اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه...
توی اتوبوس بین شهری، چند تا تبعه کشور افغانستان بین راه سوار شدند. اتوبوس تقریبا هیچ صندلیِ خالی ای نداشت. کمک راننده که پسرک کم سن و سالی بود، یک مقوا برای آنها آورد و جلوی پله های در عقب اتوبوس گذاشت. آنها هم بدون کوچکترین اعتراض و عکس العملی، روی اون مقوا نشستند و با گوشی ها و هدفون هاشون مشغول شدند. هیچ علامت تعجب یا نشانه حیرتی توی صورت هاشون نبود. نهایت سن شون هم به ۲۰ نمی رسید. یعنی اونقده هم پیر نبودند که گذشت سالها به صورت طبیعی با نگرفتن مجوز کار یا مدارک شناسایی توی این کشور باتجربه شون کرده باشه و...
ترسیدم، از روزی که مثل این مردمان رنج دیده کشور همسایه، میان انسان هایی نفس بکشم که نسبت به همه چیز همین قدر بی تفاوت باشند. رضا به داده بده های آتش به اختیار!
چیزی که این روزها، توی چشم برخی از هم وطن ها به خوبی قابل رویتِ.
چقدر اون نویسنده محصول مزرعه کُفار درست گفته بود که: تورم، بزرگ ترین دشمن آزادی انسان هاست!
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!