چیدی گلم را از باغی که داشت، آلوده عشق می شد!

امروز تیتر یک روزنامه هم میهن این بود: « سهم اصلاح طلبان در پیروزی پزشکیان». جالب اینکه «سهم اصلاح طلبان» را با فونت بزرگ و قرمز رنگ نوشته بود و در زیر آن هم، «در پیروزی پزشکیان» را با همان فونت ولی به رنگ مشکی نوشته بود و در زیر این تیتر هم، عکسی از خانم فرزانه صادق در مجلس هنگام دفاع از خود منتشر کرده بود. عکسی که کنارش با رنگ سیاه و بزرگ نوشته شده بود«خانم وزیر»! نهایتا اینکه آن تیتر و این عکس در توازن معناداری به نوعی این را به مخاطب القاء می کرد که :« سهم اصلاح طلبان در پیروزی پزشکیان، این خانم وزیر بود!»

صاحاب این روزنامه غلامحسین کرباسچی است. همان شهردار موفق اختلاسگر دوران های ...

صبحی که روزنامه را دیدم، دلم برای آن زن جوان چادر به سری که در مجلس داشت از خود دفاع می کرد، سوخت! در مملکتی که داماد شاه بودن از دختر شاه بودن مهم تر است، قرار است برای فرهیختگانی مثل صاحاب این روزنامه، مثلا چگونه کاری بکند که ...

در اینترنت نگشتم تا ببینم آیا آذر منصوریِ اصلاح طلبان، یا آن همه زن مدعی استقلال طلبی و برابری جنسیتی، عکس العملی به این تیتر و این عکس نشان داده یا نه، ولی فرقی هم نمی کرد! مثلا عکس العمل نشان بدهند چه می شود! مسافتی که میان همان زنها با زنان دیگر این جامعه بود، آنقدر زیاد شده بود که ...

مملکتی که جلایی پور جامعه شناس اصلاح طلبش، از سخنرانی «میدری» وزیر پیشنهادی پزشکیان در مجلس، آن چنان هیجان زده شده که اصلا نفهمید آن بابا چه گفته، واقعا یقه چه کسی را باید گرفت! مگر می شود آدم، استاد جامعه شناس دانشگاه باشد و آن خزعبلاتی را که این بابا گفت با آن جمع بندی ها را بفهمد! ​​​​

​​«میدری» در سخنرانی اش به مشارکت گسترده مردم در انتخاباتی اشاره کرده بود که نهایتا درصد مشارکت مردم ۳۰ درصد بود! و بعد از آن هم، به تاسیس وزارت کار در ابتدای قرن بیستم اشاره کرده و از کارگران ناراضی که به خیابان ها آمده بودند و از سوسیال دمکراسی که جایگزین مارکسیست شده و نظام سرمایه داری را نجات داده گفت ... و نهایتا به این اشاره کرد که آنجا مبارزات سیاسی را تبدیل به مذاکرات اقتصادی کردند و ژوزف ...، یعنی آن اقتصاد دان معروفی که کتابش به ۶۰ زبان زنده دنیا ترجمه شده بود، گفته بود که نظام سرمایه داری بهترین نظام است اما اندیشه های مارکسیستی موجب به خطر افتادن آن شده و ...

خلاصه اینکه، این بابا، اصرار داشت که باید تغییر نگرش بدهیم و ... ولی نهایتا با یک چرخش عجیب و غریب، دوباره بازگشت به همان سنت تاریخی ای که در ایران بوده و نهایتا به وفاق ملی ختم می شود ...

نفهمیدم که چه می خواست بگوید. اما به یقین رسیدم که رشته اش یا مطالعات آن فردی که این گزارش را برایش نگاشته بود، حتما ربطی به رشته اندیشه سیاسی و علوم سیاسی دارد و ... بماند!

خنده دارش این بود که می گفت وزارت کار ۵۵۰ شرکت وابسته به خود دارد که در حوزه های سیمان، دارو، پتروشیمی، فولاد و معدن فعال است و او قصد دارد که با آن برداشتی که از اندیشه های غربی داشته و اصرار داشت که آن را به بازگشت به سنت های پیشین خودمان وصل کرده و همه ارواح اساتید زنده و مرده اندیشه های سیاسی این مملکت را از جلال آل احمد بگیر تا همین حسین بشیریه و ... را در زیر خاک و بیرون از خاک، به یک جا به لرزه درآورد و نهایتا، این بار هم سیاست خصوصی سازی را پیش گرفته و این وزارتخانه را بیشتر به یک نهاد سیاستگذار مبدل کند تا یک نهاد اجرا کننده! و تاکید می کرد که باید به الگو برنامه سال ۱۳۴۰ بازگشت و بر اساس آن برنامه، به واگذاری این ۵۵۰ شرکت خصولتی وابسته به وزارت کار که اکثرا هم پس از انقلاب اسلامی تشکیل شده، اقدام کند و...

البته تاکید هم می کرد که باید با وفاق ملی ای که حاصل دولت پزشکیان است، آن مبارزات سیاسی را به مذاکرات اقتصادی مبدل کند، منتهی نه در تریبون مجلس، نه در رسانه ها بلکه در میز مذاکره ها!

جالب اینکه خودش با تاکید بر بازگشت به الگو برنامه ۱۳۴۰ به نوعی اعتراف هم می کرد که در این چهل و اندی سال که از عمر جمهوری اسلامی گذشته، هیچ کس نتوانسته است این خصوصی سازی را اجرا کند و...

اصلا هم حواسش نبود که هم اکنون، ۱۷ ارگان دولتی به عنوان ناظر بر وزارتخانه های دولتی نظارت دارند و نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی و اصحاب برخی از نشریات هم در بسیاری از زد و بندهای این شرکت های خصولتی حضور دارند، اما باز هم در چنین شرایط دموکراتی، این همه پرونده فساد رخ داده در این مملکت و ...

جالب آن بود که نمی دانم چرا، اما این وزیر پیشنهادی هنوز وزیر نشده، زنان سرپرست خانوار، کارگران، معلولین و ... را با فقرا یکی دانسته و بارها با اصرار تاکید می کرد که ما نباید بگذاریم ارگان ها مردم را فقیر کنند!

البته معلوم نبود که ایشان این گروه ها را فقیر می داند یا مقصودش این بود که این گروه ها را فقیر نکنیم، بس که مبهم حرف زده و آسمان و ریسمان را به هم می بافت و از کوبیدن اندیشه سیاسی غرب و شرق به نظام اسلامی جمهوری اسلامی و ... نهایتا خودش هم در همان راهروهای توی در توی اندیشه اش گم شد!

از همه بدتر اینکه، اوستادیوی دانشگاه ما هم بر این سخنرانی این چنین یاداشت نگاشته بودندی که :« صحبت های آقای هشتگ میدری، نامزد وزارت کار، رفاه و تعاون اجتماعی را در مجلس گوش کردم؛ منطقی، دارای چارچوب درست و مبانی محکم، در برگیرنده راه حل، معطوف به آینده و مبتنی بر تفکر همکاری سیاسی بود. انشاالله این «بینش» و «برنامه» در مرحله عمل بعد از رای مجس بتواند دستاوردهای ملموس داشته باشد»

به استاد و شاگردان سبیل تا سبیلش اعتراض کرده و گفتم که:«در چنین شرایطی، ترجیح من این است که امیرحسین ثابتی ها را به عنوان نماینده در مجلس ببینم! حداقل جذابیت تصویری و صوتی اش بهتر از باقی نماینده های پیر پتال تکراری است و ...»

و باز هم تنها عین یک کرگدن خسته، هدفون را در گوش چپانده و با صدای ململین «عرفان طهماسبی»، البته با یاد تصاویر «امیرحسین ثابتی» و نعره هایش در مجلس با آن سخنرانی آتشین! خواندم:

در سکوت شب، خانه زد فریاد اما، تو نشنیدی!

دل به پایت افتاد آرزو کردم، بعد از تو عاقل نشوم!

آشنای من، من غریبم بی تو،

با خیابان ها من رفیقم بی تو،

بعد تو عمرم،

من دگر عاشق نشوم...

پریشب، دوباره، این دیونه، شبو با عکس تو سر کرد!

این روزها که مسعود پزشکیان، شدیدا به استراتژی «بهترین دفاع، حمله است» چسبیده و به نوعی در پشت همه تریبون های موجود در این مملکت به خودش با صدای بلند و البته، با تلاوت چند روایت از نهج البلاغه، حمله کرده و خود را با آن دست های بزرگش به جای همه مقصران تاریخ ایران می زند نه ببخشید معرفی می کند، ​من هم می خواهم به تقلید از او، با صدای بلند از همین یک تریبون اعلام کنم که:«خاک بر سر من که قلم سیمین دانشور را ندارم! خاک خاک خاک»

بر این سیاق، دیگر کسی نمی تواند با هر انگیزه ای که در سر دارد، یقه مان را بگیرد. برای مسعود که جواب داده، برای ما چرا ندهد! با این همه اظهار ندامت و پشیمانی، حتی به اندازه امریکای کثافت هم که دشمن باشی، بی خیال مبارزه شده و میدان را ترک خواهی کرد. خودا شاهده

بگذریم! کتاب «سووشون» سیمین دانشور را در سال های نوجوانی خوانده بودم. آن روزها، نه سیمین را می شناختم و نه می دانستم که او همسر جلال آل احمدی است که کتاب غربزدگی اش یکی از آن کتاب هایی خواهد شد که برای فهم اندیشه سیاسی این مرز و بوم در مقطع دکترا یقه ام را بار دیگر خواهد گرفت.

آن روزها، خوانده بودمش و پرتش کرده بودم در گوشه و کناری که ...

خواندن آخرین صفحه کتاب که تمام شد، تازه این پرسش در ذهنم ایجاد شده بود که چرا من اصلا این کتاب را در آن سن می خواندم؟

و اگر بخواهم صادق باشم برای پاسخ گفتن به آن پرسش، علتی جز آن صحنه های خاصش به ذهنم نیامد. با اینکه صحنه های جنسی اش هم خیلی زیاد نبود ولی شاید اگر آن صحنه های «بی ناموسی» اش نبود، در دوران نوجوانی اصلا تشویق نمی شدم که این کتاب را حتی نگاه کنم! والا بوخودا.

البته روزهای کودکی و نوجوانی ما کشور آن قدر در التهاب بود که کسی به فکر تقسیم گروه های سنی و این بحث ها نیفتاده باشد و... به هر حال، میان کتاب های فهمیه رحیمی و ... خواندن کتاب های جلال و سیمین انتخاب می شد و کلاس خاص خودش را هم داشت.

بعدها، همین طور که قد می کشیدم و کلاس های بیشتر و به تبع آن کتاب های بیشتر موجب افزایش پرسش های ذهنی و پارادکس ها و کنجکاوی های بسیاری شد. نهایتا به این نتیجه رسیدم که طبیعی بود عبور از این مسیر، آن هم با آن مدل از سیستم آموزشی، مدارس و دانشگاه های خنگ پرورش!

تازه در همان شرایط، من یکی کلی هم شانس آورده بودم که هم چون هم کلاس های هم سن و سالم حداقل از آموختن، زده نشده بودم و همچنان در مسیر گِل لگد کنی راه می پیمودندی!

خلاصه، این روزها یک بار دیگر مجبور شدم که نه، دلم خواست که بار دیگر کتاب سووشون سیمین دانشور را بخوانم. کتاب را که باز کردم از همان صفحات نخستینش که با چنین جملاتی شروع شده بود که:

« به یاد دوست،

که جلال زندگیم بود و در سوگش به سووشون نشسته ام

سیمین»

با اینکه ذهن کنجکاو بیمار شده ام، ناخودآگاه تصویر آن نامه ای که سیمین به جلال نوشته بود و برخی از تشویش کنندگان افکار عمومی می گفتند که نامه ای بوده که سیمین پس از خیانت و ددر دودور بازی جلال در فرنگ به او نوشته بود و آن جمله شاهکار سیمین که« تو چه جور جلالی هستی ؟» مستقیم به مغزم شلیک می کرد، آن هم شلیکی که طپانچه اش اتفاقا این بار، در دستان زنی بود که ادبیات و سیاست و دین این مملکت را چنان در هم ریخته بود و هم زده بود که به نظرم « اسدالله علم» هایش هم نتوانسته بودند! اما چرا سیمین به اندازه علم در سیاست مطرح نشده بود؟ شاید به این خاطر بود که سیمین، سیاستمدار نبود. به همین سادگی. یعنی حتی زن بودن یا نبودنش هم مهم نبود. تنها تفاوت، این بود که او به جریان سیاسی ای که نهایتا، حتی نعش شوهرش را هم با خود برد، نپیوسته بود.

خلاصه، از همان صفحات اول این سیمین خانم با آن «ساق پای معروفش» که برخی از همکلاس های سبیلدار در زنگ های تفریح دانشگاه به آن می پرداختند، بدجور هنرنمایی کرده بود.

در صفحه ۱۸ کتابش که چنان به مقایسه سنت و مدرنیته پرداخته و در چند جمله ساده، آن را مطرح کرده بود که علامه طباطبایی ها، سید جواد طباطبایی ها، شایگان ها، جلال آل احمد ها و ... نتوانسته بودند. آنجا که این چنین بی ریا نوشته بود:

«یوسف رفت پشت سر زنش و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش و گفت:«واویلا این همه دکمه برای چیست؟» و ادامه داد:«سرشب حرف هایی به مک ماهون زدم که اگر به گوش زینگر برسد حسابم پاک است.» دکمه ها را باز کرد. و پیراهن زن افتاد دور کمرش، شروع کرد به باز کردن دکمه های پستان بند و گفت:«به مک ماهون گفتم: بله جانم، مردم این شهر شاعر متولد می شوند اما شماها شعرشان را کشته اید. گفتم پهلوانهایشان را اخته کرده اید. حتی امکان مبارزه هم باقی نگذاشته اید که لااقل حماسه ای بگویند و رجزی بخوانند ... گفتم سرزمینی ساخته اید خالی از قهرمان. گفتم شهر را کرده اید عین گورستان، پر جنب و جوش ترین محله اش محله مردستان است.».... دکمه های پستان بند را باز کرد و دست گذاشت به پستان های زن و گفت:«دلم برای پستانهایت می سوزد، چقدر سفت می بندیشان.» زری احساس کرد که پستان هایش تیر می کشد. دکمه های پستان ها برجسته و برجسته تر شدند. یوسف لبش را گذاشت روی کتف زن. لبش داغ بود. زری گفت: «نپرسید محله مردستان کجاست؟»

یوسف گفت:« چرا پرسید. گفتم همان محله ای است که ساکنانش بیشتر زن های فلک زده ای هستند که با سرخاب و سفیدابی که به صورتشان می مالند معاش می کنند و شما سربازهای هندی را می فرستید سراغشان. خودتان که کار و بارتان سکه است. گفتم شما شعر را کشته اید، عوضش درشکه چیهاو جنده ها و دلال ها چند تا کلمه انگلیسی یادگرفته اند. مک ماهون گفت اینها را به من نگو. دل من یکی، از این جنگ، خون خون است!

دست پیش آورد و موهای زنش را نوازش کرد و خواست بناگوشش را ببوسد. زری برگشت و دست انداخت گردن شوهر و اشکش سرازیر شد. یوسف با تعجب پرسید:«از دست من گریه می کنی؟ من نمی توانم مثل همه مردم باشم، نمی توانم رعیتم را گرسنه ببینم . نباید سرزمینی خالی خالی از مرد باشد.»

زری گریه کنان گفت:«هرکاری می خواهند بکنند اما جنگ را به لانه من نیاورند. به من چه مربوط که شهر شده عین محله مردستان... شهر من، مملکت من همین خانه است، اما آنها جنگ را به خانه من هم می کشانند ...»...

مک ماهون همان خبرنگاری بود که سیمین در کتابش این چنین توصیفش کرده بود:« خبرنگار جنگی که دوربین عکاسی داشت.» و درباره زینگر نیز چنین گفته بود:« زری شنیده بود اما تا با چشم های خودش نمی دید باور نمی کرد. سرجنت زینگر فعلی کسی جز «مستر زینگر» سابق، مامور فروش چرخ خیاطی سینگر نبود. اقل کم هفده سال می شد که به شیراز آمده بود و هنوز فارسی درستی نمی دانست. هر کس چرخ خیاطی سینگر می خرید خود مستر زینگر با آن قد و بالای غول آسا، مفت و مجانی ده جلسه درس خیاطی به او می داد. با آن هیکل چاق و چله پشت چرخ خیاطی می نشست و گلدوزی و شبکه و چین دوقلو یاد دخترهای مردم می داد. تعجب بود که خودش خنده اش نمی گرفت. اما دخترهای مردم خوب یاد می گرفتند. زری هم یاد گرفت. جنگ که شد زری شنید که مستر زینگر یک شبه لباس افسری پوشیده یراق و ستاره زده، و حالا می دید و این لباس واقعا به او می آمد. »

و آدمی می ماند با این شک که بالاخره این مستر زینگر جاسوس بود یا نه که سیمین این چنین توصیفش می کند:«اندیشید خیلی طاقت می خواهد که آدم هفده سال بدروغ زندگی کند. کارش دروغی، لباسش دروغی و سر تا پایش دروغ باشد. و در کار دروغی خود چقدر هم مهارت داشت. با چه کلکی مادر زری را واداشت چرخ خیاطی بخرد. مادر زری غیر از مستمری شوهر از مال دنیا نصیبی نداشت. مستر زینگر به او گفته بود که اگر دختری چرخ خیاطی سینگر جهیزیه داشته باشد، دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارد. گفته بود حتی مالک چرخ سینگر می تواند نان خودش را از همین چرخ خیاطی در بیاورد. گفته بود همه اعیان و اشراف شهر یکی یک چرخ خیاطی سینگر برای جهیزیه دخترانشان خریده اند و دفترچه ای به مادر زری نشان داده بود که اسم و رسم همه آدم های اسم و رسم دار شهر در آن نوشته شده بود.»...

یعنی خاک تو سر این پسرهای خنگ کلاس ما که من در قرن ۲۱ با اینها باید چک و چونه بزنم که برای شناخت جلال، حتما باید سیمین رو هم از نو شناخت. مگر می شود جلال را بدون سیمین بررسی کرد؟ آخه این چه روش علمی است که اصرار دارد این بخش از زندگی این آدم حذف بشود و کاملا ندید گرفته بشود!

فهم اندیشه های سیاسی این فرد که از قضا هم عصر ماست به واسطه اطلاعات ناقص و پس و پیش شده بسیار برای ما ناممکن است. در چنین شرایطی، چه کسی امکان این را دارد که درک عمیقی از این معلم ساده داشته باشد که به قول سید جواد طباطبایی فیلسوف « آل احمد، فعال سیاسی عاری از علم سیاست» ی بود که ...

راستی چرا هنوز مرگ او و شریعتی ها در هاله ای از ابهام است؟ چرا هنوز اطلاعات دقیقی از زندگی او ...

نیمه شبان تنها ...، باشه اما من، «راز جدایی ها» خواهم جست!

تیربارم رو از وسط تحریریه برداشتم و آوردم وسط حیات دانشگاه! و نیت کرده ام که از اینجا، یا مثل یک دکتر واقعی به همراه تمام بچه های دکترای این دانشگاه فارغ التحصیل می شویم و می رویم بیرون، یا اینکه این دانشگاه را با همه اساتید و دانشجویان مقطع دکترایش به فنای الهی سپرده و با «قلبی مطمین» من خودم، کوله بارم را جمع کرده و راهی می شوم از این دیار تا فردا، پس فردا مثل اون یارو که «گلابی هاشو می گذاشت توی کیف سامسونتش» و می آمد تهران و با همان گرد و خاکی که روی لباسش بود مستقیم می رفت و روی صندلی مجلس شورای اسلامی می نشست و برای ۸۵ میلیون نفر لایحه می نوشت و مصوبه تصویب می کرد، رو به رو نشوم!

البته مرادم از بچه های دکترای دانشگاه، دقیقا همان سبیل به سبیل مردانِ هزار تا سمت دارِ هزار تا عروس خواهنده ای است که ییهویی بابا شده و در حال حاضر، برای عقب نماندن از شغل های دیگر، مشغول به تحصیل در دانشگاه در مقطع دکترا می باشند!

خدا از آن دوستی که ـ آخرش نفهمیدیم دوست بود یا دشمن ـ و ما را در چنین شرایطی قرار داد، نگذرد که درست این روزهایی که حتی یک روز در زندان خوابیدنش را برخی جزو لیست «سوابق کاری » خود نگاشته و ... ما باید دنبال بحث های «بی مزد و منتی» باشیم که ....!

به هر حال، چه کسی بهتر از یک دانشجوی دکترا در این مملکت می داند که نوشتن مقالاتی که از یک طرف باید وصل یک اوستادیو باشی تا مقاله ات چاپ شود و ... از طرف دیگر، گرفتن نمره از همین اوستادیویی که یا آن قدر پیر است که حوصله بحث و بررسی ندارد یا آن قدر جوان است و چشم چران که تمرکز لازم را برای این کار ندارد، چقدر سخت و طاقت فرساست!حالا شما فکر کن، اساتید و همکلاس ها، با لهجه های متفاوت، فرهنگ ها و آداب و رسوم خودشان به سر کلاس آمده و در هر مباحثه ای، این رنگارنگی آن چونان خود را نشان می دهد که ... انگار نه انگار که از کودکی در این مملکت درس خوانده اند و ...

غریبگی و پرت بودنشان از شرایطی که در آن قرار دارند و نافهمیدن موضوعات ساده، گاهی آن قدر عجیب و غریب است که آدمی را نگران می کند!

در کتابی خوانده بودم که نویسنده دقیقا به این قضیه اشاره کرده بود که تنها داشتن دانشگاه و مدرسه، مساله را حل نخواهد کرد، آن هم وقتی که خود «علم» به صورت یک «کالا» در آمده و امکان خرید و فروش داشته باشد!

نگرانی ات بیشتر هم می شود وقتی که این روزها، به نوعی در حال نشخوار کردن حرف ها و افکار استاد میرسپاسی هم باشی که معتقد است:« نکته نه چندان عجیب اینکه، در کشورهایی چون ایران، ماهیت اقتدارگرا و مداخله گر دولت، عملا به تضعیف آن منتهی شد و نه به اقتدار آن. یرواند آبراهامیان در بررسی خود درباره انقلاب ایران و دلایل سقوط بهت آور حکومت شاه، خاطرنشان می کند که :«در دوران سلطنت پهلوی، خودکامگی دولت موجود شکل گیری نهادهای مستحکمی نشد، بلکه انزوای اجتماعی ای را پدید آورد که آن نیز به ضعف و آسیب پذیری دولت در دوره منتهی به انقلاب انجامید.»

به هر حال، دولت ضعیف حاصلی جز مردم منزوی بیشتر و در نهایت، خودکامگی بیشتر نخواهد داشت!

در چنین شرایطی، استاد بیژن عبدالکریمی در کانال تلگرامی اش، از «پلورالیسم دینی» سخن می گوید و ... و من باید رابطه میان آن را با آداب و رسوم فرهنگی و زبان مثلا گیلکی یا تاتی و ... کشف کرده و ...!

ای دشمن دوست نما! بوخودا که مسلمان نبودی ...و به قول شاعرِ سهراب پاکزاد خواننده ای که می گفت:

نمی دونی که چقدر من یاغی رو

داری عوض می کنی!...

دیگه درست نمی شم!

می ترسم نفسم دور از نفست در سینه بپوسد!

چشمامو که باز کردم ییهویی به فروغ فرخزاد حسودیم شد. توی چه زمونه باحالی زندگی می کرده، اما خبر نداشته! فکر کن! صبح که از خواب بلند می شده، موهاشو شونه نزده با یک تاب و شلوار می پریده توی خیابون و به راست می چرخیده، ابراهیم گلستان با اون نوشته ها و تفکرات معرکه اش، به سمت چپ برمی گشته، سهراب سپهری و اون روح حساس و به رو به رو که خیره می شده اخوان و قاصدک! هان چه خبر آوردی هاش و ..

خلاصه دلم نمی خواست از جام بلند بشم.درسته که اونها هم مردان برد پیت خوش قد و قامت داری نبودن، اما حداقل مغز داشتند، دل داشتند، توان اندیشیدن و حس کردن و ... والا! حداقل دودیلو فقط نبودن!

اون وقت ما، سمت راست مون علی رضای شومبول به دست کارشناس بیمه ای که ... سمت چپ مون ممدرضای شومبول به دست کارشناس دلال ... رو به رو حمیدرضای شومبول به دست کارشناس هنری که ... و آن سوی آب های آزادمون امیرعباس فخرآورهای شومبول به دست با اون چریک ها و برادران موسادش که ... !

یک مُشت حراف پیرپکاجکی خودگنده گوز پنداری که ....

تازه از همه بدترش اینه که یک سری از دخترها، از این در همه بمال های خالی بند گنده گوز و به تمام معنی «مفت سوار» اصرار دارند که «پدر» هم بسازند و بعد هم اون عاقبت ها و فرجام های طلاق گیری و و دادگاه و پاسگاه بازی و ... همه شونم وقتی که دارند عشق و حال می کنند یاد ما نمی افتند ها! دقیقا در همون لحظه ای که واسه استفراغ کردن بدبختی هاشون نیاز به گوشی مفت دارند یاد ما می افتند و ...

چند ساعتی نگذشته بود که همکلاسی دانشگاه که کارشناس بیمه است و علوم سیاسی خواندن در مقطع دکترا را هم دوست می دارد، دقیقا دیروزی که «اسماعیل هنیه» را وسط ناف تهران با موشک زدن پرپر کردن، رفته عقد کرده و خوشحال و خندان، زنگ زده بود که مثلا من بهش تبریک هم بگم و ...

پشت تلفن کلی باهاش دعوا کردم، چون باز داشت با یک دست سنگ این اصلاح طلب های مفت سوار مفت خور فرصت طلب رو به سینه می زد و از اون بیانیه های مزخرفی که به اسم مقاله علمی و یادداشت چاپ می کنند توی اون مجلات مزخرف تر از خودشون کلی خالی می بست و با یک دست دیگه اش هم واسه سردار سلیمانی ها و اسماعیل هنیه ها سینه می زد و .... منم مثل همیشه خودش و خاندانش و با اون جوات ظریفشون و مسعود پوزیده شون و همه اساتید فرهیخته رییس شده اش رو با سردار فلان و بهمانش و ... «همه با هم» کردم توی گونی و رسما گذاشتم توی سطل آشغال تا یادش بمونه که ...

خودایا بیا منو بخور! از این آدم های بی تفاوت دیگه داره حالم به هم می خوره.... واقعنی اینها، دیگه چه بلایی باید بهشون نازل بشه که یخده متفاوت فکر کرده و زندگی کنند!

راستی علی میرسپاسی توی کتاب «تاملی در مدرنیته ایرانی» چی می خواسته بگه وقتی نوشته بود:« یادداشت های روزانه آل احمد از سفرش به اسراییل، به شکل روشنی نشان می دهد که نظریه «بازگشت به اصل» او درباره ایران اسلامی، با وضعیت جامعه سکولار شده یهودی، مشابهت بسیاری دارد:

«به هر صورت اسراییل برای من شرقی، از میان همه سرمشق ها، سرمشقی است در معامله با غرب که به قدرت روحی یک شهادت چگونه صناعتش را بدوشیم و غرامت ازش بستانیم و سرمایه اش را به کار آبادی مملکت بگماریم و به قیمت چند صباحی تبعیت سیاسی، استقراری به کار تازه پای خود بدهیم.»

اصلا جلال آل احمد کی بوده که این قدر عمیق می نگاشته و ...؟ چرا باید جلال بعد از سفر به اسراییلش یک سفر هم به مکه بره و به این نتایج برسه و ...

فروغ خوشبخت! خدایی حسودیم می شه بهت این روزها بد جور... بدبخت! خیلی خوشبخت بودی و خبر نداشتی وگرنه هرگز نمی گفتی که:

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها

نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست و ...