توی تلفن یه جوری حق به جانب و صد البته مثل یک خودشیفته کامل، از صدای مردونه کاملش یه چماق کلفت می ساخت و در حالی که با تمام قدرت می کوبید توی سرم گفت:«شرکت های بزرگ مسایل حقوقی دارند که ...» و برای اینکه تاکید رو توی جملش بیشتر نشون بده دو بار پشت سر هم گفت:«نمی دونید دیگه نمی دونید ...»

درست چند دقیقه بعد وقتی حرف از روابط جنسی و روابط انسانها با هم شد یه بار دیگه با اعتماد به نفس کامل، انگار که میکروفن رو جلوی دهنش گرفته باشم، شروع کرد به ارایه کردن نظرات کارشناسی که:«اتفاقا نرمالش همونه که آدم ها با هم باشند و ...»

بزرگ مرد کوچولوی من، اصلا نمی دید که وفاداری بالاترش که سال ها نسل اندر نسل بهش دیکته شده بود، چه جوری همون روابط طبیعی رو به خطر انداخته و قراره به زودی زود اون رو هم به قعر فراموشخانه ای اعزام کنه که سالهاست دیگرانی رو اعزام کرده که کمترین نتیجش تا همان لحظه، رفتن سه نفر از اون چهار تا آدم عکسی بود که روزی توی یه کافه کوچولو با لبخند گرفته شده بود!

نوشتن کتاب، سالها احمقانه ترین کاری بود که یک نفر می تونست توی این مملکت انجام بده! اونم درست توی مملکتی که مولف کتاب تاریخ ایران در دوره قاجاریه سالها پیش درباره اش نوشته بود:«...یکی از هدفهای تحصیلی مقام در ایران بعد از جلب نظر همایونی جمع کردن حداکثر پولی است که امکان دارد به وسیله یک دستگاه اداری وصول کرد ...»