همسر، مجبور به قتل پسران و دخترانش هم بشود، با خیالی آسوده، این کار را خواهد کرد و ... چرا؟ چون حج آقا ازشون خواسته دیگه! در واقع، او با زن بی دست و پایی که همسر معتادش در برابر چشمان او سیگار را بر روی بدن فرزندش خاموش می کند، در اصل هچ فرقی ندارد. فقط نسبت به آن زن، چند سالی پشت میز مدرسه و دانشگاه نشسته و تحصیلاتش را تکمیل کرده و سر و ریختش به روز تر است. همین! چرا؟ چون اراده ای از خود ندارد. چرا؟ چون به لحاظ قانون، هر دو این زن ها یک انسان کامل به شمار نمی روند و در واقع فرقی ندارد که او تحصیلات داشته باشد یا نه!

لُپ کلام:

آذر منصوری یکی از مثلا کله گنده های اصلاح طلبی است که این روزها، به واسطه ترجیح مردانِ بی ...، انتخاب شده که به عنوان رییس قبیله اصلاحات چی های این مرز و بوم بر کرسی ریاست بنشیند، چون به نظر نمی رسد فضا فضای رقابتی بوده باشد و دیگران او را انتخاب و اراده کرده باشند. بلکه به او حکم کرده اند باش، او هم شد!

منصوری، مطلبی را با عنوان «برخورد دوگانه با مظلوم» در روزنامه اعتمادشان منتشر کرده و به نوعی از مردمی دفاع می کند که دیگر نمی خواهند پشت مردم فلسطین دربیایند و در همان مطلب، علت بی تفاوتی مردم را رفتارهای دو گانه حکمرانانی دانسته و چنین می گوید:« نمي‌شود از يك سو كشتار مظلومان و مسلمانان را در نقطه يا نقاطي از جهان محكوم كرد و در همراهي با آنها از توان لجستيك كشور هم مايه گذاشت.. اما وقتي مسلمانان در نقطه‌اي ديگر توسط حكومت دوست كشته مي‌شوند، سكوت كرد؟ نمي‌شود تجاوز و اشغالگري را در فلسطين محكوم كرد، اما هجوم ارتش روسيه به اوكراين را در راستاي بهبود اوضاع منطقه قلمداد كرد و بسياري از چراهاي ديگر. آنچه باعث عدم همدلي جامعه ايران با مردم فلسطين مي‌شود، مجموعه‌اي از استانداردهاي دوگانه و تناقض‌هاست كه در چنين مواقعي به رخ كشيده مي‌شود. چيزي به نام ظلم خوب و ظلم بد، متجاوز و اشغالگر خوب و متجاوز و اشغالگر بد وجود ندارد.»

یعنی به نوعی ایشان به عنوان یک زن فعال مستقل رییس ـ و به واسطه فیلمی که پیش از ریاستش پخش شد و به نوعی تاکید می کرد که علاوه بر استقلال و فعالیت اجتماعیش ، او مادری است که با ور رفتن فرزندانش با سگ ها هم مشکلی ندارد ـ اعلام می کند که مردم حق دارند نسبت به قتل عام ملت های دیگر سکوت کنند. چرا؟ چون که حاکمانشان از روی بی عقلی، ندانم کاری و بلد نبودن رمز و راز مدیریت یک کشور، رفتارهای دوگانه از خود نشان داده و مردم را دچار تناقض کرده اند و ...! یعنی به صورت کاملا طبیعی، ایشان به عنوان یک زن رییس شده مادر صفت، تاکید می کنند که اگر پدر خانوادا یه غلطی کرد، بچه هم حق داره غلط بزرگ تری رو هم بکنه!

شرمگینم از این تفکر! از این همه تابع بودن! از این همه حقارتِ مادرانه!

در قرن ۲۱، از هر کودک ۵ ساله ای هم که بپرسی جنگ چیست؟ برای حفظ ظاهر هم که شده باشد، حتما خواهد گفت که چیزِ خوبی نیست، چرا که قربانیانش، سیاستمداران نیستند، بلکه کودکان، زنان و مردانی خواهند بود که شاید هیچ نقشی ـ جز بی خبری ـ در وقوع آن نداشته اند و ...

در چنین شرایطی، این زن سیاست پیشه یِ دکترای تاریخ گرفته یِ تابعِ شوهر بوده یِ تابعِ رییس ِ اصلاح کننده یِ ما، بی خبرتر از آن است که بداند: سال هاست که اندیشمندان و فیلسوفان سرزمین کفار و حتی مسلمان، به این نتیجه رسیده اند که تنها تفاوت میان انسان و حیوان، اراده و اختیار اوست و نه فکر و اندیشه اش!

که به واسطه همین اراده و اختیار است که انسان این توانایی را دارد که به صورتِ حتی فردی، انتخاب و اراده کند تا به واسطه این انتخاب و اراده حتی فردی، تاکید می کنم حتی فردی، انسان ها را به سویی پیش برده که به حقوق آزاد، بیانِ آزاد، باور و مذهب آزاد و هزار کوفت و زهرمار دیگری که نهایتا زندگی آزاد را برای انسان ها به ارمغان خواهد آورد، حرکت کنند تا حتی پس از همه گندها و نزاع هایی که به واسطه سیاستمداران کثافت ِ تابع، بر جهان هستی زده شده، هنوز که هنوزِ در قرن بیست و یکم، انسانیت ِ انسان زیر سوال نرفته باشد تا، بشر وقتی در آینه جهان هستی نگاه می کند ـ با تمام آن گندهایی که به واسطه نادانی و خودخواهی سیاستمداران بر جهان هستی زده می شود ها ـ هنوز هم توانایی آن را دارد که سر خود را بالا گرفته و تفاوتی را که میان او و دیگر حیوانات وجود دارد، ببیند.

گویی این زن ـ آذر منصوری ـ که خود تابعی بیش نیست، با این نوشته اش می خواهد به گوش مردم برساند که روسایش، چنین اراده کرده اند که باز هم صدای آنها را نشنیده گرفته، می گیرند و خواهند گرفت. چرا؟ چون در شرایطی که مردم این روزها، به واسطه کارنابلدی ها و خودخواهی افرادی همچون پدر، شوهر و یا روسا و حتی خود او که سالها در این مملکت، فعال و مدیر و مسول بوده اند، با فلاکت های بسیار مواجه شده اند، اما همچنان به واسطه داشتن اراده و اختیار، ناامید نشده و با حضور در خیابان ها، اراده کردند که انتخاب کنند که بگویند :« اصلاح طلب، اصولگرا دیگه تموم ماجرا» ، اما او و روسایش به نشنیدن این صداها اصرار داشته و دارند. از این رو، تا اتفاقی در این جهان هستی می افتد، همچنان اصرار دارند که بلندگو به دست به صحنه آمده و از این مردم برای خود «نردبانی برای ظهور » ساخته و پشت آنها، به گند زدن ها و القاع تفکرات پوسیده و قدیمی خود ادامه دهند. به راستی این امر چه چیزی را به اثبات می رساند، جز اینکه آنها، همچنان بر این اراده خود استوارند که انتخاب و اختیار مردم را در حد اراده و اختیار خویش بگنجانند! و به جایِ اینکه تابعِ اراده و انتخاب جمع باشند، بر تابعیت از روسایِ خویش اصرار ورزیده، آن هم انقده تابلو با خشانت و خشونت!

چه بدبخت مردمانی بوده و هستیم و خواهیم شد که این انسان های وابسته و تابع ِ شوهر را وارد مجلس می کنیم. الکی نیست که مردانشان، در مجلس برای این زنان زنبیل گذاشته و آنها را با این تفکرات به زور به مجلس می چپانند.

صندلی های مجلس باید با حضور چنین توابعی پر شود تا مبادا زنان آزاد اندیش دیگری، فرصت نشستن بر آن کرسی ها را بیابند. چرا که هیچ زن آزاد اندیشی، نمی تواند این قدر راحت خود را توجیه کند که حالا که ما عرضه نداشتیم که حکمرانان خوبی را انتخاب کنیم، به درک! بگذار تمام جهان هستی به خاک و خون کشیده شود! چرا؟

چون که فقط وجود هزاران مادر سرپرست خانواری که حتی وقتی سرپرست خانواده بلایی سرش می آید، یا رفیق نیمه راه می شود، اما مادر تنها به خاطر بچه هایش، مجبور می شود که به تنهایی و به صورت فردی اراده کرده و انتخاب کند که ادامه بدهد، خود به تنهایی این فرضیه را به اثبات می رساند که زنان در ذات خود با مردان تفاوت هایی دارند بوخودا ولو اینکه، نمایندگان هم جنسشان سالها، به خاطر همنشینی با مردان سیاستمدار، زنانگی خود را فراموش کرده و به قولی سبیل هم در آورده باشند!

در چنین شرایطی از این زنان سیاسی فعال در عرصه اجتماع، باید این سوال را پرسید که آیا فکر می کنید که شما بتوانید انتخابِ دخترکانی باشید که این روزها، حاضر نیستند مثل شما و مادرانشان، نیمی از یک مرد به حساب آیند؟

پر کردن کرسی های مجلس با حضور چنین زنانِ تابعی، خود فرصتی است برای مصوب کردن طرح های مردانه. طرح های ناپخته ای که گاهی به جای حل مشکل و مسایل مردم، خود به ناهنجاری هایی مبدل می شوند که هزار تا وکیل، روان شناس و مشاور خانواده هم نمی توانند برای از بین بردنش کاری کنند.

کم نیستند زنانی که تنها به واسطه حضور این زنان تابع شوهر در مجلس، نمی توانند از دست شوهران معتاد هوس باز آویزان خود رها شوند. بوخودا

سرگردانی زنان در جوامع امروزی، چیزی نیست که بتوان به راحتی نادیده اش گرفت، چرا که زنان نیمی از جمعیت یک کشور را تشکیل می دهند و چه بخواهیم چه نخواهیم، علاوه بر نقش های اجتماعی، نقش مادری ـ یعنی نقش به وجود آوردن یک نفر دیگر و افزودن بر شمار جمعیت که به هر حال، در دنیای آماری امروزی، خودش یکی از شاخصه های کشورداری است ـ هنوز بر عهده زنان است، حتی اگر علم هم، آن چنان رشد کند که زنان دیگری را برای مغازله خلق کند!

باید بپذیریم که زنانی که این روزها، ولو به غلط، دادخواهی شان را در کف خیابان ها می جویند، شاید سرنوشت شان فقط در دست حکمرانیِ حاکمانِ مستبد و ظالمی نباشد، بلکه بخشی از این سرگردانی، به واسطه دیدگاه غلط و اندیشه های نادرستی بوده که به وسیله برخی از هم نوعان شان در این سالها، به عنوان قانون در مجلس مطرح و به تصویب رسانده شده است.

بیهوده نیست که از چنین زنانی انتظار نمی رود که حقوق کودک، حقوق حیوانات و ... را در مجلس به رسمیت بشناسند! یکی باید به خود این زنها، یادآوری کند که بابا! تو قبل از آنها حق داری که به اندازه یک انسان به شمار بیایی. اونم یه آدم کامل، نه نصفه خره! چرا؟ چون تنها در آن صورت است که وقتی می خواهند لوایحی را امضا کنند که خودشان را نصف مردشان به شمار می آورد، می توانند به حج آقایشان یا رییس شان یاد آوری کنند که عقشم! همه که مثل تو مرد نمیشن عجیجم! حالا یه وقتی اون وسط مسطا یه نره خری خودش رو به عنوان یک مرد جا بزنه، اون وقت اولین چیزی که میره زیر سوال، مردانگی مرد چهارشانه قد و بالا بلندِ خوش تیپی مثل توست! والا بوخودا

البته طبیعی است که منسوبان به اصلاح طلبی در کل نیامده اند که اصلاحاتی را به نفع مردم انجام دهند، اصولا اصلاحات چی ها، بر خلاف باور عموم، آمده اند که به نفع حکومت ها اصلاحاتی را انجام دهند، نه به نفع مردم. یعنی خودشان هم تابع اند، اما ژستِ بچه مستقل ها رو می گیرند!

این بی تفاوتی، زخم رو قلبمه/ هانا آرنت چرا باید یک زن می بود!

در عجبم از مردانِ یکتاپرستی که از پرستیدن فقط یک زن، انقدِ عاجزند! و همچنان به واسطه دوست دختران خود به همسرانِ اول شان خیانت کرده، اما پشت میزهای مدیریتی خود اصرار می ورزند که انتظار داشته باشند که دوست دخترانشان به آنان وفادار مانده تا مبادا، دامنِ پاک متعلقاتشان، ناپاک گردیده و به معراج رفتنشان را به خطر بیاندازد!

کوری ِ مطلق این مردان آن زمان حیرتم را چند برابر کرده و مرا به پاره و پوره کردن گریبان و دستارم رهنمون می سازد که زنان همسر نقش ِ چنین مردانی همچونان، دخترکانی را می زایند تا، حرف آن پدرانِ پیرِ تاخیریِ خیانت پیشه خویش را آویزه گوش کرده تا مبادا پسرکان برادر نقششان، بی غیرت بار آیند! گویی، این زنان هنوز از فروشِ شآن و مقام زنانگی شان، به عنوان یک کالای تبلیغاتی به وسیله همسرانِ پر مدعای ِ بی پولشان خبر ندارند!

و از قضا که به صورت طبیعی رخ خواهد داد، نخستین اقدام عملی این پسرکان برادر مسلک غیور غیرتمند، کشتن پدرانِ پیرِ یکتاپرستِ اما، خیانت ریشه ای است که احتمالا به دلیل ادارک اشتباهی، این دفعه دوست دختر پسرشون رو قاپ زدند نکبت های هول! بالاخره پیری روی قوه بینایی طرف هم اثر می زاره دیگه!

و احتمالا از اول تاریخ تا همین الان، هنوز هم برادران و خواهران گمنامِ مورخ پیشه اما، پرونده سنجاق کن، همچنان مشغول گردآوری و نوشتن انواع و اقسام پرونده هایی هستند که حاصلِ پیری و تاخیری و و هرزگی و آلزایمر گرفتن انسان است تا خیانتکاران و خباثت پیشه گان را به سزای اعمال خویش برسانند.

والا! این چه وضع اندیشه کردن و زندگی کردنِ سسکش های بشری حشر مسلک!

راستی تهمینه ننه سهراب، چقده زنِ عاقل پیشه یِ زیرکی بوده که اون موقع ها توی اون شرایطی که همه در تاریکی در یکدیگر می مالیدند، به سهراب و رستم یک نشونه می ده که بابا جان! توی اون شلوغ پلوغی ها حداقل درِ پدر خویش نمال! عه! مثلا شوماها پدر و پسرید آخه! اَه از آن روز به بعد، خدا در این سرزمین در افق ها محو گشته و هنوز هم کسی از آن سراغی ندارد!

حالا اون وقت چرا اون ذلیل مرده چُسان فسانی "گرترود" یعنی ننه هملت، از اولش انقده قشنگ و دقیق، روان پریشِ بی عرضه ای بوده که به راحتی وا می ده و با همکاری برادر شوورش، اول شوورشو می کشه، بعد پسرش رو درگیر می کنه که در نهایت زخمیش بکنه، بعد هم که خودِ سرسری مسلکِ هواس پرتش، تصادفی لیوان شراب زهرآگینی که شوورش می خواسته باهاش پسرش رو بکشه، کوفت می کنه و جان به جان آفرین تسلیم بکردندی!

احتمالا زنان، در آن دورانها نمی زاییدند، بلکه می ریدند اما خبر نداشتند. بالاخره تکنولوژی اون وقت ها اون قدِ مثل امروزها که رشد نکرده بود تا زنان به همراه مردان دیگر، خود بتوانند با چشم و گوش باز اندام و تشکیلات زنانه شان را بررسی کنند تا خودایی نکرده مردهای نامحرم در ضمن بررسی یه وقت با کله به معراج نروند ها!

به هر حال علم هنوز هم اونقده ها رشد نکرده که بتونه برای کوتاهی قامت برخی از دوزخ صفتان ِجنت نسبت داده شده، راه حلی پیدا کند.

راستی چرا باید کتاب ریشه های توتالیتاریسم از سوی یک زن برای نخستین بار مطرح بشه؟ یعنی می تونه ارتباطی با زن بودنش و غریزه مادری در زنان داشته باشه؟

حالا چرا این بزرگ مردان علمی روزگار ما انقده اصرار دارند جلال آل احمد رو به عنوان اندیشنمد بکونند توی پاچه های گَل و گشادِ علمی ما! کم سیمین از دستش کشیده بود آخه! آیا منظور این بزرگ مردان از جلال، جلال تنهاست یا جلال به همراه سیمینِ؟ هان؟

آیا هنوز دیوار و پرده ای در اندیشه های علمی اساتید دانشگاهی وجود ندارد که به صورت طبیعی ـ ولو در قرن 21 که انسان دیگه خردمند شده ـ در بررسی مواضع و اندیشه های یک اندیشمند ـ که احتمالا اکثرشون از عناصر ذکورند ـ اصرار دارند که مردان را از زنان جدا بررسی کنند؟ که در این میان، ناخواسته نقشی که مادر و همسران می توانند در شخصیت حقیقی و حقوقی مردان داشته باشند، خط خطی کنند! بالاخره پسر اکبر از اول پولدار بعد از انقلاب صاحب اراضی پسته شده رفسنجان هم که باشی، ولی داماد فلان سردار سپهبد درجه دار یا فلان پادشاه کاخ نشینی نباشی به مرور زمان کاخ نشینیت به فنای الهی سپرده خواهد شد، ولو اگه انقده قدرتمند و زرنگ هم باشی که دختران بقیه رو هم قایمکی به دست آورده باشی!

بالاخره، هیتلر هم که باشی از شکم یک زن بیرون آمده ای. والا بوخدا پس چرا هنوز پس از این همه سال که از ایجاد رشته تخصصی روان شناسی می گذرد، پژوهشگران خارجکی اصرار دارند زن و مردا را سوا کرده و بعد بررسی کنند تا این پژوهشگران داخلی، بهانه ای به دست آورده و خیلی قشنگ از روی اونها کپی پیست کرده و ادامه دهنده راه آنان باشند!

بعد از اون هزار تا انجیل پنجم دیگه از طرف ژان ژاک روسو، جان لاک و حتی خود فوکو هم که بنویسی به گردن بعضی ها بزاری که بابا فقط اول پیدا کردن مهم نیست، باید بتونی اول هم انتقال بدی. نتونی عقب می مونی. به همین سادگی!

حالا از فردا، یک واژه زنانه مثل اسلامی می چسبونند به ته همه چیز! اقتصاد اسلامی زنانه، اندیشه سیاسی اسلامی زنانه، اندیشه زنانه اسلامی، عقل و سیاست در اندیشه زنان، عقل و سیاست در زنان بدون مردان، بی عقلی مردان به علاوه عقل زنان توسعه سیاسی اسلامی زنانه، اقتصاد سیاسی اسلامی زنانه!

الان زار ممد گل هم که باشی توی این شرایط ورشکسته بانک های اقتصاد جهانی، آخرش مجبوری بری داماد یه مایه دار بشی تا نسل و نسب ات منقرض نشه. والا با این نونای این دونیای دنی!

پیوست به :

ـ دخترکان آرایش کرده آزاده یِ در بند .

ـ اوستادیوها، که سبیل به سبیل شومبول به دستانِ مرد مسلک اند.

ـ دانشجویان ِ پسر ِ از ته بریده شده یِ شومبول به دستی که به صورت طبیعی، به واسطه یک برش غلط حاصل خطای تفکرات پزشکی دوباره و دوباره نیت خواهند کرد و در نهایت حتی اوستادها را هم خواهند کرد!

ـ همه آنانی که انتظار دارند کتاب بخوانم که فقط خوانده باشم( نگارنده کتاب ها را می خواند تا در تاریکی ها فرو نکند)

ولی، چشماتو بستی روی هر چیزی که دیدی!

توی رادیوی یکی از این شبکه های وابسته به دوست و برادر ایبراهومونا یعنی رجب، پزشک ترکی داشت از زیادیِ تعداد جنازه ها و وضعیت بد بچه ها و نوجوان هایی می گفت که در غزه خانواده هاشون رو یک شبه از دست داده بودند. می گفت به واسطه زیاد بودن جسدها، توی بعضی از مناطق مجبورند که بدون نام و نشان خانواده ها رو دفن کنند و گاهی ممکنه که از یک خانواده فقط یک کودک چند ماهه باقی بمونه که بعدها اصلا نمی دونه که به کدوم خانواده تعلق داشته و یا نوجوان ده یازده ساله ای که از کل یک خانواده باقی مانده و ... (انقدر این بشر خردمند قرن بیست و یکمی، این صحنه ها رو تکرار کرده که دیگه عادی شده برامون)

حالا بماندکه تصاویری که در شبکه های تلویزیونی الجزیره یا سی ان ان پخش می شه پر از کودکان و نوجوان هاییه که از همین الان بحران هویت دوران نوجوانی و کودکی شون به صورت کاملا متفاوتی از هم شکل می گیره چرا که هنوز هم در رسانه های وابسته به انسان خردمند قرن 21، الجزیره تیتر می زنه : WAR ON GAZA و سی ان ان تیتر می زنه ISRAEL AT WAR

و «هچ اکشالی » هم نداره کهعمو رجب، همچنان توی فیلم های تبلیغاتیش(شوما بخون پروپاگاندا) که توی فرودگاه واسه ملت داخلی و خارجی پخش می کنه بعد از نشون دادن چند تا خانوم جیگر و هلو مسلک با پر و پاچه های لخت و شورت قرمز ، یه چند تا عکس هم از پدری که جنازه کفن پیچ شده بچش توی بغلشه یا تانک های اسراییل که تا وسطای منطقه مسکونی اومدند نشون میده! تا شاید اینجوری بهتر بتونه به همگان ثابت کنه که سیاست باید از دین جدا باشد «لکن» حتی اگر قرار است دین، دین مبین اسلام باشد.

و صد البته این طبیعیه که ملت ما به خاطر متفاوت بودن مفهوم جنازه دچار روگردانی از ملت فلسطین شده باشند، چون بالاخره جنازه وسط جنگ ِمیان دو کشور می تونه به معنای مظلومی باشه که چون مورد ظلم واقع شده، اشک و ترحم جهانیان رو در میاره تا نهایتا، ترحم سازمان حقوق بشر و فعالانش در کمیته ها رو هم به ارمغان بیاره، ولی همون جنازه اگر به واسطه پلیس و برادران یگان ویژه وسط خیابون تولید بشه، می تونه در نهایت به معنای ایجاد ترس و وحشت رژیمِ غاصبِ دیکتاتوری تعریف بشه که نهایتا می تونه مردم رو توی خونه بیشتر نگه بداره و نسبت به همه چیز بی تفاوت تر کنه. بالاخره صنعت ایهام رو الکی در زبان و ادبیات فارسی ایجاد نکرده اند که!

ولی در کل، از بچگی از اون صحنه هایی که به زور بزرگ مردان تاریخ سینمامون توی فیلم ها به خوردمون می دادند که یه زن حامله وسط جنگ، ییهویی می زایید متنفر بودم. همش از سر لج، توی تهِ اعماقِ دلم می گفتم که:« بابا آخه الان چه وقت زاییدنه زنیکه!»

اون وقت ها نمی فهمیدم که چرا انقده از این صحنه های طبیعی زندگی بدم میاد، ولی الان دیگه برام کاملا واضح و روشن و مبرهن است که جنگ هم مثل بقیه چیزها، پدیده ای نیست که یک شبه رخ بدهد. واسه همین زنی که وسط جنگ بارداره، به نظرم یخده البته خعللللی بی خبر و بی خیاله و به نوعی در عالم دیگری سیر می کنه به غیر از این دونیای واقعی. والا بوخودا

تصور کنید این خانوم ـ و صد البته به همراه حج آقاشون ـ حتی یک سطر از اون خبرها رو که برخی از این قلم به مزدهای مزدور کثافت وابسته به ارگان های حکومتی که شب و روز خودشون رو پاره پوره می کنند رو نمخونه یا حتی یکی از صدها رویدادی که در اطرافش رخ می ده رو نمی بینه یا نمخواد ببینه یا در نهایت، عین مردها وقتی که نمی تونه بفهمه اون جریانو نهایتا دایورت می کنه به شخمای مبارچ! دقیقا مثل ژآن ژاک روسو که خودش به عنوان یک مرد اعتراف کرده بود که:« ناتوانی ام در فهم او، با انزجار از او برابری می کرد»! اینم احتمالا بعدها روان شناسان کشف کرده باشند که اونم اگه این حرفو زده یا در حال ذرت پراکنی بوده یا اینکه تحت تاثیر شوگر مامی جونش، یه چیزی پرونده نه ببخشید فرمودند!

و البته که زنان هم حق دارند که دایورت کنند به شخمای مبارچ، ولی به هر حال باید قبول کنیم که به لحاظ طبیعی اونها از داشتن این شُخم ها (شوما بخون دنبلان) محروم اند و اون کسی که قراره اون بار رو توی شکمش در اون وضعیت، حمل کنه و دردهای اون صحنه ها رو با تمام گوشت و پوست و استخوان حس کنه، حج خانومه است نه اون مرد بی خیال دایورت کننده! وقتی خود این زن به خاطر اینکه چی بپوشه چی نپوشه انقدِ گیجه که نمتونه بفهمه این موقعیت رو، گریبان کدوم مردی رو باید جِرید آیا؟

البته شاید هم بخونه، ولی به هر حال به قول کارشناسان به واسطه نداشتن سواد رسانه ای، اصلا نوفهمه که چی خونده. بالاخره همه که مهارت خوب خواندن و درک کردن را ندارند مثل ما عقلا

در نهایت این که این حج خانوم یا پرنسس خانوم، توی یک دنیای رویایی سیر می کنه که سفیدی لباسش یا به سفیدی لباس احرام شباهت خواهد داشت یا به سفیدی لباس عروس. به هر حال برای کارشناسان در قرن 21 دیگه کاملا واضح و مبرهن است که چگونگی تعبیر و تفسیر کردن رنگها خود یکی از مسایلی است که به فرهنگ های جوامع وابسته بوده، هست و خواهد بود! به هر حال، این زنانِ مادر شده در وسط جنگ، توی اون عوالم ِخیالینی طی می کنند که به نظر می رسه چندان با واقعیت های ضمخت دنیای امروز سازگار نبوده و نیست.

اینکه زنی به خود اجازه می دهد که حق این را داشته باشد که کودکی را تولید کرده و به جهان هستی بیاورد، آن هم در کشوری که صبحش با یک مشکل شروع می شود و شبش با هزار شکل دیگری از همان مشکل به پایان می رسد، نشان دهنده این است که چنین زنانی نه تنها به خودشان و پروسه بارداری و زایمانشان فکر نمی کنند، بلکه حتی به اون بچه و آینده ای که اون بچه می تونه داشته باشه هم اهمیتی نمی دهند. به همین راحتی!

و از آنجا که زنان همیشه نیمی از جمعیت به شمار می روند، شوما خودت درک کن نقش زنان در تربیت جوامع امروزی را بوخودا

آدمی که به واسطه داشتن پدر و مادر بی خیال نابالغِ ، کودکی و نوجوانی خودش را در دنیایی پر از وحشت و خشونت طی می کند، حتما با کودکان و نوجوانانی که پدر و مادران آگاه تری دارند متفاوت خواهد بود. چرا که به قول یکی از فیلم های آب دوغ خیاری ترک، DOĞDUĞUN EV KADERINDIR یعنی جایی که به دنیا می آیی، سرنوشت توست!

به هر حال، بی تفاوتی جوان ها به هر مساله ای بعضی وقتها ریشه در دورانی داره که نسل های قبلی با اشتباهات ادراکیشون درست کردند و احتمالا وقتی حسین بشیریه داشته تفاوت بین علم سیاست و جامعه شناسی سیاسی رو اینطوری تعریف می کرده که:« در جامعه شناسی سیاسی قدرتها رو از پایین به بالا و در علم سیاست بالعکس آن را بررسی می کنند»، یه جورایی می خواسته بگه که اگر برخی آنقدر خوشبخت اند که کودکی و نوجوانی شون در شادی و نشاط می گذره، شاید بخشیش به واسطه اراده و انتخاب پدران و مادران خردمندترشون بوده. فقط همین.

حالا پیچیدگی موضوع اینجاست که ژان ژاک روسو که قرارداد اجتماعی رو نوشته و معتقد بوده که تفاوت میان حیوان و انسان، تفکر و فکرش نیست بلکه به دلیل اراده و اختیار است ، در اواخر عمر در کتاب اعترافات خود می گه که خودش از دوست دخترش 5 تا بچه داشته که به دلیل نفرت از مادر و برادران دختر، ترجیح می ده همه بچه ها رو به یتیم خانه بسپرد.

فعالان سیاسی بزهکار یا بزهکاران سیاسی فعال، مساله این است!

دختری با زیر چشم سیاه و کبودشده، با موهای سشوار کشیده و صورت آرایش شده در برابر دوربین نشسته و به مخاطبانش خبر می دهد که جانش در داخل کشور در خطر بوده و برای همین مجبور شده از کشور خارج شود.

مغز آشفته و پریشانش که جملاتش را برای مخاطب نامفهوم می کند، به همراه آراستگی و زیبایی و کم سن و سالی ظاهری اش، به خوبی می تواند برخی از مخاطبان را قانع کند که او زنی است بیچاره و بی پناه! طبیعی است که برخی نیز اقناع نشده و از او آدرس آرایشگرش را بپرسند و برخی حتی پیش تر رفته و از او آدرسش در پاریس را پرسیده و ...

تقریبا هر روز، تصویرهایی این چنینی رو به عنوان زنان مبارز سیاسی به خوردمان می دهند. تا جایی که این روزها تقریبا دیگر باورمان شده که زن های تنهای بیچاره آن قدر عاجزند که حتی توی دهن پسر همسادای مزاحم هم نمتونند بزنند چه برسه که ...! زن است دیگر، بی سیاست است به قول محسن هاشمی شان.

نمدونم چرا ولی یاد روزنامه هموطن سلام افتادم. در صفحه حوادث روزنامه، خبری در مورد دختران فراری کار کرده بودند. آن روزها در بخش اجتماعی مشغول به کارورزی بودم. فریدون صدیقی سردبیر روزنامه، به تحریریه آمد. به من و برخی از دختران هم سن و سال اشاره کرد و گفت با من بیایید. صبح ها با او کلاس داشتم در مرکز مطالعات رسانه. عصرها هم در روزنامه ای که او سردبیرش بود یعنی هم وطن سلام کارورزی می کردم.

خلاصه، من و چند تن از دختران دیگر را برد در راهرو، گفت پشت به دوربین بنشینید تا چهره هایتان معلوم نشود. من را با آن ژاکت سورمه ای رنگ کوتاهم، به خاطر بلند تر بودن از بقیه به عنوان آخرین فرد نشاند روی پله های راهرو. بعد هم به عکاس روزنامه گفت:« پشت اینها بایست و از اینجا عکس بگیر!» و تاکید می کرد:«یه جوری بگیر که شبیه پله های دادگاه یا پله های بازپروری بشه.»

اتفاقا ساختمان روزنامه هم یک ساختمان درب و داغانی بود که بیشتر شبیه مرکز بازپروری بود تا یک رسانه آزاد

عکس گرفته شد و فردایش در صفحه اول کار شد. از آن روز وقتی به عکس نگاه می کردم دقیقا به این فکر می کردم چقدر فاصله یک دختر بزهکار شدن با یک خبرنگار موفق بودن در این مملکت کم است.

در این مملکت فعال سیاسی که هچ، همین که نگذارم آن عکس صفحه اول روزنامه به عنوان یک امر واقعی به خورد ملت داده شود، خودش هم کلی کار است والا بوخودا

گرانی سکه و سنگینی مهریه زنان و مبارزات پی در پی در سنگرهای متفاوت اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی، به صورت کاملا طبیعی خود مسبب این شده بود که مردان قبیله «از ته بریده شده»، به حضور زنان بی دامن (شوما بخون فاحشه ها) گرایش بیشتری داشته باشند تا زنان پاک دامن خود و بدین سان ضرب المثل مفت باشه، کوفت باشه هم ایجاد بشدندی بوخودا