شب گرفته تمامِ دلم را کجایی!
تقریبا یکی دو روز قبل از کلاس، تماس می گیرد و نظرم را درباره فلان عنوان درسی می پرسد. من هم ساده ساده
کتاب هایی را که خوانده ام و مقایسه هایی که میان منابع مختلف داشته و... در نهایت نظرم را به او می گویم تا او هم طبق معمول همه هم وطن های ِ بچه زرنگ، به عنوان نظرات خودش در کلاس به گوش اوستادیو برساند، تا شاید به عنوان رییس فلان انجمنی که فقط عنوانش سه خط است و رییسش البته از قضای روزگار
اوستادیوی دانشگاه ماست، فعال تر و فهمیده تر به چشم آید و استادیو هم از انتخاب چنین رییسی برای انجمنش دل خوش و شادمان به زندگی نکبت بار خویش ادامه دهد.
من خر نیستم. فقط شبیه به اون پزشکی رفتار می کنم که با اینکه از مضرات سیگار و بلاهایی که به سر بدن آدم می آره، کاملا آگاهه، ولی از بس که به آدم های احمق اطرافش، ضررهای سیگار رو گوشزد می کنه ولی، هیشکی به حرفش گوش نمی کنه، نهایتا به این نتیجه می رسه که خودش هم سیگار بکشه تا حداقل خودش زودتر از این وضعیت خلاص بشه.
این هم یه راهکاره دیگه. بالاخره، شیر هم که باشی جلوی گله ای از گاو ها حتما کم خواهی آورد.
چه کنم! بیش از این کار دگر یاد نداد اوستادم و از این رو، برای این مردمانِ بیچاره یِ برده مسلک خود زرنگ فرض کن، کار دیگری از دستم بر نمی آید!
مردمانی که عاشق اوستاد شدن هستند، اما مطالعه را دوست ندارند، عاشق مباحث سیاسی هستند ولی وقتی ندارند برای مطالعه دروس دانشگاهی سیاست. عاشق حرفه ای شدن هستند، اما حوصله این را ندارند که یاد بگیرند! چه مردمان عجیب و غریبی بودند این همقطاران روزگار ما!
رهبر معظم اگر درِ اینها نمالد، من خودم باید تک تک در هر کدامشان بمالم که خودایی بیش از این لیاقتشان نیست بچه زرنگ های ِ بی بته قابلمه گشاد!
واقعیت این بود که توی این هوای آلوده، واقعنی آدم پرورش نمی یافت.
ولی خودمونیما، خوبه پزشکِ زنان نشدم، وگرنه حتما خودم آتش به اختیار، اقدام عملی کرده و بعضی از زن هایی رو که برای مادر شدن به من مراجعه می کردند، حتما مقطوع النسل می کردم تا شاید نسل این مردمانِ حقیر را از ریشه بکنم!
خعلللللییییی از اینها مشکل نداشتن یه مادر درست و حسابی رو دارند. بوخودا
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!