بی حجابم اما، بی امامزاده هرگز!
توی مترو دختر نوجونی موبایلشو تقریبا کرد توی چشم و چار مادرش و با تیک عصبی مخصوص به سن و سالش امما با غرش یک ماده شیر کامل
داد زد که:«مامان! ببین بی شعورها درِ امامزاده رو روی دو تا دختر قفل کردن فقط به خاطر اینکه روسری نداشتند.»
قبل از اینکه مادرِ فرصت کنه که سرش رو برگردونه و اظهارنظری بکنه، خانم چادری ای که کنارش نشسته بود، با بی قیدی شانه هاشو بالا انداخت و گفت: خوب حقشونه! چرا بدون روسری رفتن امامزاده!
مادر و دختر که انگاری تازه نگاهشون به این خانم چادریِ افتاده بود، ییهویی داغِ دلشون تازه شد. نگاه چپ چپی به طرف انداخته و تا دهنشونو باز کنند که جواب ِ حق علیه باطلی به زن چادری بدهند، یکی از اون وسط مسطا داد زد که خوب این خانم محترم چادری راست می گه دیگه! چطوری حجاب رو قبول نداری، اما هنوز هم میری امامزاده! لابد حاجتم داری که پسر همسادتم خر کنی تا مهریه اسلامی هم بگیری؟
آخ که چقده صدای بلند موزیک Back to Black این دخترِ بغل دستیم چسبید اونجاش که می گفت :
we only said goodbye with words
I died a hundred times
you go back to her
and I go back to
I go back to us
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!