سحر ندارد این شب تار
با اسنپ ماشین گرفتم. راننده جوانک متولد ۶۴ بود. خمار بود یا خواب آلود، دقیقا نفهمیدم. اما هر چه بود برای رانندگی کردن احوالش مساعد نبود. یک خوشبوکننده دهان با طعم اکالیپتوس بهش دادم و تا خود مقصد هم رسما مغزش رو با مسایل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و سینمایی و ... خوردم تا سالم به مقصد برسم!
گیر کردیم به مولا توی این مملکت! حالا برادران یگان ویژه جمبوری اسلامی هم نخوان ما رو بکشند به خاطر گیس های سفیدمون، این دَل و دیوانه ها حتما می کشند!
ولی سسکش های محترقه! وقتی تو خود آتش به اختیار با زندگی خود و دیگران این چنین قمار می کنی، چرا نباید رهبر معظم درت بمالد! نه خودایی
هیچ بهانه ای باعث نمی شود که خودت و دیگری را به چنین خطری بیاندازی ابله!
خودا شاهده وقتی رسیدم مقصد می خواستم با لگد بزنم توی دهنش، بس که مجبور شدم باهاش رسما لاس بزنم! 
بعد شوما خانم محترقه! میری از این بی بته، اسب سوار سفید پوش می سازی و تا مقام عظمای پدری هم بالا می بریش آیا! یعنی خاچ تو سر الاغت کنند با اون دامنت که قراره ازش مردها به معراج برسند.
اینو با این همه بی مسولیتی تا توالت هم نباید همراهی کرد خره! تازه ازش مهریه اسلامی هم می خوای!
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!