پروپاگاندات رو بخولم ممدحسین!
با چند تا نوجوان و جوان مختلط
برای تماشای فیلم "غریب" به کارگردانی محمد حسین لطیفی به سینمایِ "ایران مالِ" علی انصاری ـ بزرگ ترین بدهکار بانکی دزد کثافت ـ رفتیم. درست توی صحنه هایی که ممد حسین خودشی پاره کرده بود تا قهرمان فیلم یعنی محمد بروجردی رو به تماشاچی معرفی کنه، تقریبا تمام این نوجوان ها و جوان های قاطی همراه با تمسخر از واژه های "آره، آره، تو که راست می گی"، "سپاه همین قدر گوگولیه"، "پروپاگانداتو بخولم ممدحسین"، " باشه بابا خر شدیم" استفاده می کردند!
با اینکه ممد حسین لطیفی توی صحنه های متوالی، خیلی تلاش کرده بود که با لطافت از عشق و غیرت، از اعتقادات واقعی چریک های واقعی اوایل انقلاب، از وطن پرستی و اسلام واقعی به نسل های جوان و نوجوان بگه. اما خوب، کاش نمی گفت! چون تقریبا توی همه اون صحنه هایی که خیلی زور زده بود که مخاطب رو آگاه کنه، مخاطبان تقریبا مشغول حرف زدن با هم یا ور رفتن با گوشی هاشون بودند و کسی نه تنها گول نمی خورد، بلکه اصلا گوش هم نمی داد!
یاد اون فیلم آمریکایی افتادم که چند تا سرباز امریکایی توی افغانستان گیر افتاده بودند و از قضای روزگار و از شدت سختی جنگ در افغانستان، یکی از سربازهای چشم آبی ِخوش تیپِ قویِ بَر و بازو دار
که زخمی شد، بالاخره کم آورد و اسیر طالبان شد. بعد از اون، یک برادرِ مسلمانِ کچلِ افغانی به اون کمک کرد تا از دست طالبان نجات پیدا کند. بعد خودش و خانوادش نتونستند به واسطه بروکراسی های اداری پیچیده از امریکا ویزا بگیرند و مجبور شدند به صورت مخفیانه به زندگی در افغانستان و در میان طالبان های وحشی ادامه بدهند. اما برادرِ امریکاییِ با وفایِ جیگر مسلک، وقتی که حالش خوب شد برگشت افغانستان و اون مسلمان خائن رو نجات داد و ...!
اتفافا این دو تا فیلم رو در عرض یک هفته دیدم. اونجا بود که فهمیدم ما حتی پروپاگاندا هم بلد نیستیم بسازیم. البته ساختن پروپاگاندا هم لوازم می خواست مثل بازیگرای هلوی ِ بَرو بازودار، کارگردان هایِ حرفه ای که بلد باشند که از واقعیت های موجود دروغ های حقیقی تری بسازند و اینا. واقعنی اون سربازهایِ چشم آبی دارِ جیگر کجا و این بابک حمیدیان کوتوله یِ بچه هپل چشم کاپیتانیِ ما کوجا!
حتی وقتی کاپشن و شلوار لی پاچه گشاد به سبک جوان های اوایل انقلاب تنش کرده بودند تا مثلا حرفه ای بودنش رو توی کار جمع آوری اطاعات و پوشش سازی به مخاطب ثابت کنند و هم نشون بدهند که بله، ما هم جگراِیِ هلو مسلک کم نداریم، بازم نشده بود خودایی!
خلاصه اینکه، به گمونم بیچاره محمد بروجردی ها، فقط پیش از مرگ شان غریب نبوده اند!
کاش پول این فیلم رو می دادند به اون پسر جوونه. چی بود اسمش؟ آهان! مهدویان یا همون ایبراهوم پیر پتالِ حاتمی کیای آژانس شیشه ای سازِ چشم آبی خودمون!
بالاخره به واسطه ارتباط قوی تر و چشم های آبی قشنگ تر شاید بهتر می تونستند حداقل صحنه های جنگی و هیجانی خلق کنند. چه می دونم بهتر می تونستند هلیکوپتر بترکونند توی آسمون، از روی پای زخمی ها با تانک رد بشند و از این کارا. شاید ملت بیشتر گول می خوردند.والا بوخودا
طولانی بودن فیلم هم که اصلا روی مخ بود! لامصب ممد حسین لطیفی ول کن نبود. هی می خواست با ضخامت کامل، تکرار کنه این صحنه های لطیفِ ناموس پرستیِ با غیرتی و وطن پرستی رو!
یادمه توی مدرسه هم از این بچه ها زیاد داشتیم. بچه هایی که سی بار یک کتاب رو می خوندند اما آخرشم نمی فهمیدند که چی می خونند. به نظرم ممدحسین هم از هموناست! ممدحسین خیلی فیلم سازی رو دوست داره، اما حیف که دیگه فرصتی برای دوست داشته شدن نداره!
ممدحسین! شاید دیگه وقت انقلابِ شما هم رسیده باشه!
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!