خلاصه ای از کتاب روان شناسی توده ها (اثر: گوستاولوبون ترجمه کیومرث خواجوی ها)
این کتاب از سه بخش تشکیل شده است. در بخش نخست به معرفی روان توده ها، مشخصات عمومی و همین طور اخلاقیات و احساسات توده ها و نظریات و قضاوت ها و شکل های دینی در یقین توده ها توضیحات مفصلی داده شده است. بخش دوم نیز به عقاید و آموزش های عقیدتی توده ها و رهبران آنها پرداخته شده است. بخش سوم هم به تقسیم بندی و توصیف انواع توده ها مثل توده های جنایتکار، هیات های منصفه در دادگاه ها، توده های انتخاباتی و مجامع پارلمانی پرداخته است که به اجمال درباره هر بخش خواهیم گفت.
دربخش نخست کتاب که به تعریفی از توده ها و عقاید آن اشاره شده، توده این چنین تعریف می شود:" جماعتی از انسان ها، تحت شرایطی خاص و تنها تحت همین شرایط، ویژگی های جدیدی به دست می آورد که با ویژگی های یک یک افراد تشکیل دهنده آن جماعت تفاوت دارند. در این حال، شخصیت خوداگاه فرد ناپدید شده و احساس ها و افکار همگی افراد توده، به یک سو متوجه می گردد. " این در حالی است که از نظر لوبون دور هم جمع شدن اتفاقی و بدون هدف افراد هرگز یک توده روان شناختی را تشکیل نمی دهد. همین طور تشکیل یک توده به معنای حضور افراد در یک محل خاص نیست. هزاران شخص جدا از هم، می توانند در یک لحظه موعود، تحت تاثیر برخی از تکان های روحی نشانه های توده روان شناختی خود را ظاهر سازد.
لوبون بر اساس همین اصل است که معتقد است "هر چه توان تفکر بخردانه توده اندک تر باشد، توان بیشتری برای عمل خواهدداشت. " او اساس قدرت توده را درهمین دستیابی به تشکل دانسته و آن را نیروی سهمگینی می داند که به زودی همسنگ با مذاهب کهن درخواهد آمد. "یعنی دارای نیروی جبار و حاکمی خواهد شد که هیچ ندای مخالفی را تحمل نخواهد کرد."
او چنین می پندارد که اگر تا پیش از این، رویدادهای سیاسی معلول سیاست های موروثی دولت ها و مبارزه اشراف برای کسب قدرت بود، از این پس رای مردم است که بر آنها تاثیر خواهد گذاشت. لوبون به ورود طبقات متوسط به صفحه سیاست ونقش فزاینده آنها در تاثیرگذاری بر طبقه حاکم اشاره کرده و تاکید می کند که:" توده ها اتحادیه هایی تشکیل می دهند که قدرتمندان را ناگزیر به اطاعت کردن از آنها می کنند، بورس کار تاسیس می کنند، وعلی رغم تمام قوانین اقتصادی در جهت بهبود شرایط کار و دستمزدها می کوشند.ایشان نمایندگانی را برای مجلس انتخاب می کنند که از اراده به دست گرفتن ابتکار عمل و داشتن استقلال بی بهره اند. این نمایندگان غالبا با انتخاب شدن به رهبری کمیسیون های انتخاب کننده شان، تحقیر می شوند. آشکارشدن خواسته های توده ها، هدف نهایی آنها را به تدریج روشن می سازد و آن تنزل دادن جامعه فعلی در جهت جامعه اشتراکی اولیه ای است که تا پیش از پیدایش تمدن در کلیه جوامع بشری وجود داشت."
لوبون نهایت تلاش خویش را می کند تا بر اساس نوشته های پیشین خود اثبات کند که "کردار خودآگاه ما، از زمینه ناخودآگاهی که باید گفت زاییده عوامل موروثی است بر می خیزد". او که برای فهم بهتر این مطالب در تمام کتاب، مخاطبانش را به خواندن کتاب های پیشین خود سوق می دهد، تاکید می کند: " توانمندی های عقلانی و بدین ترتیب شخصیت افراد، درون روح عمومی توده محو می شود."
او معتقد است که چند عامل در پیدایش ویژگی هایی در منش توده موثرند: اولین عامل، این است که هر یک از افراد توده، فقط به سبب قرار گرفتن در جمع، قدرتی مغلوب نشدنی احساس می کنند. حس مسئولیتی که فرد را از انجام کاری برحذر می دارد هر چه بیشتر با گمنام بودن و به همین دلیل غیرمسئول بودن توده، ناپدید شود، به همان اندازه سریع تر جلوی سائق های یادشده را بازمی گذارد. عامل دوم را سرایت روحی می داند. او سرایت را گونه ای خواب مغناطیستی تعریف می کند که در آن هر کسی تمایلات شخصی خود را فدای تمایلات همگانی می کند. عامل سوم را که از همه مهم تر می داند، تلقین پذیری می نامد. عاملی که به محو شدگی کامل شخصیت افراد در توده تاکید می کند. او می گوید همه افراد پس از توده ای شدن، دیگر خودشان نیستند، همانند همه ذرات موجود در جهان هستی که با پیوستن به همدیگر، خواص اولیه خود را از دست داده و تغییر شکل می دهند، بدون اینکه ذره ای از ویژگی های اولیه خود را داشته باشند.
لوبون معتقد است که تلقین پذیری و زودباوری توده ها، حتی تاریخ را نیز در بر گرفته و به نوعی" کتاب های تاریخ را زاییده تخیل باید دانست." او به افسانه ناپلئون اشاره کرده و شرح می دهد که چگونه در کمتر از 50 سال، ناپلئون در بین بوربون ها، به شخصیتی مصفا، بشردوست و بی واهمه تبدیل می شود. شخصیتی که یار مسکینان است و سی سال بعد، همین قهرمان خوش قلب به مستبدی سنگدل و غاصب قدرت و آزادی تبدیل می شود که سه میلیون انسان را فدای ارضا جاه طلبی های خود می کند.
او نشان می دهد که چگونه یک سوءظن نزد افراد، فورا به یقینی خلل ناپذیر بدل می شود و از این روست که اکثر سخنرانان بدون ارائه مدرکی، برای اثبات کردن امری معمولا از فریاد زدن، اطمینان دادن و تکرار کردن مطالب استفاده می کنند.
او به خوبی در کتاب روان شناسی توده ها، توضیح می دهد که چگونه فقدان کامل روح انتقادگر در توده ها، باعث می شود که تضادهای درونشان را مشاهده نکنند. در واقع در منطق توده، خود واقعیت ها، نیستند که تخیل ملت را بر می انگیزانند، بلکه نحوه وقوع آنهاست که انگیزنده است.
لوبون در بخشی از کتابش به شکل های دینی در یقین توده ها اشاره کرده و آن را با واژه ای به نام "دین حسی" توضیح می دهد و این چنین می گوید: "این احساس، علائم بسیار ساده ای دارد که عبارتند از : ستایش کردن موجودی به اصطلاح برتر، ترسیدن از خشونتی که به آن نسبت داده می شود، اطاعت کردن محض و کورکورانه از دستورهای آن، عاجز بودن از بررسی تعلیمات عقیدتی آن، کوشش کردن به منظور نشر دادن این تعلیمات و گرایش به دشمن پنداشتن کسانی که حاضر به پذیرفتن آن تعلیمات نیستند."
او معتقد است: " کسانی که امروز مغزهای مردم را تسخیر می کنند، محراب ندارند ولی عکس ها و پیکره های ایشان، همه جا را پر کرده اند و در همه جا مورد ستایش قرار می گیرند."
لوبون، نژاد، روایات، زمان، نهادها و تربیت را به عنوان سائق های غیرمستقیم تاثیرگذار بر روان توده معرفی کرده و تاکید می کند که :" رژیم حاکم بر یک ملت نه بر اساس هوس های آن، بلکه مطابق با خصلت ها بر آن حکومت می کند."
او در کتابش به خوبی از بی فایدگی تعلیم و تربیت بر ساختار جامعه خبر داده و با تاکید بر آثارش در این حوزه، تاکید می کند:" تربیت عصر ما، اکثر افراد تحت پوشش خود را به دشمنان جامعه بدل کرده است."
لوبون در بخش سوم کتابش، نیز به مشخصات و ویژگی های رهبران توده و ادوات ایشان در ایجاد کردن یقین در توده ها، اشاره کرده و می گوید: " هرگاه ادعایی به دفعات و متفق القول تکرار شود، پدیده ای ظهور می کند که به آن جریان فکری می گویند. این پدیده در نزد موسسات مالی که با خریدن موسسات رقیب خود، آنها را در خود ادغام می کنند، مشاهده می شود. بر این جریان فکری، مکانیسم قدرتمند سرایت کردن هم اضافه می گردد. نظریات، احساس ها، تحریکات و آموزش های عقیدتی، مثل میکرب به توده ها سرایت می کنند. همین پدیده ها را در نزد حیواناتی که به صورت گروهی زندگی می کنند نیز می توان مشاهده کرد. هرگاه اسبی به لبه آخور خود دندان بزند، اسب های دیگر هم از آن کارتقلید می کنند. اگر هول و تکان بر چند راس گوسفند عارض شود، به زودی همه رمه سراسیمه می شوند. حالات هراس و وحشتی که مردم را غفلتا در بر می گیرند، از همین سرایت احساس ها ناشی می شوند."
او رهبران را نه اشخاص متفکر، بلکه غالبا مردان عمل می داند. مردانی که قوه بصیرت اندکی دارند و جز این هم نمی توانند باشند، زیرا قوه بصیرت، انسان را معمولا به تردید دچار می کند که به عدم فعالیت می انجامد.
اما مهم ترین بخش این کتاب، به تقسیم بندی توده ها اختصاص دارد. او که مبدا تحقیقش را جماعت های ساده می داند، پایین ترین نوع این جماعت را هنگامی می داند که از نژادهای مختلفی شکل گرفته باشند. اما از نظر لوبون، بالاتر از این جماعت نیز، توده هایی قرار دارند که تحت تاثیر برخی از عوامل و علائم مشترک قرار گرفته و سرانجام یک نژاد را تشکیل می دهند. لوبون انواع توده هایی که در نزد هر ملتی دیده می شوند را چنین تقسیم بندی می کند:
الف) توده های ناهمگون:
1ـ توده های بی نام(مثل ازدحامات خیابانی)
2ـ توده های مسمی(مثل دادگاه های منصفه و پارلمانها)
ب) توده های همگون:
1ـ فرقه ها(مثل فرقه های سیاسی،دینی و ...)
2ـ کاست ها(مثل کاست های نظامی، روحانی، کارگری و ...)
3ـ طبقات( مثل شهروندان یا روستاییان)
لوبون، در کتاب روان شناسی توده ها، بیشتر از توده های ناهمگون نام برده و بر آن تاکید داشته است و به همین دلیل به معرفی بیشتر آنها می پردازد. او توده های ناهمگون را چنین معرفی می کند: "این توده ها از آحاد نامشخصی تشکیل می شوند و نزد آنان، نوع شغل و میزان ذکاوت اصلا مهم نیست."
او توده های جنایتکار، توده های انتخاباتی، هیات منصفه و توده های پارلمانی را از این نوع به شمار آورده است و به طور مفصل در مورد هر یک توضیحاتی می دهد. مثلا درباره توده جنایتکار او صراحتا اعلام می دارد که:" جنایت های توده قاعدتا حاصل یک تلقین قوی هستند و آحادی که در آن جنایت شرکت می کنند، پس از انجام دادن آن، یقین دارند که به وظیفه خود رفتار کرده اند." در واقع او اعمال توده های جنایتکار را چنین توجیه می کند: " اطاعت کردن از القائی است که چون از کل جمعیت برمی خیزد، هر چه قدرتمندتر تاثیر می گذارد." شاید از همین روست که وحشیانه ترین کشتار در انقلابات خیابانی از سوی او قابل توجیه است. چرا که تاثیرپذیری، زودباوری، تمایل به افراط کردن در احساس های خوب یا بد، نشان دادن شکل هایی از اخلاقیات و ... همه از علائم عمومی توده های به اصطلاح جنایتکار به شمار می رود.
در بخش دیگری از کتابش لوبون با انتقاد بر شکل و نحوه عضو گیری اعضای هیئت منصفه زمانه خویش می گوید: " زمانی بود که دستگاه قضاوت، از میان کسانی که به عضویت هیئت منصفه منصوب می شدند، عده ای را با دقت انتخاب می کرد. ایشان از طبقات روشنفکر، مثل آموزگاران و کارمندان و با دانش ها آشنا بودند. ولی امروز اعضا هیئت منصفه را غالبا خرده فروشان، استادکاران و کاکنان موسسات مختلف تشکیل می دهند. آنچه که شگفتی نویسندگان اهل فن را برانگیخته، آن است که بر حسب آمار، ترکیب هیئت منصفه هر چه بوده، در نوع احکام ایشان، تفاوتی پدیدار نشده است و حتی حقوقدانانی که با بنیاد دادگاه های منصفه دشمنی داشتند، به پذیرش این مطلب ناگزیر شده اند. "
لوبون با اشاره به توده های انتخاباتی نیز انتقاداتی را بر این توده ها روا داشته و ضعف نیروی قضاوت و پس از آن کمبود تفکر منتقدانه، تحریک پذیری و خوش باوری و سادگی توده ها را از جمله مواردی می داند که در انتخابات توده ها تاثیر می گذارد. او به صراحت تاکید می کند:" برنامه انتخاباتی کاندیدا که به صورت نوشته اعلام می شود، نباید شکل قطعی داشته باشد، زیرا مخالفینش می توانند بعدها، آن را به رخش بکشند. اما در برنامه شفاهی خود هر قدر مبالغه کند، کم کرده است. کاندیدا می تواند فوق العاده ترین اصلاحات را در زمینه های مختلف بشارت دهد. این قبیل مبالغه ها، در همان لحظه تاثیر بزرگی دارند، در حالی که او را در آینده به هیچ چیز مکلف نمی کنند. واقعیت این است که فرد انتخاب کننده هرگز توجه نخواهد کرد که آیا شخص منتخب او به معتقداتش که قبول و تحسین همگان را برانگیخته بود و مثلا موجب برد وی در انتخابات شده است، واقعا جامه عمل می پوشاند یا خیر." او تاکید می کند:" این هیات های انتخاباتی هستند که عقاید و آرا انتخاب کنندگان را در دست خود دارند. روسای این هیئت ها نیز همیشه میخانه دارانی هستند که بر روی کارگران نسیه خور نفوذ فراوان دارند."
او در مفهوم انتخابات باز هم بر مسائل روان نژادی افراد که خود حاصل تجمع عوامل ارثی است تاکید کرده و آن را مسبب رفتارهای توده های انتخاباتی می داند.
لوبون کتابش را با چنین جمله شاهکاری به پایان می برد:" ملتی توسط یک رویا، از بربریت بیرون می آید و به سوی فرهنگی رهسپار می شود. سپس به محض زوال یافتن رویا، مراحل سقوط آن فرا می رسند و چنین است که حیات ملتی، به گردش ابدی خود ادامه می دهد.
گم کرده ره مرشدان سرزمین من، هزاران سال است باید و نباید ذهن خویش را بیان کرده تا به قول خویش طی طریقی انجام داده و نور کمال را در وجود خویش دریابند، اما نه کمالی یافتند و نه کمالی باقی گذاردند! همواره ترسناکم از آن رو که یک روز چشم گشوده و خود را چون مرشدان بی ره و بی معنا یابم. می نویسم لحظه لحظه همواری و ناهمواری این مسیر بی چراغ را تا شاید به خاطر بسپارم روزی از کدام مسیر و برای چه راهی شده ام!