تاوان اصلاحات یا تاوان ماندن!
کتاب در زمستان 1379 برای اولین بار منتشر می شود، یعنی درست یک سال پس از ترورش و جالب آنکه از مجموع 23 مقاله، به غیر از چهار یا پنج تاش بقیه همش در همان سال تولید شده و در رسانه ها منتشر می شود، یعنی درست در زمانی که مراحل درمان را طی می کند و مدعی است که قدرت تکلم و کارکردن ندارد.
بر اساس کتاب خودش، فقط 5 تا گفتگو با رسانه های مختلف از او در همان سال چاپ شده، تو گویی که تیر غیب بر او اثر کرده باشه و شفا یافته است.
حالا بماند که فقط در مجله فکر نو در تاریخ 15/2/1379 یعنی تقریبا دو ماه پس از ترور، یک گفتگو و سه مقاله از سعید حجاریان فقط در یک روز، در این مجله منتشر می شود و ناخودآگاه آدمی را مجبور می کند که به آغوش "اوستاد عبادی"
اون طرفی ها پناهنده شود که می گفت حجاریان خودش طراح ترور خودش بوده و ... 
ولی خودایی کلاژ سازی و گزارش نویسی سعیدخان حرف ندارد. بر اساس تجربه و تخصص فراوان، انقده خوب پرونده نه ببخشید داستان رو می بره جلو بدون ذکر منابع و ماخذ علمی دست و پا گیر که خواننده ناخودآگاه عاشق قلمش می شه. به خصوص وقتی از آزادی بیان و ضرورت وجودش در جامعه سخنوری می کند. وقتی از نظریه ولایت فقیه خمینی حرف می زند، وقتی از فساد سیاسی می گوید و فساد را ذاتا یک مقوله سیاسی می داند که ممکن است عواقب اقتصادی هم داشته باشد، وقتی نظریه های رهبری انقلابی را با رهبری خمینی که هنوز که هنوزِ ترجیح می دهد به او سلام کند تا رحمت الله خطابش کند، وقتی جریان روشنفکری ایران معاصر را بررسی می کند تا قصه «خود» و «دیگر» شان را مطرح کند که از قضای روزگار قبل از آنکه «خود» را تعریف کند «دیگری» را تعریف می کندو ... کاش حداقل بعد از پَردادن بشیریه ها، اجازه می دادن اینا اوستای دانشگاه ها باشند. حداقل از این اوستاهای دوزاری ما که بهتر بودند! والا بوخودا
در کل، کتاب خوندن، ولو خوندن کتاب های ساخته شده به دست اصلاحات چی های این مملکت، بهتر از باشاخ رفتن توی شکم استاد پیری است که خودش که بلد نیست درس بده، ولی تزش اینه که پایان هر جلسه همه دانشجوهاشو قهوه ای کنه تا از لاشه قهوه ای شده دانشجوهاش شاید قدِ استادیش یخده بلندتر بشه!
در پایان، خودایا توانایی کنترل دست و پاهامون رو به ما «عطا بفرما» تا مجبور نباشیم علاوه بر شهریه، دیه هم بپردازیم! 
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!