تیربارم رو از وسط تحریریه برداشتم و آوردم وسط حیات دانشگاه! و نیت کرده ام که از اینجا، یا مثل یک دکتر واقعی به همراه تمام بچه های دکترای این دانشگاه فارغ التحصیل می شویم و می رویم بیرون، یا اینکه این دانشگاه را با همه اساتید و دانشجویان مقطع دکترایش به فنای الهی سپرده و با «قلبی مطمین» من خودم، کوله بارم را جمع کرده و راهی می شوم از این دیار تا فردا، پس فردا مثل اون یارو که «گلابی هاشو می گذاشت توی کیف سامسونتش» و می آمد تهران و با همان گرد و خاکی که روی لباسش بود مستقیم می رفت و روی صندلی مجلس شورای اسلامی می نشست و برای ۸۵ میلیون نفر لایحه می نوشت و مصوبه تصویب می کرد، رو به رو نشوم!

البته مرادم از بچه های دکترای دانشگاه، دقیقا همان سبیل به سبیل مردانِ هزار تا سمت دارِ هزار تا عروس خواهنده ای است که ییهویی بابا شده و در حال حاضر، برای عقب نماندن از شغل های دیگر، مشغول به تحصیل در دانشگاه در مقطع دکترا می باشند!

خدا از آن دوستی که ـ آخرش نفهمیدیم دوست بود یا دشمن ـ و ما را در چنین شرایطی قرار داد، نگذرد که درست این روزهایی که حتی یک روز در زندان خوابیدنش را برخی جزو لیست «سوابق کاری » خود نگاشته و ... ما باید دنبال بحث های «بی مزد و منتی» باشیم که ....!

به هر حال، چه کسی بهتر از یک دانشجوی دکترا در این مملکت می داند که نوشتن مقالاتی که از یک طرف باید وصل یک اوستادیو باشی تا مقاله ات چاپ شود و ... از طرف دیگر، گرفتن نمره از همین اوستادیویی که یا آن قدر پیر است که حوصله بحث و بررسی ندارد یا آن قدر جوان است و چشم چران که تمرکز لازم را برای این کار ندارد، چقدر سخت و طاقت فرساست!حالا شما فکر کن، اساتید و همکلاس ها، با لهجه های متفاوت، فرهنگ ها و آداب و رسوم خودشان به سر کلاس آمده و در هر مباحثه ای، این رنگارنگی آن چونان خود را نشان می دهد که ... انگار نه انگار که از کودکی در این مملکت درس خوانده اند و ...

غریبگی و پرت بودنشان از شرایطی که در آن قرار دارند و نافهمیدن موضوعات ساده، گاهی آن قدر عجیب و غریب است که آدمی را نگران می کند!

در کتابی خوانده بودم که نویسنده دقیقا به این قضیه اشاره کرده بود که تنها داشتن دانشگاه و مدرسه، مساله را حل نخواهد کرد، آن هم وقتی که خود «علم» به صورت یک «کالا» در آمده و امکان خرید و فروش داشته باشد!

نگرانی ات بیشتر هم می شود وقتی که این روزها، به نوعی در حال نشخوار کردن حرف ها و افکار استاد میرسپاسی هم باشی که معتقد است:« نکته نه چندان عجیب اینکه، در کشورهایی چون ایران، ماهیت اقتدارگرا و مداخله گر دولت، عملا به تضعیف آن منتهی شد و نه به اقتدار آن. یرواند آبراهامیان در بررسی خود درباره انقلاب ایران و دلایل سقوط بهت آور حکومت شاه، خاطرنشان می کند که :«در دوران سلطنت پهلوی، خودکامگی دولت موجود شکل گیری نهادهای مستحکمی نشد، بلکه انزوای اجتماعی ای را پدید آورد که آن نیز به ضعف و آسیب پذیری دولت در دوره منتهی به انقلاب انجامید.»

به هر حال، دولت ضعیف حاصلی جز مردم منزوی بیشتر و در نهایت، خودکامگی بیشتر نخواهد داشت!

در چنین شرایطی، استاد بیژن عبدالکریمی در کانال تلگرامی اش، از «پلورالیسم دینی» سخن می گوید و ... و من باید رابطه میان آن را با آداب و رسوم فرهنگی و زبان مثلا گیلکی یا تاتی و ... کشف کرده و ...!

ای دشمن دوست نما! بوخودا که مسلمان نبودی ...و به قول شاعرِ سهراب پاکزاد خواننده ای که می گفت:

نمی دونی که چقدر من یاغی رو

داری عوض می کنی!...

دیگه درست نمی شم!