تقریبا یک هفته ای دست به تلفن و شماره گرفتن مطب دکتر زنان و زایمان بودم که برای هزارمین بار که شماره را گرفتم، بالاخره یک نره خری از اون پشت گوشی رو برداشت و چنین گفت:«خانم دکتر برای مدت سه ماه رفتند سفر و مطب تعطیل است.»

نمدونم چرا ییهو تصویر اون زنان شکم برآمده یِ اعصاب خَرد کن توی ذهنم پیچید. زنانی که از ابتدای دوران حاملگی شان به مطب این خانم دکتر مراجعه کرده اند تا مثلا حاملگی امن تری را سپری کنند! بعد خانم دکتر ییهویی جا خالی داده و می رود سفر و اون بار به اون بزرگی رو با این زنهای همه چی دان، هچ دان تنها می گذارد.

حالا فکر کن این وسط مسطا، به خاطر فشار اقتصادی سر سیسمونی ای که قالیباف ها به دخترانشون می دهند و اونها ازش بی بهره اند، یا مامانت چی گفت و مامانش چی گفت، به حمل کننده اون بار سنگین، فشار عصبی وارد شده و اون فشار به بچه منتقل شده، اون هم خسته بشه و بخواد زودتر بپره توی این دونیای دنی که از شر اون دونیای عنی شاید راحت بشه. حالا کو خانم دکترش؟ تشریف بردند خارج با پول ویزیت های نقدی که این زنان مجبورمند بپردازند تا خانوم دکتر مالیات کمتری بدهد و این وسط هم هر چقدر این حمل کننده های بار روسری هاشون رو توی خیابون ها در بیارند و نعره بزنند و چشم و چالشون هم در بیاد، اومده دیگه! مگر نقشی جز زاییدن و نعره زدن برای اونها در این جهان هستی تعریف شده بود آیا؟

حالا اون بچه چون خودش مختار بوده و انتخاب کرده که پاشو توی این دونیای عنی بزاره که ننش توی قوانین حقوقیش یک آدم کامل حساب نمشه، تکلیفش مشخصه، به جهندم که بمیره! ولی این زن بدبختی که بالاخره نصفش یه آدم به حساب اومده، توی این شرایط خیلی حس بدی رو تجربه خواهد کرد که همون حس، حتما در آینده نه چندان دور چون پتکی بر سر و صورت شوور کوبیده خواهد شد و من و شوما حتما هر روز این فرشته های آسمانی دراکولا شده رو وسط خیابون می بینیم که چه جوری بابا و بچه رو باهم به هشت قسمت مساوی تقسیم می کنند.

البته هستند دوکترهایی که توی شرایط این چنینی، لطف کرده و به بیمارانشان پیش از رفتن اطلاع می دهند و لابد اگر به ما اطلاعی داده نشده بود، به خاطر این بود که خانوم دوکتر هر چقدر زور زده و تلاش کرده بود که از شکم ما هم یک بچه بکشد بیرون و به قول خودش، در زشت کردن یک خانم خوش هیکل سهیم باشد، موفق نشده بود.

می فهمم که باید جمعیت رو به ۱۵۰ میلیون نفر کشاند، ولی نمی فهمم که چرا انقده این دوکترها ذوق مرگ شده و انقده جدی گرفته اند این مورد رو! البته کره کشی از شکم زنان این روزها، بدجوری لقمه های خوبی برای متخصصین زنان و زایمان جور کرده تا جایی که تقریبا در مطب هر دکتر متخصص زنانی که پا بگذاری، نخستین سوالش این است: «بچه نمی خواهی؟ چرا؟»

بالاخره هزینه زایمان، مدل زاییدن که قراره طبیعی نباشه، چون سزارین برای دختران امروزی با این همه فشار اقتصادی، اجتماعی، ضررش کمتر و راحت تره، تازه شیک تر هم هست و مادر امکان این رو داره که از توی تلویزیون بالای کله دوکتر، ببینه که چه جوری اون بچه دونیای عنی رو ترک کرده و به دونیای دنی پا می نهد. تازه به محض ورود بچه، عین وقتی که ایبراهوم ما وارد کنفرانس های خبری می شد، عکاس و فیلمبردار هم که هست.

بالاخره اون بیمارستان ـ هتل های خصوصی که فلانی که دوست پسر اسبق دوست دختر فعلی خانوم دکتر بودند، باید پر بشه تا به بهانه پر شدگی و کمبود هم که شده، بهانه ای برای ارایه تسهیلات و خدمات بهداشتی و پزشکی برای هموطنان غیور همیشه در صحنه، پولای ملی هم از بانک های رفقا قاپیده شده و یک جورایی به خدمات تبدیل بشه تا هم از مزد و اجر و ثواب الهی در جهان دیگر هم بی بهره نمونه و هم یه جورایی مشارکت های اقتصادی هم صورت بگیرد تا توسعه پایدار در اقتصاد هم رخ بده دیگه!

اصلا هم مهم نیست که در کل تا بوده، ساختن مدرسه، بیمارستان و خیریه جای خوبی بوده واسه پولشویی نه ببخشید خرج کردن و توی چش و چال کردن بودجه های ملی و اینا!

من اگه جای اون خانوم دوکترا بودم، حتی مردان را هم مجبور به زاییدن می کردم. والا بوخودا بالاخره، هر چه زائو بیشتر، امکان سفر خارجی رفتن و کسب تجربه با رفقای دلبند سرمایه دار هم بیشتر! والا بوخودا با این دلار گران، واقعنی حتی دکترهایی که هر ثانیه در اتاقِ عملی در حال لولیدنند، هم تحت فشارند این روزها! بوخودا

آره بابا! سال هاست توی این مملکت یه پیر مردی، فقط داستان می گه ولی برای ِاجرایِ اون داستان، کسان دیگری آن چنان دست و پا گم کرده و برای اجرای اوامر، گوی رقابت از دست یکدیگر می قاپند که نگو! ماشالا کم هم نیستند سربازانِ گمنام شیک و پیکی که تمام قامت ایستاده و گوش به فرمانند برای اجرای اوامر، ولی الکی با کروات های گل گلی و لباس های اتو کشیده خود، ژست کارشناس منقدی رو می گیرند که ...